بازگشت به روستا
روح یا روانی که در سفر و پرواز عادت کرده باشد، همیشه در رفتن است و شبیه رودباری عطش رفتن او پایانناپذیر میباشد حتا در بستر خواب یا در زیر سایه درختی قرار گیرد، همچنان در رفتن است. من این بیقراری را در خود میبینم و همیشه در رفتنم وغرق در سیر روستا و گذشته خود. گاهی حس میکنم که مشتی از خاک کوچههای فیض آبادم یا روستای زردیو و سرغیلان یا هم خشتهای ریخته شدهیی سمرقند وبخارا.
بیخیال، همینکه نام این دهکدهها را از بلخ تا خجند میشوم، موسیقی تماشا و دیدن در رگهایم به رقص میآید. حس میکنم که آشنام و این خاکدانها را در درازنای یک تاریخ گشنبیخ زیستهام. بیتعارف میگویم که احساس میکنم که پیوند ناگسستنی با رودکی، مولانای بلخی و فردوسی دارم و همینکه در بارهشان و عظمت این بزرگان سخن گفته میشود، نوع تعلق و حس ملکیت میکنم. خویشتن را سهمدار این تاجزرین میدانم و گمان میکنم که ویژگی روستاییبودن و دهقانبودنمان بیشتر از همهچیز دیگر، ما را با هم پیوند زده است.
یعنی وقتی از تاکستانهای مادری مولانا در بلخ در تاریخ تذکر یافته میخوانم، نوع رابطه و خویشاوندی میان باغهای روستای خود و رکندین بلخی پدر مادر مولانا میبینم یا باغبان دور دستهای دشتهای سمرقند و بخارا.
وقتی پدرم زیر سایه درختان باغمان از آلوی بخارای خود سخن میگفت و با چیدن آن، احساس عجیبی برای او دست داده میداد، من درمییافتم که پشت سر این همه تعلق و وابستگی، چیزی به نام عشق روستایی و تاروپود هویتتاریخی وجود دارد که هرازگاهی سخن میگوید. در واقع آلوی بخارا یادگار بازگشت او به گذشته دور و اصیل تاریخی است و همچنان که خون تاکهای انگور مرا با باغ پدری مولانا در بلخ پیوند میزند و گونه است ابدی.
دوستی دارم مهندس است و او از سلیقه عالی و متعالی در هنر مهندسی برخوردار است. روزی پرسیدم که از نظر شما، چه خانهیی میتواند دلپسند و آرامشبخش باشد و از نظر مهندسی بتواند جلب توجه کند. بیدرنگ پاسخ داد که بر مبنای تجربه من، تلفیقی از نمادهای روستایی و مدرن. راستی هم، وقتی در نمودار این بافت سنتی و مدرن را ببینی، جذاب و تماشایی است. خانههای روستایی شبیه دل روستاییان بزرگ و بیتکلف است و همینکه زیست کنی، حس میکنی که داری خودت از پوششها و قالبهای ساختگی شهر صیقل میدهی.
سالیانپیش، من و آموزگار سیف الدین سایس و سیدعمر باهر از فعالان جامعه مدنی بدخشان، به روستای در کشم باستان و تگاب رفته بودیم… قدمزدن در دل کوههای بلند، تقاطع یافتن سه رود زلال و شتابنده در دل درههای سبزپوش بدخشان، تماشا کردن باغ بزرگ آقای اورنگ، فتح کردن بلندای تیغه، خیس شدن زیر باران تگرگ در بلندای ایلاقنشین آن دامنه با آنکه دوردستهای چشمانداز آن کوهها همهاش بارانی نبود و تنها ابر لبریز از تگرگ، دامنه کوه را نشانه گرفته بود، بحث کردن از بیغشی و پاک طینتی مردمان، تا دلشب سخن گفتن پایشیطانچراغ روستایی، خواب کردن در خانه آغاصاحب سیدجمال و خوردن شَودیگ( نوع قیماق ساخته ترکیب از شیر و برنج، عسل به شیوه روستایی و سردشده درهوا سرد روستا که برای مهمانان ویژه تهیه میگردد) همهاش پاره نه؛ بلکه یک عشق کامل بود که هنوز در بُن گوش من آهنگ زیباییروستا را زمزمه دارد.
اینکه آدمی چه وقت احساستنهایی و غربت میکند به نظرم برای هر انسانی متفاوت است و بستگی به خواست روحی و روانی او دارد. گاهی آدمی در میان انبوهی از سهولتها و راحتیها، همچنان ناآرام است و برای یک آرامش راستین در تکاپوست و تلاش میکند، برخلاف گاهی، همچنان در کانون چالش و رنج، احساس آرامش و رهایی دارد. میشود گفت که این ویژگی انسان، نقطه عطف مساله من است و مرا به فکر وا میدارد. هرچند مولانای بلخی از دهنشینی و روستا خوشش نمیآمده و به گونه در نقد زیستروستایی سخن رانده و آن را سبب عقبگرد آدمی خوانده است؛ اما سعدی شیرازی طرح مسالهاش چیزی متفاوتر از مولاناست.
سعدی روستازاده گان دانشمند را در نظر دارد و از نظر او روستاییان نیز به وزیری پادشاه خواهند رسید، یعنی بستگی به دانایی و خرد انسان دارد و توانایی خرد و حضور معنوی او. نمیدانم که شاید اگر هرازخیالی یا ورود به لحظه آرامشم اگر بال میداشتم و شبیه یک درخت در جا ایستا آفریده نمیبودم، شاید نخستین بال زدنم به سمت روستا بود روستایی که مرا به بیغشی و پاکطینتی و آشنایی بیغرضترین آدمیان میکشاند.. هرچند آدمی پرنده است و امکانپرواز به افقهای بیبرگشت را دارد. من اگر از این پرندگی استفاده کنم به سمت آهو و روستا بال میزنم. جاییکه آبش زلال و دل مردمانش پاک و بیغش است. حتا قهر و جدلشان نیز کوتاه است و نیرنگآلودگی کمتر دارد.
هنگامهایکه از کسی یا همسایهیی نام ببری هفت پشت او را بزرگان خانواده به خوبی، نام میگیرند. روایتی که بازگشت و ادامه یک نفسصادق در سینه زندگی روستایی است. شاید نرفتن هایدگر از کناردریاچه به دل شهر، ناشی از همین شناخت بود و او نمیخواست شناختشناسی و هستیشناسیاش را با عقلانیتماشنینی و منشهای تکنیکی آلوده سازد. درکدرست از آرامشابدی، بیغرضی به دیگری، عدم مداخله و فریب همنوع خود، تنها در روستاست که اتفاق میافتد.
شهرزدگی و زندگی ماشینی، تصنعی و نیرنگآلود، رابطههایانسانی را تخنیکی و نوع فرمایشی ساخته است. حتا در جامعه اروپایی این تفاوت را نیز دیدم. مثلا زیستن در محل چندصد کیلومتری دور از شهرهای بزرگ، به مراتب آلمانیتر، آرامتر و گواراتر از مراکز شهرهای مزدحم و پریشان است. چانه زدنها، معامله و گفتوگوها در روستای آلمانی هم، شبیه روستاهای کهن و پاکطینت خراسان است. باتمام سادگی و بدون دغدغه زندگی شبیه یک رفیق است تا سوهان تشنه به استخوانانسان و منفعت جویی از او.
شایده مارکوزه هم، این سرخوردگی را یافته بود که در نبرد انسانتکساحتی به انتقاد از جنه محتوم شده زندگی انسان پرداخت و آن را نوع فلاکت و رسوخ بیماری درانسان تلقی کرد. پنداشت من از خوانش متن او این است که شهرنشینی گسستیافته از روستا، او راتهی میسازد و در لای ماشینیزم به شیشدگی و کالا مبدل میکند.
برای من مفهوم و نوستالوژی روستایی بودن و زندگی کردن دور از چشمانداز آلودگی شهر و بلوا، تجربه متفاوت و خیلی دوستداشتنی است. بارهاه در تجربهام پشت روستا، زندگی بیآلایش و بیغش، داوریهای پاک، روابط فشرده و ساده و عمدتا برمبنای خلوص آدمیان ،دلتنگ شدهام.
میشود گفت که زندگی روستایی ریشه در گذشتههای دور و تاریخ اعتماد انسان بالای انسان دارد. وقتی باغ شما دیوار ندارد، خانهتان با خانههای دیگری زیاد پیوست دارد به تعبیر قشنگ روستاییان هم دود هم روزن اید و برخی از همسایه گان حتا از لب روزن با اهالی خانه، گفتوگو میکنند، نشست گاهها و محل قصهها، دیدارها و محل بازیها همه یکسانی ویکرنگی دارد، آدمی خویشتن را سهیم خوشی ها و غم های همدیگر می یابد. همینکه دهقانی محصولات خود را خرمن میکند، فقیرترینها و جوانهای روستا زیر نام آیین (ده یک) گونهیی در این محصول و شادمانی دهقان شریک است.
آدمی چه وقت در غربت است و در چه زمانی احساس دوری وبیگانگی دارد؟ برای من، محرومیت از این زیبایی ها، غربت واقعی است و حس میکنم که در فلاخن انتقام گیرماندهام و دستی بیگانهیی مرا از این نعمتروشنایی به سمت یک زندگی بیمزه پرتاب کرده و از نگون بختیهای من، صاحب فلاخن حظ میبرد، هرچند بیخبر از این واقعیت است که در کالبدم؛ چنان عشق وشوری را دارم حمل میکنم و هر امکانی با چنان سرگذشتی در گفتن و حرف هستم.
با آنکه در دل مدرنیته قرار دارم و هرطرفی از فرآوردههای مدرن و گاهی شگفتانگیز آن تصویری در ذهنم عبور میکند به خوبی میدانم که انسان راسیونال و رابطه او با عقلانیت و مدرنیته یعنی همین؛ اما درنگی نمیکنم که ته ماندههای روستا و زندگی روستایی در زیر پوست و یا در مخیلهام خطور میکند و از ته دل دلتنگ همان سادگیها و بیآلایشیها میشوم.
به گفتار دیگر در من دختران دهکده رقص و آواز میخوانند و چوپانان از دل کوههای فراز نیلبک مینوازند. آواز بره آهوان و نفسهای دهقانان همذات نفسهای من اند.
روزگار صاف و روشن، شبیه آب زلال چشمههای دهکده، هر روز را زیباتر از روز دیگر میسازد و دهکده نه؛ بل منظومه از زیبایی انسان و طبیعت است.
فیض آباد نیز برای من روستای مدرن وسنتی است و برگ برگ خویشتن را در صحیفه آن، زیسته ام و او به مثابه، خاطره شیرین زندگی در من ابدیت دارد.
هرکسی از کوه جلغر یا دشت سنگمهر، هیزمآوری و پاده چرانی سخن میگوید، همزبانیاش در من طلوع میکند و قرص گرم آفتاب آن عشق در دل من نیز طلوع میکند. اساسا سهراب سپهری وقتی گقته بود که” مادری دارم بهتر از آبروان یا دوستانی بهتر از برگ درخت” خواسته بود که طینت روستایی بودن را برای مادر و دوستان خود نمادسازی کند. نماد سازیایکه خیلی هم به جا و درخورستایش است.
در سطح سیاست هم، روستا تعیین کننده و رستاخیز پرور بوده، هم در تجربه انقلاب چین، هم در خیزشها و قمارهایعاشقانه برای آزادی در خراسان، روستازادگان سختکوش و دشوارپذیر سربازان تغییر و آزادی شده اند. شاید هم عطش من برای آزادی و تغییر یا طلوع رستاخیز دیگری، برای سربلندی از دست رفته، دلیلی باشد بر بازخوانی عشق زیستروستایی در استخوانهایم. به هر روی این متن را یک دلتنگ شده، سنگواره و غرق در سوز هجران مزیت روستا نوشته است تا معنای دیگری از غربت را خواننده دریابد و برای لحظهیی خویشتن را آتش و شوق ببیند.
و یا هم معرفی دوباره و چندباره گرایش و علاقهمندی جان بسیاری برای زندگی روستایی باشد. همینکه در هر جایی هستید و در هر موقعیت از دارندگی، آخر هر هفته تصمیم میگیرید تا از شهر بیرون شوید و برای آرامش یا تازه کردن دماغ ساحه، دورتر از شهر را انتخاب میکنید، دارید از شور و مسالهیی میگویید که در این متن نفهته است.
آری؛ همینگونه است. آدمی دلش روستایی است و درونمایهاش در آن میخکوب شده در تکاپوی رسیدن به آن است. عشقی که سهم همه است و همه خود را سلطان جهان میبینند زیستن قشلاقی گونه و بیغش است حتا اگر در دل یک زندگی ساختگی و محصور شدهیی شهر باشد. من اگر رودبار بسیار بسیار کوچک هم گردد بازهم میخواهم مسیرم را به سمت قشلاق و روستا باز کنم تا زلال و پاک باقی بمانم و خوان کرم را برای تشنه گان، بدون تعلق رنگ و روایت بیرونی، پهن کنم. آیا شما دلتنگ روستا شده اید؟