در افغانستان، زندگی دیگر فقط زیر سایه فقر، مهاجرت و محرومیت نمیگذرد؛ ترس، آرامآرام به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل شده است. خانوادهها نگران نان شباند، اما نگرانی بزرگتر، سلامت و امنیت فرزندانشان است. وقتی کودکی از خانه بیرون میرود، هیچ پدر و مادری با اطمینان نمیتواند بگوید که او عصر دوباره به خانه بازخواهد گشت. این، دردناکترین تغییری است که جامعه افغانستان در سالهای اخیر تجربه کرده است؛ کشوری که امنیت، دیگر یک احساس عمومی نیست، بلکه آرزویی است که هر روز دورتر میشود.
در همین روزها، خبر تجاوز و قتل دلخراش یک دختر یازدهساله در سرپل، بار دیگر افکار عمومی را تکان داد. اما واقعیت تلخ این است که این خبر، نخستین نیست و بیم آن میرود آخرین هم نباشد. از گوشهوکنار افغانستان، بارها گزارشهایی از قتل، تجاوز، ناپدید شدن و خشونت علیه زنان و کودکان منتشر شده است. هر پروندهای که بیپاسخ میماند، تنها یک خانواده را داغدار نمیکند؛ بخشی از اعتماد مردم به امنیت و عدالت را نیز با خود میبرد.
امنیت، فقط نبود جنگ نیست
حکومتها معمولاً امنیت را با شمار نیروهای مسلح، پاسگاهها یا کنترل جغرافیا تعریف میکنند، اما مردم امنیت را طور دیگری میفهمند. برای یک مادر، امنیت یعنی دخترش بدون ترس به مکتب برود و سالم برگردد. برای یک پدر، امنیت یعنی شب با صدای در، هراس به دلش نیفتد. برای یک کودک، امنیت یعنی دنیا را جای خطر نبیند.
جان لاک میگفت نخستین وظیفه حکومت، حفاظت از جان، آزادی و دارایی مردم است. اگر این سه از میان برود، حکومت مهمترین دلیل وجودی خود را از دست میدهد.
افغانستان امروز، اگرچه دیگر میدان نبردهای گسترده میان جبهههای نظامی نیست، اما برای بسیاری از شهروندان، احساس امنیت نیز بازنگشته است. خبرهای پیدرپی از قتلهای مرموز، ناپدید شدن افراد، خشونت علیه زنان و کودکان و رسیدگی نشدن شفاف به این پروندهها، این احساس را تقویت کرده است که قانون، آنگونه که باید، پناهگاه مردم نیست.
پرونده دختر یازدهساله سرپل تنها یکی از نمونههای این وضعیت است. پیش از آن نیز خانوادههای بسیاری، عزیزان خود را در حوادث مشابه از دست دادهاند؛ بیآنکه افکار عمومی از سرانجام تحقیقات یا مجازات عاملان آگاه شود. وقتی عدالت دیده نشود، ترس جای آن را میگیرد.
در چنین فضایی، شایعات و گمانهزنیها نیز رشد میکنند. در شبکههای اجتماعی و میان مردم، گاه ادعا میشود که برخی از این جنایتها به افراد وابسته به طالبان ارتباط دارد. در بسیاری از موارد، امکان راستیآزمایی مستقل این ادعاها وجود ندارد و همین نبود شفافیت، خود به بیاعتمادی دامن میزند. اگر تحقیقهای مستقل، رسانههای آزاد و دستگاه قضایی پاسخگو وجود نداشته باشد، حقیقت نیز قربانی خواهد شد.
منتسکیو نوشته بود که استبداد، پیش از آنکه با زور دوام بیاورد، با ترس زندگی میکند. ترس فقط از زندان یا اسلحه نیست؛ ترس آن است که مردم باور کنند اگر روزی قربانی شوند، کسی صدای آنان را نخواهد شنید.
شاید خطرناکترین اتفاق برای افغانستان همین باشد؛ عادی شدن خشونت. وقتی خبر کشته شدن یک کودک، تنها چند ساعت موضوع گفتوگو باشد و بعد جای خود را به خبر دیگری بدهد، جامعه اندکاندک حساسیت خود را از دست میدهد. این، فقط مرگ یک انسان نیست؛ فرسایش وجدان عمومی است.
سخن آخر اینکه؛
هیچ جامعهای با ترس، آینده نمیسازد. کشوری که کودکانش امنیت نداشته باشند، نمیتواند ادعای آرامش کند؛ حتی اگر در خیابانهایش صدای جنگ شنیده نشود.
خبر سرپل، اگرچه تلخ و تکاندهنده بود، اما مسئله اصلی تنها یک پرونده نیست. مسئله این است که مردم افغانستان حق دارند در سرزمینی زندگی کنند که جان فرزندانشان حرمت داشته باشد، عدالت در برابر جنایت سکوت نکند و هیچ خانوادهای احساس نکند که پس از وقوع یک فاجعه، تنها مانده است.
امنیت واقعی، از دل ترس بیرون نمیآید؛ از دل قانون، پاسخگویی و ارزشی که یک جامعه برای جان انسان قائل است، زاده میشود. تا زمانی که این سه اصل در زندگی مردم افغانستان به واقعیت تبدیل نشود، هرر تازه از خشونت، تنها یادآور زخمی خواهد بود که هنوز درمان نشده است.