برخی بودشها و حضور در ساحت سیاست منوط به عملکرد و رفتار فکری انسانی است. همینکه در نظرگاه قرار بگیری به زودترین فرصت به داوری گرفته میشوی، حالا ای داوری چهمقدار از کارایی و مشروعیت برخوردار است یا نه، بماند به تبیین واپسین؛ اما مهم این است که مردم، کنشهایسیاسی را در نظر دارند و خیلی هم علاقهمند اند که واکنش خود را ابراز کنند. در واقع دیده میشود که ذهنیتمردم چه عام و چه خاص به مثابه داور حضور دارد.
مردم با شناخت ابتدایی یا هم دیدگاه پیشرو نظرگاه و نوع رفتار طرف را به سنجش میگیرند و این رفتار به گونه پدیدارشناسی و ریشهشناسی انسان در سیاست و اجتماع نیز است. در حقیقت این قرارگرفتن در میزان داوری، نوع و گونه مسوولیت انسانکنشگر سیاسی را تعیین میکند. در جهانمدرن این امر به پختگی لازم خود رسیده است و همینکه سیاستمدار یا پژوهشگری سخنی یا موضع رسمی خود را ابراز میکند در برابر قدرت داوری و سنجش آگاهانه مخاطب قرار میگیرد. مخاطب هم طرف شنونده است و هم تصمیم گیرنده. پر اتفاق افتاده که موضعگیری و رفتار سیاسی سیاسیون سبب شده تا میزان محبوب بودنشان کاهش چشمگیر پیدا کند و چالشزا گردد. به همین خاطر هم است که سیاست در کشورهای پیشرفته نهادمحور و اصول گراست. اصول گرایی یعنی هنجاپذیری و سازهانگاری در روشهای ابراز نظر یا گفت وگو. انسان مدرن در سیاست اشتباه کم میکند یا هم اگر اشتباه کرد، مورد سرزنش و کنارهگیری از قدرت قرار میگیرد و یا درنهایت تسلیم مدارا و تساهل و فرهنگ بخشایشطلبی میشود.
با آنکه جامعه خراسان از نبود پیشینه کارهای منسجم سازمانی و روشنگری پیگیرانه، رنج فراوان را متقبل شده است و در یاس به سر میبرد؛ ولی به یُمن عصر جهانیشدن اندیشوری و خرد، اگر سیاستمداری یا یا نویسندهسیاسی، کنش خود را همرسانی میکند، در ترازو مردم قرار میگیرد. جایی خوانده بودم که دموکراسیها برایند حلاجیها و نظریات کنشگرایانه یا فعال شهروندانی است که به صورت سازمانی یا عمومی فعالیت شهروندان به کنش نیرومند مبدل میشود و در یک فرایند پذیرفته شده یعنی انتخابات فرصت ابراز اقتدار و تصمیمگیری خود را مییابند. حتا لیبرالیسمسیاسی و فردیت نیز ابراز اقتدار انسان را در فرایندسیاسی یا روندها جاری به عنوان موجود خویشسالار یا خویشفرمان نهادینه کرده است.
با حسرت و درد باید گفت که از آفات ایدیالوژیزدگی یا بنیادگرایی و نبود فرهنگ آزادیمحور و مردمسالار سیاسی، انسان خراسانی در روزگار جاری، از چنین ابرازاقتداری محروم است و تنها و تنها، با ابزارهای مجازی و دسترسی به رویکردهای معدود و محدود رسانهیی، کنش خود را همرسانی میکند. وقتی به همین میزان کنشهم توجه شود، دیده میشود این انسان در تلاش رسیدن به چنان سازوارهها و هنجارهای جامعه مدرن است تا بتواند در یک فرایند تصمیم گیرنده و محق باشد؛ اما سوگمندانه باید گفت که این تلاش و یا رغبت، در غیاب ضمیر و وجدان سیاسیون و طبقه فعال سیاسیمان قرار دارد.
در تجربه و سرگذشت این انسان و سیاستمداران، ثابت شده است که کشاکش او برای رهایی از سوژگی به ابژگی است. دقیقا مانند انسان رسیده به دموکراسی و فردیت در جهان به مثابه موجود محق. در واقع این نیز میخواهد محق باشد و از ابزاری برای مستولیپذیری، رهایی یافته و به عنوان کنشگر حضور داشته باشد. پیروزیایکه فرجام آن، همان حضور در فرایند انتخابشدن و انتخاب کردن است یا انتخاب سومی اما مدنی.
ازاین منظر اگر بررسی کنیم سیاستمدار جامعه خراسان از فرایند پرسشگری، انتخاب، نظر و اعتراض مردم فرار کرده در حقیقت به مردم دروغ گفته و خیانت نابخشودنی را مرتکب شده است سخن به گزافه نگفتهایم. چنانکه ترس از ابراز اقتدار وحضور مردم در صحنه به عنوان کنشگر یا فاعلی مردم، سبب شده است که خویی مریی و نا مریی یکهسالاری یا دیکتاتوری در قشرسیاسی نضج بگیرد و گاهی هم به کنش خونین مبدل گردد.
با آنهم حتا در زیر چکمههای خونین استبدادهایسیاسی و دینی گذشته و یا جزمگراییطالبانی کنونی این شالودهشکنی و اعتراض ادامه دارد. چنانکه؛ این روند جامعه بسته و بدون روزن فکر طالبانی را دچار چالش کرده و هرازگاهی این فشار روان آهنین استبداد طالبانی و جامعه بسته را تکان میدهد.
دیده میشود که مردم هرچند محروم و عقب نگهداشته شده اند؛ اما تغییرات فنآوری پسین و عصر ظهور ابرابزارهای آگاهی و رسانهیی، سبب شده است که در اختیار هر شهروندی محکسنجش و داوری وجود داشته باشد. بنابراین ما بیآنکه خود بدانیم و میزان خوبی یا ناپسندی رفتار سیاسیمان را به ارزیابی بگیریم در نظرگاه داوری و ذهنیت عمومی قرار میگیریم. مردم منتقدان بیغش اند و سره را از ناسره به بررسی میگیرند.
به تعبیر هابرماسی آن، روند ارتباطات ارگانیک و غیر ارگانیک رویکردهای فردی و همگانی خود را طی کرده است، هرچند یک گفتمان مبتنی بر مبنای شناخت راستین از سازههای گفتوگو هم نباشد، دست کم حضور مردم را نسبت به کنشهایسیاسی و فکری برجسته ساخته است. اگر اندیشمندی یا منتقدی ارایه دیدگاه میکند، سریعا مورد ارزیابی مخاطبان قرار میگیرد.
از سوی دیگر همرسانی بایگانیهایتاریخی، ظهور متون دیجیتال یا مجازی، دسترسی نخبه گان و پژوهشگران به اسناد پنهان شدهییتاریخی در بایگانهای مهمجهانی، نهتنها فهم و شناخت انسان را از حقیقت نگهداری شده در پستوهای تاریخ دگرگون کرده، بل سبب شده است تا گرایشها به سمت بازخوانی گذشته گسترش داشته باشد. از اینرو کنش ما به مثابه نویسنده، سیاستمدار، استاد دانشگاه یا تحلیل در اختیار ذهنیت مخاطب است و میزان کنش و رفتار مخاطبان است که ریشههای اصلی رفتار ما را مبرهن میسازد. نویسنده یا فرد سیاستورز نباید سیه دل گردد و دچار سرخوردگی شود. به نظرم بهترین جسارت همین است که خوب یا نکو باید خود را به توفان داوری و سنجش مردمی برابر سازیم. تا دیده شود که شناگر راستین در دل توفان خشم، خوشی و خنده مردم کیست. یعنی با رویکردهای مصلحتگرایی، تزویر و کنشهایقُلابی، فریبآلود، فریبهای مقدسمآب، دروغ و نیرنگ، با سازهای تصنعی و یا تکیه به صورت مساله، نمیشود به گفتمان راستین در جهت دستیابی به راه حل درست رسید. مردمهراسی و اعتراضهراسی نباید سبب شود که از گفتن سخنحق و واقعیتهایتاریخی برحذر باشیم.
با قُلابیگری و مصلحتگرایی، نمیشود شاهد پیروز حقیقت بود. کنشگران سیاست در سرزمین خراسان باید همهچیز را روشن و دور از مصلحت مطرح کنند. اگر ما تشنه رسیدن به زندگی انسانی و توسعهپایدار، دلسوخته داشتن کرامت و آزادی برای مردمان سرزمین خود هستیم، باید با خود راست بگوییم و گرهها را بشناسیم و در امر مطرح کردن آن، از مصلحت کار نگیریم. ادامه سخنان چندپهلو، دَم دَم مزاجی، رشوهدهیهای لفظی، حمل بارسنگین مصلحت، سنتزدگیتاریخی، تکرار شکستها و روایتهای نابخرد گذشته است.
گام گذاشتن در جاده مصلحت و نوع دلسوزیهای ریاکارانه، تداوم دروغ و پذیرش روایت رسمی سیطرهجویی، تمامیتخواهی و فزونطلبیهای تجربه شده و حاکم کنونی است. برای مردم، مهم گذار از رنجتاریخی و دسترسی به خرد، رسیدن به عدالت و برابری پایدارست. با آنکه بدون کرامت، عدالت و آزادی نمیشود به توسعه پایدار رسید، خردسوزانه دیده میشود که اهل سیاست و کنشگران همچنان پایشان در گِل مصلحت و فرار از حقیقت فرو رفته است. این فرورفتگی کاش به صورت فردی سبب نابود مصحلت گر شود، غمانگیزس اینجاست که خسران بزرگ آن جامعه را از امر رسیدن به نتیجه مطلوب دچار ریا میسازد.
دراینروزها برخی از مدعیان سیاست وپایداری برای مردم، در دهن خود شلغم پوسیده مصلحت دارند از گفتمانی کردن و روایتهای رسمی منازعه و چالشهای راستین روح و جان تاریخی فرار میکنند و برعکس این فروگذاشت ننگین، شرمآور و خایینانه، کسانی که خواهان روشن کردن منازعه و ریشههایاصلی بحران میباشند را متهم به قومگرایی و تعصب میکنند از همان رویکردهای شکستخورده و نابخردانه کار میگیرند. اگر بپرسی برای چه میجنگی، به خاطر چه جامعهیی سخنرانی میکنی؟ برای چگونه یک ساختاری مینویسی؟ وقتی ارایه پاسخ کند در آغاز میدانی که خواستهاش ریشه در مساله بنیادین و راستین منازعهها و گرههای بزرگ تاریخی دارد که عمری توسط خودشان انکار شده است و حتا در شرایط کنونی شهامت ابراز آن را به گونه شفاف ندارد. اینان نمیدانند که حتا انکار بیان حقایق سبب شده است که هر موضعگیری قلابی و ناراستشان، تغییری را منحرف سازد و سبب واگرایی بیشتر در جامعه سیاسی گردد.
در حالیکه مردم میدانند که منازعه اصلی ساختار قدرتسیاسی، درخواست حل مسالههویت به مثابه ارزش بنیادین. عوامل قومگرایی و بیعدالتی در تاروپود جامعه نهادینه شده است و روند جنونآمیز فرهنگ و فارسیستیزی، هویتستیزی، تحریفتاریخی و انکار کرامت و خسوف آزادی تبارهای ساکن در خراسان ادامه دارد و اصلیترین بزنگاه مبارزه باید روی این سازهها ترکز کند؛ اما چون طرف به ابژگی رفتار خود به عنوان میراث پدر و اطرافیان کور خود ایمان دارد، آماده نیست که یخهای نابخردیاش را آب کند و نظری به کوره آتش خشم و انتقاد مردم داشته باشد.
همینجاست که ما کلهمان در خُم شکست و روزمرگی بند مانده است و هیچ روزنی را نمیبنیم. به حکم تاریخ و نیاز مردم، مسوولیت هرجریان و هر فرد است که مبارزه را با اندیشهسیاسی شفاف و تفکر به روز و حقیقتگرا مطرح کند تا برایند آن برای مردم آشکارا باشد. ویتگنشتاین گفته بود” سخن آنست که شفاف گفته شود ورنه هر چه گفته شود و شفاف نباشد سخن نیست” تا حال من از این نشانیهای پر رنگ و برگ، سخن شفاف و درخورتامل برای رهایی و سرآمدن چالشهای تاریخی و گذار به سمت صحفهنوین نشنیدهام.
ادامه این سنت پوسیده، روان برخی از نویسندگان و مدعیان روشنگری را نیز تیره کرده است. چندی قبل یکی از مدعیان روشنگری به نام آقای صدیق لعلزاد نیز آواز مصلحت و خسوف خرد بلند کرد. انگار گوشه با تمام قهاری بر روی خود سیلی زد. این عملکرد باری دیگر ادامه همان مصحلتگرایی، دروغ و قُلابیگری را در ذهن من تلنگر زد. یقین کردم که سنت ریاپذیری و سوژگی سبب میشود که در این عصر بسیارهای را دچار نوع کوری کند.
ایشان در حقیقت معنای همین بیت مولانای بلخی شدند و خود با بیان آن حجت تمام گذاشتند که محتوای همین بیت اند.
گر ترازو را طمع بودی به مال کی درست گفتی ترازو وصف حال
سیاست قُلابی، مصحلتفروشانه، ریا و فرار از حقیقت از سیاسیون به مثابه سنت ویرانگر نیز این مدعی روشنگری را الینه ساخته و با طمطراقی آب و آتش را با هم آمیخته است. چنان الیناسیونی که حتا فرق آفتاب و شب نمیکند.
در حالیکه فلسفه نهاد یا (تیز) “افغان ملتیها” همان تمامیتخواهی، برتریجویی، حذفدیگری، نفیدیگری، ادعای ملکیت قایم بالذات سرزمین تنها به یک تبارمتعلق به افغان، محرومیت و انکار دیگران از زعامت، عدالت و کرامت، برابری است و در تجربه هم، دیده شده که سرهای ارزشمند و هزاران انسان عدالتطلب قربانی این تفکر اهریمنی شدند. هنوز هم که هنوز است ما نشانه تیغ بیرحم جلاد افغان ملتیها هستیم عاملایکه به تاریخ، هویت و انسان این جامعه خشونتها و سنگدلیهای بینظیر را انجام داده است؛ اما در نظرگاه جسدها و روانهای الیناسیون شده یا جبنزدهییتاریخی، این نهاد برابر است به برابرنهاد یا (انتی تیز) بیعدالتی. هرچند من این برابرنهاد یعنی ستمملی را میشناسم. آگاه هستم که اندک آبروی و مجالی را هم اینگونه آدمیان دارند از یُمن و شکرانگی همان مبارزه عدالتطلب و کرامتگرا برای انسان و بشریت است؛ ولی میخواهم بگویم که برای من به مثابه یک انسان، ستمملی مفهوم یا برایند تجربه سیاسی یا روایت سرگشت انسان جامعه انکار شده و استبداددیده است. یعنی مفهوم یا پدیدار تاریخی سرکوب، محرومیت، غیابت کرامت و آزادی، برابری و انکار هویت و انسان بودن، تحریف تاریخ و انکار حضور و صحنه بازتاب ارزشمند انسان در خراسان است که توسط یک فرایند طولانیتاریخی یک سده بیشتر، تبدیل به هژمونی و استعلای سیاسی یا قدرت نفی دیگران شده است. ستمملی؛ انگیزه اصلی جدال من در برابر استبداد و عامل خسوف هویت راستین تبارهای ساکن در یک سرزمین است. نوع منشور دادخواهانه و رهاییجویی برای هر نوع انسان از ستم دیگری است. درون مایه این ستمملی، همان تلاش رهایی از سوژگی به ابژگی است که میخواهد تصمیم گیرنده سرنوشت و آینده خود در ساختار عادلانه و برابر باشد. در واقع مبارزه برای به دست آوردن کرامت خود و پاسداری از کرامت و ارزشهای انسانی دیگری میاندیشد و خود را این پیروزی متعهد و پاسدار آن میپندارد. چنین سازههای معرفتی را با ضد یعنی پلشتی و بدسگالی آمیختن، روان پریشی است یا هم تیرگی یا زوال عقل.
اگر ریشههای پدیدارشناسیتاریخی اندیشمندان دبیرستان فرانکفورت را که علیه نازیسم آلمانی با خرد و عدالت به منظور به دست آوردن کرامت انسان، در برابر پلشتی و نژادگرایی مبارزه کردند و سرانجام جامعه انسانی و عادلانه را پاسداری و پیروز ساختند، در نظر بگیریم میشود گفت که ستمملی در واقع جرقه یک گرایش به منظور بازخوانی تمامیتخواهی و جستن رهایی از ستبردیگران، پایان دادن به تبارگرایی و نژادگرایی در فرایند تاریخ به منظور رسیدن به عدالت و برابریست. چهبسا اینکه در این راه، هزاران انسان قربانی شدند؛ ولی مشعل عدالت و کرامتخواهی برای انسان را به زمین نگذاشتند. یعنی نمیشود گفت که هورکهایمر یا لوکاچ شبیه هلتر بودند و یا نازیسم را میپسندیدند. سخن آقای لعلزاد در واقع آمیختن چنین پنداری است. چهگونه ضمیری است و چسان وجدانی است که تفاوت این دو را نمیداند. نسل جدید میداند که کفشهای آقای لعلزاد در گِل بند مانده و دیگر به درد بخور نیستند با آنهم مگر چه روایتی داریم غیر از این واقعیت جاری تا در برابر هژمونی و استعلای تباری مبارزه کنیم. داعیه افغانیت و اسلامیت افغانی که خود بهترین نسخهاش فعلا در زیر سایه ملاهیبت الله جاری است چرا تشریف نمیبرید تا به کام دل برسید و دیگر شما را متعصبین تلقی نکنند.
حقیقت امر این است که مبارزه علیه تعصب و تبارگرایی، تبارگرایی و افتیدن در گودال قومگرایی نیست؛ بل رفتار دادخواهانه و عادلانه،انسانی برای ایجاد زندگی انسان توام با کرامت و آزادی برای همه است. این امر با پوشانیدن حقیقت و ریا به دست نمیآید، باید زبان را از پستوخانهها بیرون کرد و خود را به گریبان حقیقت پیوست داد تا آفتاب لب بام همه طلوع کند و بداند که تفاوت شب و روز در چیست. حالا خرمن آقای لعلزاد را باد برده است و دیگر این مشت خاکستر جز اینکه چشمهای خودش را کور کند به کسی دیگری آسیب نخواهد زد؛ زیرا مردم میدانند که بزنگاه اصلی منازعه در خراسان ریشه در چه ستمی تاریخی دارد. وقتی یک تاریخ تحقیر میشود و در زیر نور آفتاب انکار میشود و همه ارزشها نفی میگردد در واقع نخستین جرقههای ستمملی شروع میشود و در این رزمگاه و آزمون انسان میباید بسیار انسانی تا همآورد کند و اهریمن را نابود سازد نه اینکه نجابت را با فرودستی عوض کند. شاید به سکو سخن بنشینی و قیل و قال کنی؛ اما تاریخ گواه خواهد بود که ما قلب و قالب مساله را میدانیم و نقطه ضربت را یافتهایم. دیگر همسویی و مصلحت کارساز نیست و باید سخنی را گفت و برای هدفی مبارزه کرد که اینک؛ جان و زبان مردم آن را بیان میکند.