سمیع یوسفزی، خبرنگار، در مطلبی زیر عنوان “عصمت قانع را بشناسید!” از راز جداشدن این فعال سیاسی از حزب جمعیت اسلامی و وابستگیاش به استخبارات پاکستان پرده برده است.
سمیع یوسفزی نوشته است:
در سال ۱۹۸۹ در پیشاور، حکومت مجاهدین در تبعید تشکیل شد. دفتر صدارت این حکومت در چمکنیها، در یکی از دفاتر جمعیت اسلامی، آغاز به کار کرد. این حکومت تا سال ۱۹۹۲ پابرجا بود؛ زمانی که کابل سقوط کرد. چند ماه بعد، استاد ربانی رسماً از پاکستان خواست تا دفتر حکومت موقت باقیمانده در پیشاور، همراه با کرسیها، صدها موتر، اسناد و سایر وسایل را به حکومت افغانستان تسلیم کند. او این موضوع را با نواز شریف نیز در میان گذاشت و تأکید کرد که پاکستان باید این دفتر را که متعلق به استاد ربانی بود، به افغانستان بازگرداند.
در همان زمان، استخبارات پاکستان (آیاسآی) یک بازی عجیب را آغاز کرد. در سال ۱۹۹۵، فردی به نام عصمت قانع—نویسنده مشهور و عضو جمعیت اسلامی که مورد توجه آیاسآی بود—را پیدا کردند. نزدیک به صد نفر از افراد امنیتی و استخباراتی با لهجههای مختلف پشتون از مناطق افریدی، شینواری و دیگران را زیر رهبری او و با همکاری یک کرنل پاکستانی در منطقه کوهات، در داخل پاسگاه پولیس چمکنی مستقر کردند.
صبح زود، این افراد به دفتر جمعیت و حکومت انتقالی که تنها چند نگهبان در آن باقی مانده بود، حمله کردند. یک نگهبان بیگناه از وردگ کشته شد و دیگران دستبند زده شدند و دفتر را تصرف کردند.
شام همان روز، عصمت قانع توسط همان کرنل به دفتر رحیمالله یوسفزی برده شد و در بیبیسی با کمال بهزاد مصاحبهای انجام داد و گفت که از جمعیت اسلامی جدا شده و این دفتر میراث مجاهدین است و اکنون به او تعلق دارد.
چند روز بعد، مقامات پاکستانی تمام وسایل دفتر را منتقل کردند و میلیونها دالر ارزش اموال و زمینها را تصرف نمودند. در مقابل، چند بوتل نوشیدنی و چند لک کلدار به عصمت قانع دادند. نواز شریف نیز از طریق سفارت به استاد ربانی اطلاع داد که دفتر شما توسط یکی از اعضای منحرف خودتان، عصمت قانع، گرفته شده است و پاکستان دیگر در امور داخلی جمعیت اسلامی مهاجران دخالت نخواهد کرد.
پس از سقوط حکومت طالبان در سال ۲۰۰۱ و تقویت جمعیت اسلامی و جریان پنجشیر، عصمت قانع به کابل رفت، اما به دلیل همین گذشته، جرأت ماندن در کابل را نداشت. او به رادیو «آزادی» پیوست، اما دوباره به پیشاور برگشت. از طریق ماهواره، از دفتر پیشاور برای رادیو آزادی گزارشهایی از خوست، پکتیکا، زابل و قلات تهیه میکرد، در حالی که خودش در گُلحاجی پلازه مینشست.
روزی از بام دفتر «میرزا گل خان» و قاری عبدالولی (معین فعلی صحت عامه) در گُلحاجی پلازه—خیابان ارباب روډ پیشاور—از طریق ماهواره برای رادیو آزادی گفت: «عصمت قانع، رادیو آزادی خوست». افراد حاضر در بام به رادیو آزادی خبر دادند که این فرد از پیشاور گزارش جعلی از خوست و گردیز میدهد و این خلاف اصول کاری رادیو آزادی است. در نتیجه، رادیو آزادی او را به دلیل جعل و دروغگویی اخراج کرد. عصمت قانع بعداً ادعا کرد که احمدولی کرزی او را از رادیو آزادی برکنار کرده است.
او بارها این داستان را با افتخار تعریف میکرد که «بدون پول و بدون امکانات دوباره به مقامات پاکستانی در همان دفتر کرنل کوهات مراجعه کردم» و پیشنهاد داد که اگر به او پول و دفتر داده شود، علیه جمعیت و اتحاد شمال تبلیغ خواهد کرد و علیه هند مقاله خواهد نوشت.
افسر پاکستانی نیز برای او یک دفتر دو اتاقه در گُلحاجی پلازه (شماره ۳۴۴)، هزینه چاپ مجله و معاش تعیین کرد. او آنقدر به مقامات پاکستانی وابسته شد که به دستور آنان، عکس مارشال فهیم را در مجلهاش «مارشال گوساله» نوشت و در صفحه آخر نیز عکس یک جنرال زن نیروی هوایی، خاتوُل، را به اشتباه «جنرال خاتوُل پنجشیری» منتشر کرد.
قانع آنقدر دروغگو است که اگر در جمعی داستانی تعریف شود، او همان را در جای دیگر به نام خودش بازگو میکند.
او میگوید در انتخابات برنده شده بود، اما کرزی و معنوی مانع شدند؛ در حالی که هزینههای انتخاباتیاش را از منابع مشکوک گرفته بود. او وعده دفاع در پارلمان میداد، اما در کابل و قلات کسی او را نمیشناخت که به او رأی بدهد.
قانع در سال ۱۹۹۷ دوباره به قندهار رفت و قصد داشت با ملا محمد عمر دیدار کند، اما عبدالله گل ریان—که او را به خوبی میشناخت—مانع شد. در نهایت، از طریق ملا عبدالاحد جهانگیر وال، کاتب دفتر ملا عمر، درخواست کمک مالی کوچکی کرد و دوباره به پیشاور بازگشت.
به عصمت قانع، نویسنده اجارهای، از درون نظام هزاران دالر داده میشد تا علیه کرزی و اشرف غنی مطلب بنویسد. وقتی در سال ۲۰۲۱ کابل سقوط کرد، او در کابل گیر مانده بود. نزد اتشه نظامی سفارت پاکستان رفت، مجلهاش به نام «نوښت» را به عنوان هدیه خدمت برد و به او گفت: «من همکار همیشگی شما هستم، برای من و خانوادهام ویزه بدهید.» آنها نیز برایش ویزه صادر کردند؛ او به اسلامآباد رفت و سپس از آنجا راهی کانادا شد.پس از صدور ویزه پاکستان، در تورخم طالبان بر پاسپورت سیاسی او ــ که حنیف اتمر در بدل نویسندگی سفارشی برایش گرفته بود ــ مهر خروج نمیزدند. سپس به برادر یا منشی امیرخان متقی زنگ زد و درخواست کمک کرد. آنان به کمیسار تورخم گفتند: «این همقوم ما از طایفه سلمیانخیل است، اجازه خروجش را بدهید.»اما وقتی به پاکستان رسید، باز هم درباره متقی دروغ گفت و ادعا کرد که گویا متقی به او گفته است: «در کابل مثل هندوها زندگی کن، ما کاری به تو نداریم.»دروغ بزرگ دیگرش این است که میگوید کمونیستها علیه او حکم مرگ صادر کرده بودند؛ در حالی که او تنها در یک رسوایی دیگر چند روزی بازداشت شده بود و هیچ پرونده سیاسی نداشت.او میگوید در سال ۱۹۸۹ به جنگ جلالآباد رفت و وقتی وضعیت آنجا را دید، ناسیونالیست شد؛ اما باز هم از آن موضع برنگشت و دوباره در پیشاور به دامن مقامات پاکستانی افتاد.متأسفانه امروز بیشترین کسانی که دیگران را با برچسب و طعنه «آیاسآی» متهم میکنند، افرادی مانند مجید قرار، عصمت قانع، ننگیال و دیگراناند؛ در حالیکه بعدها همین نویسندگان و مهرههای اجارهای مانند عصمت قانع و نجیب ننگیال، بهعنوان «داراییهای پنهان» پاکستانیها ثابت خواهند شد.
در نظامهای کرزی و داکتر اشرف غنی، کسانی که بیش از همه موضع ضدپاکستانی میگرفتند، امروز بیش از همه به پاکستان رفتوآمد دارند و حق نمک همان کشور را ادا میکنند.