در سالهای اخیر، بحث درباره آموزش عالی افغانستان عمدتاً بر موضوعاتی مانند محرومیت زنان از دانشگاه، خروجِ بخشی از استادان و کاهش ظرفیت دانشگاهی و محدودیتهای آموزشی متمرکز بوده است. این تحولات واقعی و تعیینکنندهاند، اما در پسِ آنها روندی آرامتر و کمتر دیدهشده نیز جریان دارد: «تغییر جایگاه دانشگاه در ذهنِ نسل جوان.»
دانشگاه در افغانستان برای سالها صرفاً یک نهاد آموزشی نبود. در جامعهای که با جنگ، فقر و بیثباتی سیاسی روبهرو بود، دانشگاه به نماد امکان تبدیل شده بود؛ نشانهای از اینکه میتوان با آموزش، مسیرِ زندگی را تغییر داد. خانوادهها فرزندان خود را به دانشگاهها میفرستادند، نه فقط برای گرفتنِ مدرک، بلکه برای ساختن آیندهای متفاوت.
این باور، هرچند همواره با واقعیتهای دشوار بازار کار و محدودیتهای ساختاری همراه بود، اما همچنان بهعنوان یک قرارداد اجتماعی نانوشته میانِ نسل جوان و آینده عمل میکرد: «اگر امروز بیاموزی و تلاش کنی، فردا امکان بهتری خواهی داشت.»
اما این پیوند، در سالهای اخیر دچار فرسایش شده است.
نخستین و آشکارترین نشانه این تغییر، وضعیت آموزش زنان است. از دسامبر ۲۰۲۲، تحصیل زنان در دانشگاهها متوقف شد و دهها هزار دانشجو از ادامه مسیرِ آموزشی خود بازماندند. این تصمیم، صرفاً یک محدودیت آموزشی نیست؛ بلکه بهمعنای حذف بخشی از ظرفیت انسانی و حرفهای آینده کشور است. در گزارشهای بینالمللی نیز تأکید شده که ادامه این وضعیت میتواند پیامدهای عمیقی بر توسعه انسانی و اقتصادی افغانستان داشته باشد.
اما این تنها بخشِ قابل مشاهده ماجرا نیست.
در سویِ دیگر، دانشجویانی که همچنان در دانشگاه حضور دارند نیز با افقِ متفاوتی نسبت بهگذشته به آموزش نگاه میکنند. برای بخشی از آنان، دانشگاه دیگر مقصد نهایی نیست، بلکه مرحلهای میان راه است؛ ایستگاهی موقت در مسیر تصمیمهای نامطمئن آینده. در گفتوگوهای روزمره دانشجویان، بیش از آنکه از اشتغال داخلی یا مسیرهای حرفهای سخن گفته شود، از زبان خارجی، بورسیه و مهاجرت صحبت میشود.
این تغییر الزاماً بهمعنای بیارزش شدنِ آموزش نیست، بلکه نشاندهنده جابهجایی انتظارات از آینده است؛ تغییری که در سطح فردی آغاز میشود، اما در سطحِ اجتماعی پیامدهای گسترده دارد.
در کنارِ این تحولات، مسئله کیفیت آموزش نیز اهمیت فزاینده یافته است. دانشگاه زمانی میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که علاوه بر دسترسی، توان تولید دانش، مهارت و تفکر انتقادی را داشته باشد. هرگونه ضعف در این حوزه، پیامد خود را نه فقط در فضای دانشگاه، بلکه در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی کشور نشان میدهد؛ از نظامِ درمان و آموزش گرفته تا بازار کار و مدیریت عمومی.
گزارشهای بینالمللی در سالهای اخیر به کاهشِ ثبتنام، محدودیت در فعالیتهای پژوهشی و چالشهای فزاینده در فضای آکادمیک افغانستان اشاره کردهاند. این نشانهها اگرچه پراکندهاند، اما در کنار هم تصویری از فشار تدریجی بر نظام آموزش عالی ارائه میدهند.
در سطحی عمیقتر، آنچه امروز در حال تغییر است صرفاً وضعیت دانشگاه نیست، بلکه نوع رابطه جامعه با آینده است.
هر نظام آموزشی بر یک فرض بنیادین استوار است: «اینکه میان تلاش امروز و امکان فردا رابطهای قابل اتکا وجود دارد.» دانشگاه دقیقاً بر همین فرض بنا شده است. دانشجو زمانی سالهای جوانی خود را صرف آموزش میکند که باور داشته باشد این سرمایهگذاری در آینده بازگشت خواهد داشت.
اما زمانی که افقِ آینده مبهم شود، این رابطه نیز تضعیف میشود. در چنین شرایطی، آموزش از یک مسیر بهسویِ آینده، به یک مرحله موقت و غیرقطعی تبدیل میشود.
در این معنا، بحران آموزش عالی افغانستان تنها یک بحران نهادی نیست؛ بلکه نشانهای از تغییر در افق ذهنی یک نسل است.
شاید بتوان ساختمانهای دانشگاه را حفظ کرد، کلاسها را برگزار کرد و امتحانها را ادامه داد. اما اگر پیوند میانِ دانش و آینده در ذهن نسل جوان تضعیف شود، بازسازی آن بسیار دشوارتر از بازسازی هر نهاد فیزیکی خواهد بود.
در نهایت، مسئله اصلی دیگر این نیست که چند دانشگاه فعال است، یا چه تعداد دانشجو در آن حضور دارد. مسئله این است که آیا هنوز این باور وجود دارد که آموزش میتواند مسیرِ زندگی را تغییر دهد یا نه.
اگر این باور فرسایش یابد، آنچه از دست میرود فقط یک نظامِ آموزشی نیست؛ بلکه یکی از مهمترین پایههای امید اجتماعی است.