امروز ۳۲ مین سالروز جاودانگی قهار عاصی، شاعر حماسهسرای افغانستان است. عاصی برای من از یک شعر آغاز شد؛ شعری که هنوز هم هر بار میخوانمش، حس میکنم چیزی از افغانستان را با خود دارد؛ چیزی که نمیشود به سادگی توضیحش داد:
«گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای کوه، ترنم دریاست پارسی»
من عاصی را نخست با همین دو بیت شناختم. آن روزها هنوز چیز زیادی از زندگیاش نمیدانستم؛ نمیدانستم در چه سالهایی زیسته، چه دیده و چه بر او گذشته است. اما در همان چند واژه، چیزی بود که مرا به خودش میکشید. انگار شاعر، پیش از آنکه خودش را معرفی کند، بخشی از سرزمینش را به من معرفی کرده بود.
برای من، «پارسی» در شعر عاصی فقط نام یک زبان نیست. بوی خانه دارد، صدای کوه و دریا دارد، خاطره دارد و نوعی تعلق که شاید فقط کسی آن را بفهمد که دور از سرزمینش ایستاده باشد و ناگهان با یک شعر، چیزی آشنا را دوباره پیدا کند. به همین دلیل، عاصی بخشی از خاطره من از افغانستان است.
بعدها که شعرها و زندگی او را بیشتر خواندم، تازه فهمیدم پشت آن واژههای پرشور، چه روزگار تلخی ایستاده است. عاصی در زمانی شعر میگفت که کابل آرام نداشت؛ راکت میبارید، خانهها فرو میریختند و مرگ، هر روز به خانهای سر میزد. او شاعر تماشاگر این ویرانی نبود. در همان شهر ماند، از همان آوارها گفت و درد مردمش را به زبان شعر سپرد.
عاصی را از میان آوارها باید خواند
هرچه بیشتر با عاصی آشنا شدم، بیشتر فهمیدم که نمیتوان شعر او را از زمانهاش جدا کرد. کابل زخمی در شعر او حضور دارد؛ افغانستانی که جنگ آن را خسته و فرسوده کرده، اما هنوز در جستوجوی زندگی، آزادی و فرداست.
این چیزی است که عاصی را برای من متفاوت میکند. او از روزگار خودش فرار نکرد. میتوانست شعر را به جهانی دور از صدای انفجار ببرد، اما درد زمانهاش را با خود حمل کرد. شعرش همزمان که از عشق و زیبایی میگفت، صدای یک وطن زخمی را نیز در خود داشت.
شاید به همین دلیل است که مرگ او برای من همیشه بیش از مرگ یک شاعر بوده است. عاصی در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، در همان کابل جنگزده، بر اثر اصابت راکت جان باخت. شاعری که از آوارهای جنگ شعر گفته بود، سرانجام خودش نیز قربانی همان جنگ شد.
هر بار به این بخش از زندگی او فکر میکنم، میان شاعر و سرنوشت سرزمینش فاصلهای نمیبینم. انگار عاصی آنقدر با روزگار خود یکی شده بود که مرگش نیز از همان جایی آمد که شعرهایش آمده بود: از کابل، از جنگ، از آسمانی که به جای باران، آتش و راکت بر شهر میریخت.
سیودو سال گذشته است. من امروز عاصی را نه فقط با تاریخ مرگش، بلکه با همان دو بیتی به یاد میآورم که سالها پیش مرا به او رساند. شاید این خاصیت شعر است؛ شاعر میرود، اما گاهی یک شعر میتواند سالها بعد دست آدمی را بگیرد و او را به زمان و سرزمینی ببرد که شاعر در آن زیسته است.
برای من، عاصی چنین شاعری است. هر بار که شعرش را میخوانم، فقط یک شاعر را به یاد نمیآورم؛ کابل را به یاد میآورم، افغانستان را، نسلی را که در جنگ بزرگ شد و مردمی را که میان آوارها هنوز به زندگی چنگ زده بودند.
عاصی برای من با همان «پارسی» آغاز شد؛ اما در همانجا نماند. از یک شعر به یک شاعر رسیدم، از شاعر به یک نسل و از آن نسل به افغانستانی که هنوز بخشی از درد و امیدش را میتوان در شعر او پیدا کرد.
شاید به همین دلیل است که سیودو سال پس از خاموشی عاصی، هنوز وقتی میخوانم:
«گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی…»
احساس میکنم عاصی هنوز جایی نزدیک ما ایستاده است؛ با همان صدای پرشور، با همان افغانستانِ زخمی و با همان باوری که شعر میتواند چیزی را از میان ویرانی نجات دهد.