یکی از عوامل مهم منازعه سیاسی در مطالعه روابط بینالدول، تفکر برتریطلبی ایدئولوژیک و سیاسی است. این عامل از گذشتههای دور، زمانی که جنگ ماهیت اصلی امپراتوریها را شکل میداد، تا عصر حاضر با شیوهها و ابزارهای متفاوت استمرار یافته و در طول تاریخ به قتل، کشتار، غارتگری، تجاوز به حریم دیگران و نقض حاکمیت ملتها انجامیده است.
سالها قبل در کتاب جنگ و صلح خوانده بودم که «هر جنگی برای رسیدن به صلح رخ میدهد و هیچ جنگی صرفاً برای خودِ جنگ نیست.» اما با مشاهده نیتها و عملکرد قدرتهای متجاوز و اشغالگر، امروز این تعریف دیگر برایم قابل پذیرش نیست. چون بسیاری از جنگها نه برای صلح، بلکه برای توسعه نفوذ، تأمین منافع سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی آغاز میشوند و قدرتهای مداخلهگر معمولاً آغازکنندگان بسیاری از درگیریهای بزرگ جهان هستند.
زمانی که در دانشگاه مضامین سازمانهای بینالمللی را مطالعه میکردیم، اهداف صلح و امنیت جهانی، سازوکارهای حفظ امنیت جمعی و نقش نهادهای بینالمللی برای ما تشریح میشد. اما همانگونه که جامعه ملل نتوانست از وقوع جنگ جهانی دوم جلوگیری کند، امروز نیز سازمان ملل متحد به دلیل ناتوانی در جلوگیری از بسیاری از جنگها، تجاوزها و بحرانهای بینالمللی، بخش مهمی از کارآمدی و اعتبار خود را از دست داده است. این نهاد بیش از آنکه نهادی فراتر از قدرتهای بزرگ باشد، در بسیاری از موارد تحت تأثیر موازنه قدرت و منافع قدرتهای بزرگ قرار گرفته است.
اعمال حق وتوی پنج عضو دائم شورای امنیت یکی از بزرگترین عوامل دوگانگی در اجرای عدالت بینالمللی است؛ زیرا در برخی موارد مانع اقدام شورای امنیت در برابر بحرانها و جنگها شده و این امر همواره محل انتقاد بوده است.
متأسفانه جهانیشدن که میتوانست فرصتی برای همگرایی ملتها باشد، در بسیاری از موارد به سمت نوعی جهانسازی مبتنی بر همسانسازی سیاسی و فرهنگی حرکت کرده است. به جای تحقق نظمی مبتنی بر عدالت، احترام به حاکمیت ملی دولتها و همکاری برابر، در بسیاری از نقاط جهان شاهد جنگ، کشتار، مداخله در امور داخلی کشورها و تضعیف اصل حاکمیت ملی هستیم؛ وضعیتی که نشان میدهد بسیاری از بنیانهای نظم موجود دچار فرسایش شده است.
هر دانشجوی رشته علوم سیاسی در کشورهای شرقی باید بسیاری از باورهای خود درباره دیپلماسی، مذاکره، مفاهمه و کارکرد روابط بینالملل را دوباره مورد بازاندیشی قرار دهد. اگرچه دیپلماسی همچنان یکی از ابزارهای اصلی حل اختلافات است، اما واقعیتهای امروز نشان میدهد که در کنار آن، آنارشی، رقابت قدرت، اشغالگری و سیاست زور نیز همچنان نقش تعیینکنندهای در روابط بینالملل دارند.
امروز کشورهای توسعهیافته، بیش از آنکه در اندیشه یاریرساندن به کشورهای عقبمانده باشند، با بهرهگیری از ابزارهای اقتصادی، نظامی و گاه سوءاستفاده از جریانهای افراطی، در پی گسترش نفوذ و تأمین منافع خود هستند. همچنین عملکرد برخی نهادهای بینالمللی نیز بیش از آنکه در جهت کاهش تنش باشد، گاه متأثر از منافع قدرتهای بزرگ است.
ایالات متحده در بسیاری از موارد مذاکره را به معنای پذیرش شرایط و خواستههای سیاسی خود میداند و اراده و خواست سایر ملتها در اولویت قرار نمیگیرد.
نمونهای که همواره مورد بحث بوده، جنگ عراق است. این جنگ با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی آغاز شد، اما پس از اشغال عراق، چنین سلاحهایی یافت نشد. برخی پژوهشگران، از جمله دکتر جان کولمن در کتاب سیاستپردازی و نیرنگ، هدف اصلی این جنگ را کنترل منابع نفتی و منافع ژئوپلیتیکی دانستهاند، نه جلوگیری از دستیابی عراق به سلاحهای کشتار جمعی جنگهای اخیر علیه ایران نیز با استدلالهایی مشابه توجیه شدهاند.
دو پرسش جدی
نخست، معیار خوب و بد بودن سلاح هستهای از دیدگاه غرب چیست؟ چرا داشتن این سلاح برای برخی کشورها با عنوان بازدارندگی و حفظ صلح توجیه میشود، اما برای برخی دیگر تهدیدی علیه امنیت جهانی تلقی میشود؟
دوم، اگر اصل، جلوگیری از گسترش جنگ و حفظ امنیت جهانی است، چرا در برخورد با کشورهای مختلف، معیارهای متفاوتی اعمال میشود؟
زمانی که دانشجو بودم، همین دو پرسش را از استاد گرامیام که دارای مدرک کارشناسی ارشد روابط بینالملل بود، مطرح کردم. ایشان پاسخ دادند که چون مسئولیت حفظ صلح و امنیت جهانی بر عهده قدرتهای بزرگ است، در اختیار داشتن سلاح هستهای توسط آنان ماهیت بازدارندگی داشته و میان جنگ و صلح نوعی موازنه ایجاد میکند.
اما با توجه به نقش برخی قدرتهای بزرگ در جنگها و مداخلات نظامی این استدلال با پرسشهای جدی روبهرو است. به همین دلیل، مفاهیمی مانند صلح و امنیت جهانی، در شکل کنونی خود، برای بسیاری از ملتها با تردید و بیاعتمادی همراه شدهاند.
جهان در حال حرکت به سوی رقابتهای شدیدتر قدرتهای بزرگ است و هنوز هم افرادی وجود دارند که تنها رادیکالیسم دینی را عامل تنشهای جهانی میدانند؛ در حالی که به باور من، امپریالیسم اقتصادی، رقابتهای ژئوپلیتیکی، یکجانبهگرایی و سیاستهای قدرتهای بزرگ نیز از عوامل مهم بحرانهای کنونی هستند.
دموکراسی نیز در بسیاری از موارد زیر سایه منافع اقتصادی و رقابتهای قدرت قرار گرفته و نتوانسته راهکاری مؤثر برای جلوگیری از جنگها ارائه کند. هنگامی که قدرتهای بزرگ در مسیر افول قرار میگیرند، احتمال افزایش درگیریها و جنگها نیز بیشتر میشود و هزینه اصلی این رقابتها را مردم عادی میپردازند.
این وضعیت را میتوان با برخی نمونههای تاریخی مقایسه کرد؛ از جمله آلمان نازی که آغازگر جنگ جهانی دوم بود، یا عملکرد کمپانی هند شرقی در دوره افول قدرت خود که با خشونتهای گسترده همراه شد. ایالات متحده نیز با تشدید رقابتها و بحرانهای خاورمیانه در شرایطی قرار گرفته که خطر گسترش درگیریها افزایش یافته است و اگر روند کنونی ادامه یابد، احتمال وقوع یک رویارویی گستردهتر میان قدرتهای بزرگ دور از ذهن نخواهد بود.
در نهایت، به باور من، اگر جهان نتواند ساختارهای ناکارآمد بینالمللی را اصلاح کند، رقابتهای قدرتهای بزرگ میتواند به بحرانی فراگیر منجر شود؛ بحرانی که شاید سرآغاز شکلگیری نظمی جدید در نظام بینالملل باشد، نظمی که در آن نهادهای ناکارآمد و دولتهای جنگافروز جای خود را به ساختارهای کارآمدتر و عادلانهتر بدهند