امروز روز جهانی قلم است. قلم، آنگونه که ارسطو میاندیشید، امتداد خرد انسانی است؛ وسیلهای برای صورتبندی اندیشه و انتقال معنا. با قلم، انسان توانسته است نهتنها تاریخ خود را بنویسد، بلکه خودِ خویش را نیز بفهمد. ابنخلدون نیز بر این باور بود که نوشتن، حافظهٔ تمدنهاست؛ اگر قلم خاموش شود، تاریخ به فراموشی سپرده میشود و جامعه در تاریکیِ بیحافظهگی فرو میرود.
اما در افغانستان امروز، این نماد دیرینهٔ فرهنگ و تفکر، در حاشیهای سنگین و دردناک قرار گرفته است. گویی قلم، جای خود را به تفنگ داده و جوهر آن، با صدای گلوله خاموش شده است. در فضایی که زبانها بسته میشوند و صداها سرکوب، نوشتن دیگر یک کنش ساده نیست؛ بلکه به عملی پرهزینه و گاه خطرناک بدل شده است.
وقتی جوهر خاموش میشود و گلوله سخن میگوی
میشل فوکو قدرت را نهفقط در ابزارهای فیزیکی، بلکه در کنترل گفتمانها میدید. از این منظر، حذف قلم و جایگزینی آن با تفنگ، صرفاً یک تغییر ابزاری نیست؛ بلکه تغییر در خودِ گفتمان است. وقتی قلم خاموش میشود، آنچه از میان میرود، تنها واژهها نیست، بلکه امکان اندیشیدن، نقد کردن و حتی رؤیا دیدن است.
در افغانستان امروز، این جابهجایی بهگونهای عریان رخ داده است. قلم که باید زبان عشق و اندیشه باشد، در سایهٔ ترس و محدودیت به سکوت کشانده شده و در عوض، تفنگ به زبان مسلط بدل گردیده است. فریدریش نیچه زمانی نوشت که «آنکه با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد خود به هیولا بدل نشود». این جمله، امروز در بافت اجتماعی افغانستان، معنایی تازه مییابد: جامعهای که بیش از حد با خشونت زیسته است، بهتدریج زبان خود را نیز از دست میدهد و به همان خشونت سخن میگوید.
در چنین وضعیتی، دیگر عشق نوشته نمیشود؛ بلکه خاموش میگردد. دیگر دردها روایت نمیشوند؛ بلکه در سکوت دفن میشوند. قلم، که باید امکان تخلیهٔ رنج و بازسازی معنا را فراهم کند، جای خود را به گلولهای داده است که نه مینویسد، بلکه پایان میدهد. این همان چیزی است که هانا آرنت از آن بهعنوان «ابتذال شر» یاد میکرد: زمانی که خشونت آنقدر عادی میشود که دیگر کسی به فقدان معنا و انسانیت توجه نمیکند.
اما در دل همین تاریکی، فلسفهٔ دیگری نیز وجود دارد. آلبر کامو بر این باور بود که در جهانی پوچ، تنها راه معنا بخشیدن به زندگی، «طغیان» است؛ طغیانی که میتواند در سادهترین شکل خود، نوشتن باشد. در افغانستان امروز، هر واژهای که نوشته میشود، نوعی طغیان است؛ طغیان علیه خاموشی، علیه فراموشی، و علیه مرگی که نهفقط جسم، بلکه معنا را نیز تهدید میکند.
قلم، حتی اگر شکسته و به حاشیه رانده شده باشد، هنوز حامل امکانی برای بازگشت است. چرا که همانگونه که ژان پل سارتر میگفت، انسان محکوم به آزادی است؛ و این آزادی، پیش از هر چیز، در توانایی بیان و نوشتن خود را نشان میدهد. تا زمانی که این توانایی—در حداقلترین شکل—وجود داشته باشد، قلم بهطور کامل شکست نخورده است.
فرجام سخن اینکه؛
روز جهانی قلم در افغانستان، بیش از هر زمان دیگری، یادآور یک پرسش اساسی است: آیا جامعهای که قلمش خاموش شود، میتواند آیندهای روشن داشته باشد؟ پاسخ، در تجربهٔ تاریخی بشر روشن است. هیچ جامعهای بدون نوشتن، بدون روایت، و بدون امکان بیان، نتوانسته است از چرخهٔ خشونت و تکرار رهایی یابد.
امروز، اگرچه تفنگ در متن ایستاده و قلم در حاشیه، اما این حاشیه میتواند آغاز یک بازگشت باشد. بازگشت به جهانی که در آن، واژهها دوباره زاده شوند، عشقها دوباره نوشته شوند، و دردها بهجای خاموشی، روایت گردند.
در نهایت، همانگونه که بسیاری از اندیشمندان گفتهاند، قدرت واقعی نه در خاموشکردن صداها، بلکه در توانایی شنیدن و بیان آنهاست. و تا زمانی که حتی یک قلم—هرچند لرزان—بر کاغذ حرکت کند، امید به بازگشت معنا، حقیقت و انسانیت زنده خواهد ماند.