تاریخ سیاست جهانی، تاریخ فروپاشی و زایش اتحادهاست. هیچ ائتلافی ابدی نبوده و هیچ قدرتی نیز برای همیشه بر جهان حکم نرانده است. همانگونه که امپراتوری بریتانیا جای خود را به نظم امریکایی داد و اتحاد جماهیر شوروی با تمام قدرت نظامی و ایدئولوژیکش فروپاشید، امروز نیز جهان در آستانهٔ دگرگونی تازهای ایستاده است؛ دگرگونیای که نشانههای آن را میتوان در جنگها، بحرانهای اقتصادی، رقابتهای ژئوپولیتیک و ظهور قدرتهای جدید مشاهده کرد.
جنگ اخیر ایران و امریکا، و آنچه بسیاری آن را ناکامی واشنگتن در تحقق اهدافش میدانند، بار دیگر این بحث را زنده کرده که آیا دوران هژمونی مطلق امریکا رو به افول است؟ آیا جهان بهسمت نظمی تازه حرکت میکند؟ و مهمتر از همه، آیا گروه بریکس میتواند ستون اصلی این نظم جدید باشد؟
اظهارات سید عباس عراقچی دربارهٔ نقش بریکس در «نظم جدید جهانی» نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است؛ چارچوبی که در آن، قدرتهای غیرغربی تلاش دارند ساختار سنتی قدرت جهانی را به چالش بکشند.
افول هژمونی امریکا و ظهور جهان چندقطبی
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، امریکا وارد دورهای شد که بسیاری آن را «لحظهٔ تکقطبی» مینامیدند؛ دورهای که واشنگتن نهتنها بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی جهان بود، بلکه توانایی تعیین قواعد سیاست جهانی را نیز داشت. اما تاریخ نشان داده است که قدرتهای مسلط، معمولاً در اوج قدرت، بذر فرسایش خود را نیز حمل میکنند.
جنگهای طولانی در عراق و افغانستان، بحران مالی ۲۰۰۸، شکافهای داخلی در جامعهٔ امریکا و ظهور قدرتهایی چون چین، بهتدریج از توان هژمونیک واشنگتن کاستند. امروز، امریکا هنوز قدرتمندترین بازیگر جهان است، اما دیگر آن قدرت بلامنازع دههٔ ۹۰ نیست.
امانوئل والرشتاین سالها پیش هشدار داده بود که نظام سرمایهداری جهانی وارد مرحلهای از بحران ساختاری شده و هژمونی امریکا بهتدریج فرسوده خواهد شد. در کنار او، ساموئل هانتینگتون نیز از جهانی سخن میگفت که در آن، تمدنها و قدرتهای منطقهای نقش برجستهتری خواهند یافت.
در همین بستر، بریکس بهعنوان یک بلوک اقتصادی–سیاسی متشکل از قدرتهای نوظهور، اهمیت بیشتری پیدا کرده است. حضور کشورهایی چون چین، روسیه، هند، برازیل و افریقای جنوبی، و بعدتر پیوستن کشورهای دیگری مانند ایران، عربستان و امارات، نشان میدهد که این ائتلاف در حال تبدیلشدن به یک محور مهم در برابر نظم غربمحور است.
اما پرسش اصلی این است که آیا بریکس واقعاً توانایی ساختن «نظم جدید جهانی» را دارد؟
واقعیت این است که بریکس، برخلاف ناتو یا اتحادیهٔ اروپا، هنوز یک اتحاد منسجم سیاسی و نظامی نیست. اعضای آن، اختلافات جدی ژئوپولیتیک و اقتصادی با یکدیگر دارند. چین و هند بر سر مرزها اختلاف دارند، روسیه درگیر جنگ اوکراین است و بسیاری از اعضا، همچنان وابستگی عمیقی به اقتصاد غرب دارند.
با این حال، نقطهٔ مشترک همهٔ این کشورها، نارضایتی از انحصار قدرت جهانی توسط غرب است. بریکس تلاش میکند ساختارهایی موازی ایجاد کند؛ از بانک توسعهٔ جدید گرفته تا بحث استفاده از ارزهای غیردلاری در تجارت جهانی. این تلاشها، اگرچه هنوز جایگزین کامل نظم امریکایی نشدهاند، اما نشانهای روشن از حرکت جهان بهسوی چندقطبیشدناند.
جنگ ایران و امریکا نیز از همین زاویه اهمیت دارد. در افکار عمومی بسیاری از کشورهای غیرغربی، تصویر امریکا دیگر آن قدرت شکستناپذیر گذشته نیست. مقاومت ایران، حمایت روسیه و چین از مواضع ضدیکجانبهگرایی و افزایش شکاف میان جنوب جهانی و غرب، همگی نشان میدهند که مشروعیت نظم امریکایی با چالش روبهرو شده است.
اما تاریخ یک نکتهٔ مهم را نیز ثابت کرده است: فروپاشی نظمهای قدیمی، الزاماً به معنای شکلگیری فوری یک نظم پایدار جدید نیست. جهان ممکن است وارد دورهای از بیثباتی، رقابت شدید و چندقطبیبودن نامتوازن شود؛ وضعیتی که در آن، قدرتهای مختلف برای تعیین قواعد جدید با هم رقابت میکنند.
پایان سخن اینکه؛
جهان امروز بیتردید در حال تغییر است. هژمونی مطلق امریکا مانند گذشته نیست و قدرتهای نوظهور، بهویژه در قالب بریکس، تلاش دارند نظم غربمحور را به چالش بکشند. جنگها، بحرانهای اقتصادی و تحولات ژئوپولیتیک نیز این روند را تسریع کردهاند.
اما بریکس هنوز تا تبدیلشدن به یک «نظم جهانی کامل» فاصله دارد. این ائتلاف بیشتر یک نشانه از پایان انحصار قدرت غرب است تا یک جایگزین کامل و منسجم برای آن. شاید جهان آینده، نه کاملاً امریکایی باشد و نه کاملاً بریکسی؛ بلکه جهانی چندقطبی، پررقابت و پیچیده باشد که در آن، قدرت میان چند مرکز تقسیم میشود.
با این حال، یک حقیقت آشکار است: دوران نظم تکقطبی رو به پایان است و جهان وارد مرحلهای شده که دیگر هیچ قدرتی نمیتواند بهتنهایی سرنوشت جهان را تعیین کند. بریکس، چه موفق شود و چه نه، بخشی از این تغییر تاریخی است؛ تغییری که شاید چهرهٔ قرن بیستویکم را برای همیشه دگرگون کند.