خبری را خواندم که جرگه قومی در مرز کنر میان طالبان و پاکستان آتشبس برقرار کرده است. از آنجایکه در فرهنگ قبیله این روش حل منازعات بیشتر از روز بروز دیگر پذیرفته شده است، یادداشت امروز را به نقش جرگههای قبیلهای در حل منازعات، مناسبات قدرت و هویت اختصاص دادهام. جرگه، بهعنوان یک سازوکار سنتی، ریشه در ساختار قبیلهای دارد و در بسیاری از موارد توانسته است اختلافات محلی، قومی و حتی فرامرزی را بدون مراجعه به نهادهای رسمی حقوقی مدیریت کند. اما در عین حال، این پرسش نیز مطرح است که آیا جرگه تنها یک سازوکار صلحآفرین است، یا در بستر تاریخ سیاسی افغانستان و منطقه، به ابزاری برای تولید، تثبیت یا انتقال قدرت نیز تبدیل شده است؟
جرگه میان سنت حل اختلاف و منطق قدرت
در جوامع پشتون، جرگه بهعنوان یک نهاد عرفی، جایگاه مهمی در حل منازعات دارد. این نهاد بر اساس اصولی چون ریشسفیدی، توافق جمعی و مصالحه عمل میکند و در بسیاری از موارد توانسته است از تشدید درگیریها جلوگیری کند. در سطح محلی، جرگهها نقش میانجی را میان خانوادهها، قبایل و حتی گروههای مسلح ایفا کردهاند و در نبود یک نظام قضایی کارآمد، بهعنوان یک مرجع عملی مورد پذیرش قرار گرفتهاند.
اما جرگه تنها یک سازوکار اجتماعی نیست؛ بلکه در بستر تاریخ سیاسی افغانستان، بهتدریج وارد حوزهٔ قدرت نیز شده است. در لحظات حساس تاریخی، از جرگهها برای مشروعیتبخشی به تصمیمهای کلان سیاسی استفاده شده است؛ از تعیین رهبران گرفته تا تصمیمگیری دربارهٔ جنگ و صلح. این ویژگی، جرگه را از یک نهاد صرفاً عرفی، به یک ابزار سیاسی نیز تبدیل کرده است.
در بسیاری از موارد، جرگهها توانستهاند نوعی اتحاد موقت در برابر «دیگری» ایجاد کنند؛ خواه این دیگری یک دولت مرکزی بوده باشد، خواه یک قدرت خارجی یا یک گروه رقیب. این منطق اتحاد در برابر بیرون، یکی از ویژگیهای تکرارشونده در ساختار قبیلهای است که در آن، انسجام داخلی اغلب در سایهٔ تهدید بیرونی تقویت میشود.
از منظر جامعهشناختی، میتوان گفت که جرگهها نوعی «سیاست غیررسمی قدرت» را بازتاب میدهند؛ سیاستی که در آن، تصمیمگیری نه بر اساس نهادهای مدرن حقوقی، بلکه بر اساس روابط سنتی، نفوذ اجتماعی و جایگاه قبیلهای شکل میگیرد. این امر، در عین حال که میتواند در کوتاهمدت به حل منازعه کمک کند، در بلندمدت ممکن است با ساختارهای دولت مدرن و نظم حقوقی رسمی در تنش قرار گیرد.
در سطح کلانتر، جرگهها گاه به ابزاری برای مدیریت روابط میان گروههای سیاسی و حتی دولتها تبدیل شدهاند. در این چارچوب، جرگه نهفقط برای حل اختلاف، بلکه برای تنظیم موازنهٔ قدرت، کاهش تنشهای منطقهای و ایجاد کانالهای غیررسمی دیپلماتیک نیز بهکار رفته است. نمونهٔ اخیر میان طالبان و پاکستان در مرز کنر را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد؛ جایی که یک سازوکار سنتی، جایگزین یا مکمل گفتوگوهای رسمی سیاسی و امنیتی شده است.
با این حال، این پرسش همچنان باقی است که تا چه اندازه چنین سازوکارهایی میتوانند پاسخگوی پیچیدگیهای منازعات مدرن باشند؛ منازعاتی که دیگر صرفاً در سطح قبیله یا منطقه تعریف نمیشوند، بلکه ابعاد سیاسی، ایدئولوژیک و ژئوپولیتیک گستردهتری دارند.
پایان سخن اینکه؛
جرگه، بهعنوان یک نهاد سنتی در جامعهٔ پشتون، واقعیتی انکارناپذیر در تاریخ اجتماعی و سیاسی افغانستان و مناطق همجوار است. این نهاد توانسته است در بسیاری از موارد نقش مؤثری در کاهش تنشها و حل منازعات ایفا کند و همچنان نیز در معادلات محلی و فرامرزی حضور فعال دارد.
اما در عین حال، جرگه تنها یک ابزار بیطرف اجتماعی نیست؛ بلکه در بستر قدرت، میتواند به بخشی از معادلهٔ سیاسی نیز تبدیل شود. استفاده از جرگه برای حل منازعات میان طالبان و پاکستان نشان میدهد که سنت و سیاست در این منطقه همچنان درهمتنیدهاند.
در نهایت، فهم دقیق نقش جرگهها نیازمند نگاهی دوگانه است: از یکسو بهعنوان سازوکار صلح و میانجیگری، و از سوی دیگر بهعنوان بخشی از ساختار قدرت. تنها با درک این دوگانه است که میتوان جایگاه واقعی این نهاد را در تحولات معاصر افغانستان و منطقه تحلیل کرد؛ جایی میان سنت، سیاست و واقعیتهای پیچیدهٔ امروز.