هرسال همگام با قدمهای بهار، یکی از باشکوهترین جشنها در شهرستان رستاق ولایت تخار برگزار میشود. جشن نوروزی رستاق، آیینی است بسیار باشکوه که همگان را از دور و نزدیک، از ولایتهای مختلف افغانستان، به سوی خود میکشاند. در این یادداشت، به فلسفه و تاریخ نوروز و بازتاب آن در ادبیات پرداخته نمیشود. هدف، تنها معرفی آیین نوروزی مردم رستاق است که در واقع نمود و بخشی از جشن ملی و تاریخی نوروز میباشد که یکی از نمادهای فرهنگی بسیار مهم در شمال افغانستان است.
«دشت قوشخانه» یکی از مناطق طبیعی و زیبای شهرستان رستاق است. این دشت به نسبت موقعیت و چشماندازهای زیبا، مکانی مناسب برای برگزاری جشن نوروزی است. با نام و یاد بهار، نوروز و دشت قوشخانه این چکامهی باشکوه فرخی سیستانی همواره در ذهنم تداعی می.شود:
«چون پرند نیلگون بر روی بندد مرغزار
پرنیان هفترنگ اند سرآرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس
بید را چون پر طوطی برگ روید بیشمار
دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار…»
شیوه و رسم برگزاری جشن، یکهفته قبل از آغاز آن توسط بزرگان و موسفیدان محل در مشورت با یکدیگر نهایی و از طریق جارچیان به مردم اطلاعرسانی میشود. چندروز پیش از آغاز جشن، در دشت قوشخانه، اهالی هرمنطقه باتوافق یکدیگر، یکنفر را به عنوان نماینده انتخاب کرده و بنابر توان مالی خانوادهها، پول جمعآوری نموده خیمه برمیافرازند و سه شبانهروز از خود و مهمانان خود با پختن غذاهای متنوع، شنیدن موسیقی و تماشای بازیهای محلی پذیرایی میکنند. در قسمتهای مختلف دشت قوشخانه صدها خیمه برپا میشود. در برخی سالها جا برای برپایی خیمهها باقی نمیماند و مردم به اثر کمبودی جا، پشت تپهها خیمه میزنند.
«سبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر
خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار»
کارمندان شهرداری به همراه بزرگان محل در دشت قوشخانه، خیمهای متفاوت از خیمههای مردم برپا میکنند که مخصوص داوری و برگزاری بازیهای محلی، به ویژه بازی «بزکشی»، است. یکروز پیش از آغاز جشن و در تمام سهروز جشن، گهگاهی موسیقی محلی از بلندگوهای خیمهی شهرداری در فضای دشت قوشخانه پخش میشود و دشت قوشخانه گویی با صدای موسیقی، صدای پای مردم و اسپهای بزکشی از خواب زمستانی برمیخیزد و جان میگیرد. روبروی تپههای دشت قوشخانه سنگآب بزرگی قرار دارد که شهر کهنهی رستاق را به دشت قوشخانه وصل میکند. در کنار سنگآب، سبزهزاری با چشمههای شفاف و درختان بیشمار بید وجود دارد که در فصل برگزاری جشن نوروزی، محل تجمع زنان است. فاصلهی این محل از دشت قوشخانه حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ متر است که از بالای تپههای دشت قوشخانه، زیبایی آن دوچندان به چشم میآید. از شور و شوق کودکان، رنگارنگی لباسهای زنان، بوی غذاهای محلی، صدای شرشر آب چشمهها و نمایش دستبافتهای زنان، چه بگویم؟ زبان یارای توصیف اینهمه زیباییها را ندارد. به تعبیر حضرت بیدل: «باید گریست بر غم تنهایی زبان».
«باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای
آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار»
«بزکشی» یکی از بازیهای بسیار سنگین و نفسگیر این جشن است. هرچند این رقابت با سختی و فشار برای اسپها همراه است، اما این بازی در شمال افغانستان از محبوبیت و جایگاه ویژهای برخوردار است. یکروز پیش از آغاز جشن، چاپندازان سوار بر اسپها از کوچههای پرخم و پیچ شهر کهنهی رستاق میگذرند. کوچهها پر از جنبوجوش، رفتوآمد مردم و صدای قدمهای موزون اسپها است. شور و شوق جشن نوروزی در سه شبانهروز از دل کوچهها نیز به گوش میرسد.
در سمت آفتابنشستِ دشت قوشخانه، روستای به نام «سیرک» موقعیت دارد. زنان و کودکان این محله نیز بر بامهای خانههای گِلی به تماشای بزکشی مینشینند. چاپندازان برای گرفتن امتیاز گاه در اوج کشاکش بازی تا میان کوچههای روستای «سیرک» نیز پیش میروند و با شور و غوغای کودکان دوباره به میدان بزکشی برمیگردند.
در سوی دیگر دشت قوشخانه، تپههای خاکی نرم و پیدرپی قد برافراشته است و مردم شانهبهشانهی هم، از بالای تپهها با چشمان دوخته به میدان و دلهای پر از هیجان، به تماشای بزکشی مینشینند. در دل این تپهها، گروهی از کودکان ۱۰ تا ۱۵ ساله با کوزههای آب و بارجاگههای پر از تخممرغ جوشداده، خستهی کدو و دیگر خوراکیها، فریاد میزنند: «آب که خواست؟ تخممرغ که خواست؟ و…». این صداها از یکسو به شور و شادی جشن میافزاید و از سوی دیگر پژواک درد و محرومیتی است که آنها را مجبور کرده به جای لذتبردن از روزهای جشن نوروزی، به فروش این خوراکیها بپردازند.
در یکی از سالهای دور، از بالای این تپهها به سمت تجمع زنان مینگریستم. رنگارنگی لباسهای آنها از دور در چشمان کودکانهی من به گلستان زنده همانند آمده بود. در آن لحظه، دست پدر را گرفته بودم و با شور و شوق فریاد زدم: پدر! آن گلها را میبینی! پدرم با لبخندی به پرسش من جواب داد. هرازگاهی تا امروز، پدرم از آن پرسش یاد میکند و لبخندش جواب همیشگی من است.
«ارغوان، لعل بدخشی دارد اندر مرسله
نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار»
مردم تنها به تماشای جشن نمیآیند. در سهروز جشن، بسیاری از دکانداران و غریبکاران نیز به کار و درآمد خود مشغول هستند. در سمت آفتاببرآمد دشت قوشخانه دکانهایی از پارچههای رنگارنگ و چوب موقتا برپا میشود و مردم برای خرید نیازهای سهروز جشن به این دکانها میروند. بازار هیچگاه از شور و هیجان جشن نمیکاهد، بلکه به آن میافزاید و این افراد برای سهولت مردم و همچنین درآمد خود از کار و روزمرگی خود فاصله نمیگیرند.
در روزهایی که باران نمیآید و زمین خشک است، با برگزاری بازی «بزکشی»، گردوخاک از زیر سم اسپها برمیخیزد. جارچیان میدان «بزکشی» با فریادهای خود، چاپندازان را تشویق میکنند و علاقهمندان چاپندازی را به وجد میآورند. کشتیگیری، فریاد و تشویق مردم، دَوُشهای پیاده و سوار، مسابقات فوتبال، والیبال، اسپک چوبی و دیگر بازیهای محلی بیشمار، در این جشن شور و شادی را بیهیچ مرزی میان مردم پخش میکنند. گویی مردم در دشت قوشخانه خستگی یکسال زندگی خود را بر زمین میگذارند و با زندگی و روزگار پیمانی تازه میبندند.
از آنجا که جشن نوروزی در آغاز بهار برگزار میشود، گاه آسمان به ناگهان تغییر کرده و باران میبارد و در سنگآب سیلاب به راه میافتد. اما جشن از حرکت بازنمیایستد. مردم بیدرنگ بر روی سیلابها که در چندقسمت سنگآب سرازیر میشود، پلهای چوبی میسازند و اگر پلها تاب نیاورند، آدمها خود پل میشوند و با قدرت جسمی خود یکدیگر را بردوش گرفته از سیلاب عبور میدهند. هیچکس تنها نمیماند. کمککردن، فضیلت نمایشی نیست بلکه جزئی از زندگی مردم است.
شور واپسین مردم، برچیدن خیمهها و کوچ دستهجمعی در روز واپسین جشن آهسته آهسته جای خود را به سکوت، روییدن سبزهها و نسیم بهاری میدهد و دشت قوشخانه دوباره آرام میگیرد.
متاسفانه این سالها جشن نوروزی رستاق کمرنگ شده است. مردم از فرهنگ و تاریخ گذشتهی خود و صمیمیتهای این جشن فاصله گرفتهاند. این جشن بخشی از هویت و میراث گذشتگان ما هستند که باید از آن محافظت کنیم. اگر فرهنگ این جشن کمرنگ شود، چیزی از اصالت و تاریخ ما از دست میرود.
هرگاه بهار از راه میرسد، دوباره کودک میشوم؛ کودک بیقرار که دوست دارم دست بر دست پدر آنجا باشم و دوباره از بالای تپههای دشت قوشخانه، محل تجمع زنان در چشمان من به گلستان زنده همانند آید تا به پدر بگویم: پدر! آن گلها را میبینی! هنوز صدای آهنگهای محلی، فریاد جارچیان میدان بزکشی، شور و هیجان کشتیگیری، نمایشهای ورزشکاران، تخم مرغ بازی، اسپک چوبی، تشلهبازی، ترقترق سم اسپها در کوچههای شهر کهنهی رستاق، غرش سیلابهای سنگآب و… همه و همه را به خاطر دارم. جشن نوروزی رستاق که بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی مردم ما است امیدوارم که در دل مردم همواره زنده بماناد!
«برهمه شادی تو بادی شادخوار و شادمان
برهمه کامی تو بادی کامران و کامگار»