در سه روز گذشته، کتاب «اشکهایم را نوشیدم» اثر استاد پرتو نادری را با شوق و علاقه فراوان خواندم. این کتاب مجموعهایست از داستانهای سینهسوز، روایتهای عینی و بازتابهای اجتماعی؛ کاوشی در زوایای فقر، بدبختی، سیهروزی، اشک و ماتم… روایتهایی که از حسرتِ علیسناها میگویند؛ جوانانی که در گرداب حوادث و ناهنجاریهای زندگی، چون کوزههای خیام شکستند و قامت یک خانواده را نیز به خاک افکندند؛ و بازتابیست از سرنوشت تکراری پنجاه سالهی مردم و جامعهی افغانستان.
دو سال پیش، وقتی به کابل رفتم، به همراه جناب حامدالله اورنگ به دیدار استاد لاجوردینشهری رفتیم. ساعتها با این یلِ خرد و دانایی به گفتوگو نشستیم. در پایان روز، پیشنهاد کردم که به زیارت استاد پرتو نادری برویم. استاد شهری که دوستانش خُلق و خوی او را خوب میشناسند، کمتر چنین پیشنهادی را بیدرنگ میپذیرد. اما برخلاف انتظارم، همین که سخنم تمام شد، بیدرنگ گفت: «خودت هماهنگ کن، بگو یک آش میخوریم میرویم.» از تعجب گفتم: «خودم درست میکنم استاد، فقط برویم.» خندید و گفت: «آش دست تو را نمیخورم؛ در خانهی استاد پرتو یک آش میخوریم.»
فرصت را از دست ندادم و همان لحظه به استاد پرتو تماس گرفتم. اما شماره خاموش بود. چند روز منتظر ماندم، دوباره زنگ زدم، باز هم خاموش بود. در واتساپ و مسنجر پیام گذاشتم: «استاد! من کابل هستم.» ساعتی بعد پاسخ داد:
ـ وای! چه وقت آمدی؟
ـ چرا زود زنگ نزدی؟
ـ چند روز است کابل هستی؟
گفتم: «یک هفته شد استاد!»
با همان طنز و صمیمیت همیشگی نوشت: «خوابت برده بود که زودتر زنگ نزدی! من فعلاً کابل نیستم، بیرون از کابل هستم. دیدارمان ماند… شاید هم نشد.»
دلم ریخت. نگران شدم و با عجله پرسیدم: «استاد، نکند بیمارید و از ما پنهان میکنید؟»
لبخندش را در واژهها حس کردم: «نه، بعداً برایت تعریف میکنم. تو همیشه در یادم بودی، فراموشت نکردم. امروز وقت کردی، برو انتشارات «امیری» چند جلد کتاب برایت گذاشتهام. مفت نمیدهم! بگیر، هر وقت دکتورا را تمام کردی، پولش را بده؛ که به مفتخوری عادت نکنی!»
با عجله رفتم. از همهی آثارش یکیک جلد برایم کنار گذاشته بود. کتابها را بوسیدم و به اتاق کوچک خود در کابل برگشتم. اما دیدار استاد، تا امروز برایم یک حسرت بزرگ ماند… و من دوباره مهاجر شدم.
کتاب «دو خواهر همزاد» که از کمحجمترین آثار استاد است، در مسیر کابل تا هرات خواندم. «پیر میفروش» را از هرات تا مشهد و از مشهد تا تهران به پایان رساندم. «شاعر از تبار درختان» را با وجود مشغلههای کاری و رنج غربت، در چند روز تمام کردم. با همین رویکرد، همهی کتابها را خواندم. روزی یکی از دوستانم در میدان انقلاب تهران، وقتی مرا در حال خواندن «سفری در امتداد دریا» دید، خندید و گفت: «از بس یخن کتابهای پرتو نادری را گرفتی، کم مانده قیافهی استاد را هم روی صورتت کاپی کنی!»
القصه، رسیدم به آخرین کتاب، «اشکهایم را نوشیدم». پس از وقفهای طولانی، دوباره خواندن آثار استاد پرتو را از سر گرفتم.
این کتاب در حقیقت پارههای جگر استاد پرتو است؛ نوشتههایی از حسرت جگرگوشهاش، علیسینا. جوانی که هنوز طعم جوانی را نچشیده، در سیاهی روزگار، طعمهی طوفانهای خونین شد و بر خاکریز مرگ نشست. پدری داغدار، با عالمی از حسرت و اندوه، اعتراف میکند که هرگز نتوانسته است مرثیهای در شأن علیسینا بسراید و داغ مانده بر دلش را روی کاغذ بریزد؛ هرچند میداند که هیچ قلمی نمیتواند شعلههای سینهسوز یک پدر را فروبنشاند.
« من هیچگاهی نتوانستم مرثیهای برای علیسینا بسرایم؛ اما در سالهای پسین متوجه شدم که علیسینا چه در نوشتههای من یا سرودههای من پدیدار میشود و من با او گفتگو میکنم، سخنان او جان مایهی شعر های من بودهاست، یکی هم «فیلسوف کوچک» است.
همین دیروز بود، که میگفتی؛
وقتی بر دیوارهای خانه دست میکشم
دیوارهای خانه از من میگریزند
دیوارهای خانه با من بیگانهاند
دیوارهای خانه میگویند: ما از تو نیستیم و
همین دیروز بود که میگفتی؛
خوشبختی در کتابها نیست!
ما در خانهی خود کتاب داریم، اما خوشبخت نیستیم!
شاید واژهی خوشبختی را در ذهن کتابها دنیا پاک زدهاند. شاید هنوز،
هیچ شاعری یاد نگرفتهاست که
خوشبختی را چگونه بنویسد!
همین دیروز بود که میگفتی؛
همه چیز مفهوم دارد!
پس مفهوم مفهوم چیست؟
فیلسوف کوچک من!
به یاد داری که با تار درازی این پرسش کوتاه
دست همهی فیلسوفان بزرگ را از پشت بسته بندی!
فیلسوف کوچک من،
تو به مفهوم مفهوم نرسیدی
آنگونه که ابنسینا به راز گره بستهای مرگ!
تو به مفهوم مفهوم نرسیدی
اما من در این افق غبار آلود
تا بر خط پرواز خون آلود تو خیره میشوم
بر مفهوم مفهوم خود دست میکشم
همانگونه که تو بر دیوارهای خانهی که از ما نبود
دست میکشیدی
مفهوم مفهوم من، از من گریختهاست
آنسان دیوارهای خانه از دستان کوچک تو میگریختند
من به مفهوم مفهوم خود دست یافتهام
مفهوم مفهوم من تو بودی و تو از من گریختهای… سرطان ۱۳۹۴/ کابل»
این روزها خبر بازگشت استاد پرتو نادری، آن یل گردنفراز شعر و آموزگار چندین نسل از شاعران ما، به وطن رسیده است. من که بار محبتها، راهنماییها و پشتیبانیهای استاد را در دوران تحصیل، پژوهش و نگارش پایاننامهام بر دوش دارم، از شنیدن این خبر خوشحال و امیدوار شدم. اگر روزی به وطن بازگردم و دلیلی برای این رفتن و برگشتن داشته باشم، نخستین کارم دیدار و زیارت استاد پرتو نادری خواهد بود.
پینوشت: بابت پول کتابها و محبتهای بیدریغی که در این سالها از راه دور بر من روا داشتهاند، از استاد پرتو نادری، آن پیر بلند قامت تکسار بدهکارم!