در روزهای اخیر، خبر مرگ یک جوان تحصیلکرده در کابل، بار دیگر زخمی را تازه کرد که مدتهاست در زیر پوست جامعه افغانستان جریان دارد. جوانی که مهندسی خوانده بود و زمانی در یکی از سفارتخانههای کابل کار میکرد، به دلیل بیکاری، فقر و فشارهای اجتماعی ناشی از وضعیت موجود، دست به خودسوزی زد و دیروز در بیمارستان جان باخت. این خبر، تنها یک حادثهٔ فردی نه؛ بلکه نشانهای است از یک روند گستردهتر و خاموش: فرسایش تدریجی امید در میان نسل جوان افغانستان.
در کشوری که روزی دانشگاهها نماد آینده بودند، امروز همان دانشگاهها به سکوتی سنگین فرو رفتهاند؛ سکوتی که در آن نه امید پررنگ است و نه افق روشن.
مرگهایی که فقط فیزیکی نیستند
افغانستان امروز در وضعیتی قرار دارد که مرگ، تنها در میدان جنگ یا در اثر خشونت مستقیم رخ نمیدهد. مرگ، شکلهای دیگری هم پیدا کرده است: مرگ امید، مرگ فرصت، مرگ آینده.
جوانی که سالها درس خوانده، تخصص آموخته و رؤیای زندگی عادی داشته، وقتی در برابر دیواری از بیکاری، محدودیت و بیافقی قرار میگیرد، در واقع در یک «مرگ تدریجی» قرار داده میشود. خودسوزی چنین جوانی، تنها پایان یک زندگی نیست؛ بلکه فریاد خاموش نسلی است که احساس میکند دیگر جایی برای زیستن ندارد.
در سالهای اخیر، بارها گزارشهایی از افزایش افسردگی، مهاجرت اجباری، بیکاری گسترده و حتی خودکشی در میان جوانان منتشر شده است. این پدیدهها، اگرچه بهصورت پراکنده دیده میشوند، اما در مجموع یک تصویر واحد را نشان میدهند: جامعهای که در حال از دست دادن سرمایهٔ انسانی خود است.
در کنار فقر اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی و فضای بستهٔ سیاسی نیز بر این وضعیت سایه انداخته است. در چنین فضایی، نه تنها فرصتهای شغلی کاهش یافته، بلکه احساس مشارکت اجتماعی نیز از بین رفته است.
در علوم اجتماعی، جامعهای که نتواند به جوانان خود «معنا» و «مسیر» بدهد، دیر یا زود با بحرانهای عمیق روانی و اجتماعی روبهرو میشود. وقتی آینده نامعلوم باشد، حال نیز سنگین میشود.
در افغانستان امروز، بسیاری از جوانان در وضعیتی میان «ماندن بیمعنا» و «رفتن ناممکن» گرفتار شدهاند. این وضعیت، یکی از خطرناکترین حالتهای اجتماعی است؛ زیرا انسان را از درون فرسوده میکند، پیش از آنکه از بیرون فروبپاشد.
شاید تلخترین بخش این روایت، نه فقط وضعیت داخلی افغانستان، بلکه واکنش جهان باشد؛ یا دقیقتر، نبود واکنش جدی.
در حالی که نسل جوان افغانستان درگیر فقر، محدودیت و فروپاشی روانی است، واکنش بینالمللی اغلب در حد بیانیههای کوتاه یا گزارشهای پراکنده باقی میماند. این سکوت، برای بسیاری از مردم افغانستان، به معنای نوعی بیتفاوتی جهانی تعبیر میشود؛ گویی رنج این کشور در حاشیهٔ توجه جهان قرار گرفته است.
آلبر کامو جایی نوشته بود: «شر بزرگ جهان، نه فقط رنج، بلکه بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران است.» این جمله، در بستر افغانستان امروز، معنایی سنگینتر پیدا میکند. زیرا رنج وجود دارد، اما بازتاب آن در سطح جهانی بسیار کمرنگ است.
پایان سخن اینکه؛
مرگ این جوان، فقط پایان یک زندگی فردی نه؛ بلکه نشانهای است از وضعیتی گستردهتر که در آن، یک نسل در حال فرسایش است. نسلی که تحصیل کرده، اما بیکار مانده؛ آگاه شده، اما بیافق؛ و زنده است، اما بدون امید.
اگر این روند ادامه پیدا کند، افغانستان نه تنها بخشی از نیروی انسانی خود را از دست خواهد داد، بلکه با یک بحران عمیقتر روبهرو خواهد شد: بحران از دست رفتن اعتماد به آینده.
و شاید دردناکترین حقیقت همین باشد که این فروپاشی، آرام، بیصدا و در سکوتی رخ میدهد که کمتر کسی آن را میبیند—اما کسانی که درون آن زندگی میکنند، هر روز آن را با تمام وجود حس میکنند.