خراسان یا سرزمینسلحشوران بیعقاب نیست، هر بیشه یی از اندراب شروع تا تخار، بدخشان، فاریاب و غور هرات چریکان و آزادگان سر به کف خود را دارد و هر یکی آماده اند که همچون سلالههای سربلندشان در تاریخ بهای آزادی را بپردازند؛ اما آنچه که در میانه نیست، روایتروشن، ساختار،روشرهبری و موجودیت رهبران متعهد و بابرنامه و کثرت گراست که این کاستی نیز به یُمن انتقاد، اعتراض و خودسالاری رزمندگان دارد جبران میشود.
اگ.اگر به سیر نزولی شکستها و پذیرش حقارتهایسنگین در چندینسال پسین، میان سیاسیون خود اندیشه کنیم؛ در مییابیم که بحران ما، تنها در مداخله و دشمنی دیگران نیست؛ بل ریشه در نبود درایت و سازواره و تفکر ایجاد و داشتن رهبری دارد. یعنی بحرانرهبری و نبود عقلانیتدرستسیاسی، سازهء بنیادین چالشها و بنبست کنونی تلقی میگردد. میشود گفت که آنچه ما نداریم رهبری درست و فرهمندانه و صاحب اندیشهء استوار و متعهدانه است.
وقتی سخن از رهبری هوشمندانه و صاحبخرد است درواقع، هدف ما از بررسی و تبارشناسی مرام از پاسداشت آرمان و اصول مبارزاتی برای تحققیافتن امر مبارزاتی و رهیافت یک مبارزهءتاریخی برای مردم میباشد که باید توسط رهبران و رهروان پاسداری و نگهداری شود. شخصیت استوار و متعهد رهبر به عنوان سمتوسو دهندهء بیشتر مهم و اساسی است؛ زیرا رهروان و مردم ناظر بر عملکرد و کارشیوهء مبارزاتی رهبران اند و نوع الگو خود را از سجایا و رفتار آنان میآموزند. با دریغ که چنین رویکردی در رهبرنماهای موجود دیده نمیشود که تا الگو و نمادی باشند برای رهروان.
اگر رهبری میداشتیم و مطابق به تبارشناسیمنازعه و شناخت زمان و تاریخ خود در راستای ایجاد رهبری درست تفکر و تامل میکردیم، اینگونه در گره گاههای راهبردی نمیماندیم و میتوانستیم چشماندازها و آرمانهای راهبردی مردم را به سرمنزل مقصود برسانیم. در تجربه انجام یافته، رفتارهای مقطعی، موضعگیریهای نااستوار و جامه بدل کردنها فراوان، تعهدشکنیها، ایتلاف سازیهای گوناگون، رفتارهای مصلحتگرا، دوست و دشمن گزینیهای چندپهلو عمدتا فصلی و کوتاه مدت، سبب شده است که فرهنگسیاسی و رهبری را دچار کالاییشدن و روزمرگی سازد. ایمونل کانت در بارهء تاریخ گزینه گویهء جالب دارد که” تاریخ عبارت از سیر تدریجی انسان برای دستیافتن به عقل و آزادی است” در واقع ادامهء همان حرف هگل در بارهء آزادی و تاریخ است که گفته بود” تاریخ، سیر روح جهان به سمت آزادی است” با توجه به این دو مورد از اندیشمندان تاریخ باید گفت که سیاستمداران مان در غیاب تاریخ و دانش گذشته گان برای فهم مسیر درست آیندگان قرار داشته اند. سیاستمداران ما نتوانستند که دراین سیر تدریجی به عقلانیت و آزادی برسند.
همین که از گذشت روزگار نیاموختند و در یک تله، چندینبار افتیدند و شکار مهرهها و چهرههای پوسیدهء دیگر شدند، معنای آن این است که اینان از نیرو و خرد رهبری برخوردار نیستند و بایسته است که بحث گذار و ترک اینان در میان نسلجدید مورد بحث قرار گیرد.
به تعبیر هورکهایمری باید گفت که نوع سرکوبروانی و حقارتتاریخی را بسیاریها تفکیک نمیکنند. اگر این شناخت به میان آید ما دیگر قربانی موضعهای خام و کوتاه مدت اینگونه سیاسیون بیخبر نخواهیم شد. روی همینامر، همه قربانی خطاها و اشتباهاتسیاسی مدعیان رهبری شدهایم که در واقع موضع و روششان بیگانه از واقعیتهای سرنوشت و درد مردم است، همین رفتار سبب بیعدالتی و فرودستیشان نیز است و آن امر سبب شده تا بهگشتسیاسی نداشته باشند. به نظر من به کاربستن خردنقاد و به چالش کشیدن اینان بهترین روشی است که میتواند زمینهساز گذار باشد.
به کاربستن خِردنقاد به معنای قرار گرفتن در کنار هدف ضد یا نیروهای شر نیست؛ بل بهترکردن و بیدار کردن طرف به مثابهء بهگزینی و جا به جایی وضعیت مطلوب است که اصلاح کاستی سبب نیرومند بیشتر و سعادت او گردد. ولی با تاسف درک خِردنقاد در نظرگاه طرف، درک نسبی و خیلی منفی است. طرف نقد شده گمان میکند که نقادش دقیقا همان دشمن اوست و در صف ضد او قرار دارد.
ازاینرو باید گفت که درتجربهء سیاسی و نظامی ما، جای نقد و انسان نقاد متاسفانه وجود ندارد و نقاد به مثابهء دشمن تلقی میگردد و به زودترین فرصت طرد یا هم مورد سرزنش قرار میگیرد. بسیاری از کسانی که نقادبوده اند مورد اتهام و تحقیر قرار گرفته اند و حتا از ساختار بیرون رانده شده اند. عملی که نمیتواند از سلامت و مدارای ساختارها نمایندگی کند. عدم مدارا و نبود تساهل در مدیریت و ساختارهای مدرن، یکی از چالشهای اساسی است.
در نخستینروزگار شکلگیری جریانهای ضد طالبی، نقادان تیغ دلسوزی نقد خود را به منظور پیریزی سنگبنای یک کار ارزشمند ارایه کردند؛ اما گوش شنوا و حرفشناس وجود نداشت تا برحذر از تکرار شکستها و رفتارهای باطل در آینده گردد. حتا چهرههای خودی خود را پس از نقد بیرحمانه مورد هدف غیر قرار دادند که شکایتها در فضای مجازی پیچید.
این روشها نه تنها انزوایسیاسی را به ارمغان آورد؛ بل سبب واگراییها و ضعف صف در برابر چالشسهمگین و حاکم کنونی در میهن گردید.
رفتار دلسردکننده با دیگران، بیمهریها، انحصارطلبی، چهرهگرایی، محلگرایی، نبود ساختار فراگیر و عدم شفافیت به ویژه در مدیریت منابع مالی و اجرایی، کار را به سطح بسیار چشمگیر دچار نزول کرده که با گذشت پنجسال، نتوانستند جایگاه لازم را برای خود در میان مردم ایجاد کنند. همچنان در رفتارمدعیان رهبری ساختارهای ضد طالبانی، تضاد در عمل و اندیشهء اینان نیز امری آشکارا و انکارناپذیر است. به تعبیر دیگر رهبری این ساختار همیشه با رویکرد مصلحتگرایانه، سطحی، فرار از واقعیت، محافظهکارانه و رویکرد ابزاری با منازعهها و روایتهایجاری برخورد کرده است..
در برخی موارد نیز مرتکب سپردن رشوهءتباری و نمادسازی موقتتباری شده اند. مثلا به هر طریقی بدون توافق روی یک تفکر و یا اندیشهءسیاسی در جهت گذار از بحران، چهرههایی را از قوم افغان، یا هزاره، یا تاجیک در ساختار خود آورده اند، انگار مبرهن سازندکه فراتباری اند و عملکردشان متفاوت است، درحالی که در تجربه دیده شد که این نمادها یا واپس ترک صف کردند یا هم حضور دارند غیرفعال و غیر واقعی اند. در حقیقت بدون پرداختن به اصل توافقسیاسی، جامهء پینه خورده و پاره خوردهء سازشی را تهیه کردند که با هر بادی و کوچکترین تکانهیی نابود شدنی است..
حتا این روشهای با اندک بالاگرفتن مباحث هویتی و تباری تَرَک برداشت و دچار واگرایی شد؛ اما اگر در نخست روی یک سازوارهءسیاسی، اندیشه میشد و مبنای شفاف طرحریزی میگردید، یقینا چنین تَرَکهای اتفاق نمیافتاد. چنین مسالهیی سبب میشد که روایت معرفی گردد و صف جذابیت پیدا کند..
حل تضادها و اندیشه کردن روی مبنای منازعه نیز یکی از چالشها دراین ساختارهاست. در واقع دموکراسی را برای زن همسایه میخواهند و از نام گرفتن مادر ویا خواهر خود شجاعانه منکر اند یا با روایت مذکر یا مردسالارانه به پاسداری و همیاری بانوان میروند و حتا در برخی موقعیتها، پوشیدن نیکتایی را نوع غربزدگی تلقی میکنند در حالیکه پیشینهء سنتپوشیدن نیکتایی به یما پادشاه بلخنشین بر میگردد و هیچ ربطی به مفهوم غربی آن ندارد، گیریم که داشته باشد، چه زشتی دارد که استفاده گردد. درست است که در نظر برخی این نکته، بسیار کوچک است؛ ولی باید توجه کرد که وقتی در این نکته کوچک، طرف دچار تردد و تضاد است، در موارد مهم دیگر حتمی است که نمیتواند کنار بیاید..
مثلا اگر مبحث هویت باشد که حقمدنی شهروندان است از بایدهای جریانهاست که در بارهاش سخن آشکار بزنند، در حالیکه طرف سکوت کرده اختیارکرده و هرگز نمیخواهد در آن مورد چیزی را بیان کند. حتا اگر منازعهء مرزی است، سخنزدن در بارهء آن را میپندارد. در مورد ساختار قدرت آینده هم، روایت رسمیسیاسی و اندیشهءسیاسی که تا حال از نشانی اینان آفتابی نشده است. . تابو
در حقیقت میشود گفت که جریانهای امروزین مدعی مبارزه علیهء دهشتافگنان در جامه و پوشش روایتکهن دیر.وزی اند که عملیشدن و تکرار آن، محتوم به شکست بودن سرنوشت مردم و تکرار دور باطل است.
گاهی من در برخی رفتارها به ویژه جنبههای ایدیالوژیک میان اینان و طالبان راه تفکیک را گم میکنم. پای هر دو طرف در همان کفشی است که مردم دارند هر روز تجربه میکنند. یعنی به راه حلهای بنیادین و اساسی که ما را به سمت توسعهءسیاسی بکشاند جریانهای ضد طالبانی نپرداخته اند. چنانکه نداشتن موضع اینان، به طنز کاربران فضای مجازی مبدل شده است.
مردم در مورد غصبزمین، چور دارایی و منابع طبیعی، دادگاههای صحرایی، حیفو میل منابع زیرزمینی توسط کشورهای بیرونی، زندانیان، وخامت زندگی و فقرجاری، بحرانهویت و زبانشان نگران اند و دادخواهی دارند؛ اما درگوش جریانهای مدعی مبارزه، پنبهءمصلحت و فروگذاشت است.
حتا چهرههای برجستهءسیاسی عضو در این جریانها، از سکوت و مصلحتگرایی رهبریشان به فغان آمده اند واکنش خود را در سازواره و ساختاردیگری بروز داده اند. این ضعف در حقیقت ناشی از نبود راهبرد و اهداف روشن مبارزاتی است..
ازاینرو جریانهای موجود معلوم نیست که دنبال چه هستند و چه میخواهند؟ به صورت بسیار عامیانه، فقط بیان میکنند که طالبان نباید باشند. امریکه که تمام مردم میخواهند که هیولا و یا نیروی عقبگرا نباید باشد؛ حتا اینها هم نگویند،زشتی و هیولاییطلبان، خود سبب نبودشان خواهد شد؛ ولی پرسش این است که پس از نبود این هیولا چه برنامه وساختاری باید روی کار بیاید و چه قرارداد سیاسی جدید سازهء دولتوملت و اعتماد سیاسی گردد؟ روایتسیاسی و شالودهء نظامسیاسی و مبانی قرارداد نوین شهروندی پس از طالبان، چه باید باشد؟ این موارد و صدها سازهء دیگر همچنان درپستوخانه ذهنهایشان زندانی است.
در حقیقت با گذشت این همه نابرابریها و بیعدالتیهای در رزوگار سیاست یخها و روایتهای زندانی شده ذهنشانه را معلوم نیست چه وقت آب و یا گشایش خواهند یافت.
برخی از روشنفکران و چهرههای اندیشمند درنگشان این است که آیا آنانی که از بیان واژه دموکراسی هراس دارند میتوانند آرمانراهبردی تغییر و نهادینه شدن، مردمسالاری در کشور شمرده شوند یا خیر؟ پاسخ مطابق حال و گذشته این مجموعه این است که هرگزچنان نخواهد شد با صورت مساله نمیشود به آرمان راهبردی مردم رسید.
نقادان البته عمدتا نسل جوان و امروزین پرسششان این است که مبارزه برای چه؟ برای چه آیندهیی باید باشد؟ آیا آنانی که امروز نمیتوانند سخن شفاف و آشکارا از چالش را مطرح کنند، فردا میتوانند نمایندهء جسور، شجاع، تصمیم گیرنده، مردمی و قاطع آرمانهای تاریخی و هویتی باشند؟ رفتارها و موضعگیریهای پنجسال وادامهء بیتفاوتی در برابر واقعیتهای جاریسیاسی،.
توجه داشته باشیم که به هر پیمانهایکه ساختار نقد گریز و تکرو باشد به همان پیمانه، مسیر شکست خود را سریع طی میکند. پنجسال، مدت کمی نیست و اگر آسیبها، فرصتها، مدیریت میشدند و خردجمعی در ساختارها مورد نظر قرار میگرفت، حالا نتیجه متفاوت و مثبتتر از حالت موجود میبود…
درکتابی خوانده بودم که سرزنش و توبیخ نقاد از نشانی رهبری و جریان، نوع خوی و رفتار دیکتاتوری است که زمینهء سرکوب و رسوب عقدهها را در نیرو فراهم میکند. از نشانی دیگر واکنش منفی و عدمپذیرش انتقاد، مساله را به تمامیتخواهی و تکروی در کار جمعی سوق خواهد داد. .
شکستسیاسی هرچند پیآمدهای سنگین و خطرناک دارد؛ اما به حدی نیست که نشود آن را مدیریت کرد و به یا به جا به جایی امید نپرداخت. قدرتسیاسی هنگامی که در کشور فروپاشید، پیآمدهای شوم خود را جا گذاشت و سازوارهای امید، رزم و پایداری نیز برهم خورد و این زلزلهء سیاسی، زلزله شجاعت و روان سیاسیون نیز بود، ولی می بایست از روند مدیریت میشد و سازوبرگ کارهای درست و خردی جلو هرگونه پیآمد منفی را میگرفت..
یعنی بایدهای اساسیانتظارمان این میبود که از تدبیر و خِرد مطابق به تجربهءتاریخی به کارگرفته میشد تا مدیریت بحران میکرد و ایجاد سمتوسوهای کارا و موثر برای مردم پدید میآمد.. زشتی و بدسگالی نیروهای دهشتافگن به حدی است که کاستیها و فروگذاشت نیروهای مدعی مبارزه با دهشتافگنان را کمتر متوجه شدهایم. هدف از نوشتار موجود نه تنها بازخوانی کاستیها روش رهبری و ساختاری جریانهای مدعی مبارزه علیهء دهشتافگنان است، بل بررسی و آسیبشناسی شیوهء سختافزاری یا مبارزهء نظامی این جریانهاست. در سطح کلی، تمرکز این جریانها، بیشتر روی الگوسازی و خبرسازی مجازی است تا برنامههای موثر و به روز سختافزاری مبارزه نتیجهبخش علیهء دشمن..
خبرسازی و غوغاسالاری عمدهترین هدف رهبری این جریانهاست. دیده میشود که سطحآگاهی، خبرگی، دانشتاریخی و مبارزاتی تصمیم گیرندگان این رزم، خیلی پوسیده، پوشالی، عقبمانده، احساساتی، ناسنجیده و ناکاراست.
میزان قربانیان سترگ، افزایش روزمرهء شمارزیاد زندانیان از ولایات گوناگون در اسارت طالبان، از بینرفتن و تلفشدن قهرمانان زیاد، حتا عدم رسیدگی به خانوادهها و ادامهء راه آنان، بیبرنامگی و عدم پویایی ساختار و کاهش رغبت و میل برای پیوستن به این جریانها، همه سرشکستگی و نبود ظرفیت را آشکارا میکند.
در واقع رهبری این جریانها به شیوهء غیردموکراتیک و غیرسنجیده عمل میکنند و تنها شعارشان در ظاهر انگار مطابق به خِرد جمعی است نه رفتار و منششان در چارچوب کاری.
از شکستها و قربانیهای خود کمتر میآموزند و آن را بارها تکرار میکنند.
به گونهء مثال در رویکردهای نظامی، طرف باید از حریف خود به لحاظ اطلاعاتی، هنر، فنرزمی، تجهیز، دانشگوریلایی یا رزم متحرک، اطلاعات و آگاهی، هدفشناسی و فن به کارگیر توان علیهء هدف، موقعیت و زمانشناسی، تحلیل و تجزیه، ابتکار حریف، خطرات احتمالی، بررسی نقشه راه و حریف، تدابیر پیشگیرانه در مورد سرنوشت نیروهای رزمنده، فهمدقیق و درست از میزان قابلیت و توانایی گروه رزمنده، خلق ارتباط برای همکاریهای محلی و مردمی، داشتن پناهگاهها و اراضی عملکرد و امکانات تماس از مسایل لااقلی است که حتا در نبردهای کهن و ماقبلمدرن، به کار گرفته میشد تا هدف به دست میآمد و مبارزه موثریت میداشت. حالا درنگی در عملکرد این جریانها، نشان میدهد که اینان با بیخبر از راهبردها و روشهای.نوین مبارزاتی و حتا سنتی اند.
آموختن از شیوهء جاری جنگها و نظریات چدید نظامی، لازمه و نیازمندی هر جریانی است که در برابر دشمن قرار دارد. در مدت پنج سال بارها دیدهایم که جریانهای موجود تکروش اند و اساسا دنبال غوغاسالاری مجازی اند. .
چشمانداز
دیده میشود که چشمانداز مبارزاتی در رفتار و منشور این جریانها روشن نیست واگر روشن می بود این همه پرسش و انتقاد وجود نمیداشت و یا هم پاسخی برای پرسشها از طرف این جریانها، مطرح میگردید. همانگونهایکه در بالا تذکر رفته، به گونهء این جریانها از منازعههای جاری و مستولی شده بر سیاستجاری روز، بیگانه اند و یا هم خویشتن را در غفلتزده اند. فهمیدهایم که سکوت و گاهی هم، شانهخالیکردن از بارسنگین این منازعهها، سبب انتقاد و طنز سیاسی علیهء این جریان شده است.
در مورد مرز دیورند سخن شفاف از این جریانها کسی نشینده و نخواهد شنید چون سنگمصحلت در قفس سینهشان شکسته خواهد شد، در بارهء هویت این جریان شبیهء برخی از رهبران مقطعی و کوتاهاندیش سکوت کرده اند و اگر سیاست غصب و نفی را میبینند مویی از بدنشان تکان نمیخورد. چشمانداز کور است و روش پرداختن برای مخاطب قرار دادن مردم نیز تهی از برنامه و اندیشهءسیاسی است..
بیروایتی
آنچه میتواند امروز در همآورد فرهنگی و رزمی جذابیت ومخاطب ایجاد کند، پدیدارکردن روایت مناسب و درخور خواست مردم است. دیده میشود که طالبان نیز پس از رسیدن به کابل به ریسمان “افغانیت و اسلامیت” که عمدتا بار تباری و قلبیهیی دارد چنگ زده اند و بسیار بیباک عمل میکنند و از دین اسلام به مثابهء نقاب برای نهادینه کردن آرمانتباری و تمامیتخواهیشان استفاده میکنند، ولی در طرف دیگر روایتسیاسی و منشوریکه برای مردم، الهام خلق کند و رهیافت تلقی شود دیده نمیشود.
ماهیت رفتار طالبانی در استفاده از دین، قدرتسیاسی، فرهنگ و تبار، رویکردنظامی و سیاسی کاملا آفتابی است که این امر سبب شده است تکنوکرات، جمهوریتخواه و ملا همتبار طالب خود را در آن پیدا کنند و چنانکه عملا دراین مدت دیده شد از هیچگونه همکاری و حمایت دریغ نمیکنند. معنای سخن این است که موضع طالبان در هر بعدی برای همتباران و همصفان خودش کاملا معلوم است و همین که سخن بزنند یا متنی را همرسانی کنند، همهچیز آشکاراست که در پی چه هستند. بیروایتی و گنگ بودن موضع در گروههای ضد طالب همه را پریشان کرده است که اینان دنبال چه هستند.
مجازیگرایی به عنوان رویکرد مبارزاتی
صحنهسازیها و خبرسازیهای واکنشی و عمدتا گذرا به راهبرد عملیاتی و مبارزاتی جریانهای ضد طالبان مبدل شده است. گونههای این رفتارها را در چندسال پسین میتوان به معرفی گرفت. در روزهای پسین نوار از مبارزان یکی از جریانها از بدخشان طلوع کرد و در آن ازنیروهای کماندویی و عملیاتی بهاری سخن رفت و شنونده اگر کاملا شهروند خراسان نباشد یا هم بدخشان، گمان میکند که این برنامهریزی و دقت اساسی، اصل هدف را نابود خواهد کرد و نیرو الهامبخش و آزادیبخش دارد کارش را شروع میکند؛ اما اگر دقت شود، دیده میشود که قطعه کماندو خواندن نیز جنبه بازرگانی دارد تا واقعیت، چنانکه؛ اصطلاح را کاماندویی بودن این مردان را میشود از نوع، پوشش، تجهیزات دست داشته، لباس، موقعیت، شمار، زمان و اراضی به بحث گرفت که خلاف ادعای صاحبنوار تثبیت میشود. این نوع رفتارها در واقع قربانی کردن مردان و رزمندگان فقیر بدخشانی و یا هم پنجشیری یا هم هراتی است. زیرا برای عملکرد نبرد چریکی چنین رفتارها و عملکردهایی خلاف هنر رزم و تجربهء رزم در برابر دشمن است. البته فعالیت و مبارزه علیهء طلبان ستودنی است و عمل انسانی است؛ اما باید این مبارزه جدا از مجازیگرایی و خبرسازیهای کوتاه مدت باید باشد. رزمندگان نباید رویکرد کالایی بگیرند و با جانشان جریانهای مدعی مبارزه بازی کنند. حضور رزمندگان باید از سر شوریدگی برای آزادی و عشق به میهن باشد نه ناشی از فقر و تنگدستی. در مبارزه گذشتهها، بحث نیرنگ، شبیخون، غافلگیری و برهمزدن برنامهء حریف به گونهء آنی و سریع، از هنرهای رزمی و چریکی پنداشته میشد. حالا برعکس، پیش از آنکه کاری شود و یاعملیاتی شکل بگیرد. مساله در رخنامه یا نشانی مجازی جریان آفتابی میگردد و دشمن پیشاپیش آمادگی لازم خود را برای دفع میگیرد. در برخی موارد ژنرال یا فرمانده از احساسات و پیش پزکی مطرح میکند که به خیر “از فلان نقطه داخل میشویم و کار را تمام میکنیم و سپس از همسایهشان که پرسان کنی، میگوید که فعلا ژنرال صاحب در غرب در خانهاش قرار چای سبز دارد نوش جان میکند. ” یا هم از بهار دو ماه گذشته طرف تنها یک نوار ضیطی را همرسانی میکند و نام میکند تهاجمسنگین و عملیات بهاری. البته تلاشها و شوق برای براندازی طالبان کار نکو است و به تعبیر مولوی کوشش بیهوده بهتر از خفتگی است. ولی بایسته است که برنامهریزی و هنر رزمی جدید و مدرن به کار گرفته شود و همهیی تلاشها در جهت انسجام و برنامه ریزیهای بیکم و کاست و با دقت بیشتر به خرج داده شود. حیاط چریک و نیرومندی مانور و تحرک او باید مطابق به تدبیر و شناخت ضعفها و قوت دشمن طراحی گردد.
ضعف ساختاری
مدیریتسیاسی و ساختار نهادهای مبارز علیه طالبان با آنکه در شعار خواستار دموکراسی و رویکردمتفاوت از طالبان اند، به شدت از نداشتن سازهء مدیریتی وروش شفاف و دموکراتیک رنچ میبرد. در این نهادها همهچیز مبنای خویشسالاری و خویشاوندگرایی و نهایت محلگرایی دارد. به ویژه آسمان بر زمین میخورد اگر کسی دور از تعلق خویشاوندی و خونی، مسوول مالی یا رهبری جریان تعیین شود.
چنین چیزی کفر مطلق و قابل پذیرش نیست. از الف تا یای جریان هم، فراتر از یک محل نمیرود و اگر اعتراضی یا نقدی هم مطرح گردد، پیش از دریافت پاسخ مناسب، برای طرف درفضای مجازی هیچ آبروی باقی نمیماند که چرا گفتهیی بالای چشم این جریانها ابروست. طرف با آنکه شایستگی و صلاحیت رهبری و کار را ندارد؛اما کفر مطلق خواهد اگر بگویی برود کنار. در واقع سنت میراثخوارگی و نوع اشرافیتزدگی سبب شده است که ضعف ساختار همچنان پاشنهء آشیل قرار داشته باشد. مدت پنج است که برخی از این نهادها درگیر و مصروف آوردن اصلاحات اند. تا حال معلوم نیست که این اصلاحات در قرن ۲۳ پدید خواهد آمد یا خیر. تغییرپذیری و آوردن اصلاحات یکی از ممیزهها و مزیتهای ارزشهای مدرن است. جالبترین سازهء دموکراسی مسالهء تغییرپذیری و سیال بودن ساختارها و دیگرساخت کردن روشهای مدیریتی است. یعنی هنگامیکه ساختار نتوانست پاسخده نیاز باشد یا ناکارگیاش تثبیت گردد، میشود با استفاده از مزیتدموکراسی آن را تغییر داد و رسید به مدیریت و کارورزی جدید. میشود گفت که به هر اندازهایکه نهادها تغییر پذیر و نقد پذیر باشند به همان پیمانه دموکراتیک و مبنای خردجمعی دارند. مشروعیت در ساختار این نهادها هیچ وجود ندارد و حتا مطابق به اصول درون ساختاری خود هم عمل نمیکنند. واگراییها، اخراج کردن، طرد و نفی کردن اعضا را دیدیم که هیچ اصولی نداشت و اگرمیداشت این چندپارچگیها رخ نمیداد. پیوستهای روزمره و پایانپذیری پیوستها را هم در میزان ایجاد ایتلافها و برهم خوردن ساختارهای موازی نیز به بررسی گرفت.
ماهی یا سالی نمیگذرد که ایتلاف یا شورای خوش خط و خال پدید میگردد و همین که سخنرانیها، القاب بخشیها، پس از گشایش نخستین پایان یافت، پیوست و ایتلافها نیز میمیرند و وارد پستوخانههای تاریخی میشوند. اگر از خود بپرسیم که چرا رخدادها و حوادث پیش میآید، عادیترین پاسخ این است که اینان به کثرتگرایی، دیگرپذیری، آینده، اندیشهء سیاسی مشترک یا آرمانمردمی واحد نه باور دارند و نه هم دنبال آن اند. در واقع پیش از ایجاد خط و راهبرد واحد وارد پیوست سازی و چترسازی می شوند و همینکه غوغایخبری تحقق یافت، باز برای ایجاد یا هم سالیاد فلان رهبر یا شهید، آمادگی می گیرند تا باز سخنان تکراری خودرا بیان کنند.
خودستیزی
رفتارهای ایدیالوژیکی و سختگیرانه گاهی سختتر از رویکردطالبانی در برابر دیگران سبب واگرایی و ضعف صف گردیده است. یعنی در دستانرهبری و چهرههای ارشد برخی ازاین جریانها هنوز همان تاپه و یا استفاده ابزاری ازآیدیالوژیهای گذشته همچنان پررنگ است و در برابر منتقدان و دیگراندیشان خود استفاده میگردد. در این مدت دیده شد که افراد و برخی هم با گروه و همرزمان خود، صف را رها کردند و به تنها با گروه خود به مبارزه و فعالیت علیهء طالبان پرداخته اند.
نخستین جرقهء واگرایی و جدایی از صف در مورد روایت آینده و چشمانداز سیاسی مبارزه در تاجیکستان شکل گرفت که همه دانستیم که افرادنخبه و باتجربه را توهین کردند و گفتند که این روایت شما، مارا بیدین و حتا مورد نفرت مردم قرار خواهد داد که در واقع این طرز دید و رفتار، ثابت کرد که پیراهن سنت و مصلحت در تن این جریان است و نمیخواهند که انگشت روی حقیقتتاریخی بگذارند چنانکه؛ سپس برخی مسوولین از انحصار وتنگ چشمیها به تنگ آمدند مسوولیت را رها کردند.
مدتی نگذشت که جمعی راه خود را جدا کردند و اینک در یک ساختار و صف دیگری مصروف فعالیت اند. میزانگرایش و شمولیت دیگران نیز خیلی بطی و اساسا مطابق به شرایط و وخامت اوضاع بسیار کمرنگ است. به نظر میرسد که مسوولین از نمدهای کلاه میسازند که هیچ به درد بخور نیست. در بسا مورد ساختار متهم به خویشخوری و فساد مالی است. اگر نیست؟ شیوه و روش پاسخدهی چرا ایجاد نشد تا به قناعت منتقدان پرداخته شود.
نبود ساختار و ضعف در رهبری هر دو دست هم داده چنین سرنوشتی را آفریده است. تفکر تکروانه، انحصارگرایی در ساختار یعنی رفتار ضد کثرتگرایی و تنوع عمل کرده و بر خواستها و طلبهای دیگران مستولی شده که برایندهمین پریشانی و انفعالی است که این روزها شاهد هستیمپیآمدآنچه تاکنون اتفاق افتاده نه تنها دور شدن از واقعیتجاری است؛ بل تکرار یک شکستابدی دیگر است. بیرونقی مبارزه و فرهنگمبارزاتی را رقم خواهد زد. مردم دچار ناامیدی و یاس مبارزاتی خواهند شده اند و دیگر به وعدهها و حرفهای مدعیان مبارزه باور نخواهند کرد. فاصله گرفتن هزاران نفر و صدها فرمانده ارشد و مبارز از نشانی این جریانها، ناشی از نا به هنجاریهای فوق است که در مورد هر کدام به گونهء فشرده بحث شده است. چریکان و رزمندگان روایت روشن، خط واضح و اندیشهء آفتابی را میپذیرند و برای آن مبارزه میکنند نه اینکه از پستوخانههای تاریخی حرف زده شود و محافظه کاری به عنوان خط و مش سیاسی مطرح گردد. به عنوان واپسین حرف باید گفت: ساختار مشارکتی واضح و شفاف، حسابده و غیر انحصاری، طرح و روایت روشن سیاسی، روش مبارزاتی جدی و متعهدانه،ایجاد پیوندهای افقیمدیریتی و ساختار تنهاترین کاری است که سبب ایجاد استحکام و پایداری در صف مبارزاتی خواهد شد… حالا اینها از این نشانیها تحقق نیافت، بامدادی در راه است که آفتاب آن لبدرگهء همهگان خواهد رسید…. . .