در میان شاعران بزرگ ادب فارسی، حافظ شیرازی و عمر خیام نیشابوری همواره در صدر قلب مردم بودهاند. یکی، شاعر عشق و عرفان؛ دیگری، شاعر فلسفه و ریاضیات. هر دو به زبان شعر، حقیقت زندگی را میجویدند، و هر دو، با لهجهای متفاوت، به یک پرسش بنیادین پاسخ میدادند:
چگونه باید زندگی کرد؟
پاسخ آنها هرچند در قالبی متفاوت به یک مفهوم مشترک میرسد:
«لحظهٔ حال».
حافظ: لحظهٔ حال، دروازهٔ وصال است.در غزل ۶۵، بیتی است که گویا خلاصهٔ تمام فلسفهٔ اوست:
هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست؟
این بیت، ظاهراً ساده، اما پیچیدهتر از یک توصیهٔ سطحی به لذت بردن است. حافظ نه فقط میگوید از لحظه لذت ببر، بلکه میگوید:
«هر لحظهٔ خوبی که دستت میدهد، گنجی است که باید به آن اهمیت دهی، چون هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد.»
در عرفان حافظ، لحظهٔ حال تنها فرصتی برای تجربهٔ زیبایی نیست، بلکه «دمِ حق»است؛ لحظهای که خدا در وجود تو نفس میکشد. هر نوشیدن می، هر دیدار با معشوق، هر لحظهٔ عشق، نشانهای از نزدیکی به حقیقت است. او نه به تقدیر اعتقاد دارد، نه به ناامیدی بلکه به عرفان و امید. لحظهٔ حال، برای او، پلهای به سوی وصال الهی است.
خیام: لحظهٔ حال، تنها واقعیت است.
در مقابل، خیام، فیلسوفی که با دو چشم به دنیا مینگرد یکی به سوی ستارگان و هندسه، دیگری به درون انسان با زبانی صریحتر و بیپردهتر، همان پیام را میرساند، اما با لحنی متفاوت:
می خور که زمانه دشمنی غدار است / دریافتن روز چنین دشوار است
در جای دیگر می گوید:
فردا که از این دیرِ فنا درگذریم / با هفتهزار سالگان سربه سریم
یا:
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
خیام، برخلاف حافظ، به امیدواری عرفانی نمیپردازد. او به شک،سوال، و واقعگرایی تمایل دارد. برای او، آینده نه تنها مبهم است، بلکه بیمعنااست. ما نمیدانیم چرا آمدهایم، نمیدانیم بعد از مرگ چه خواهد شد. اما در این تاریکی، تنها نوری که میتواند راهنمایی کند، لحظهٔ حال است. لذا، لذت بردن از این لحظه، تنها عمل معقول و انسانی است.
هر دو بر کوتاهی عمر تأکید دارند.
هر دو از غم فردا دوری میکنند.
هر دو به لذتِ حالِ آگاهانه دعوت میکنند.
تفاوت اصلی این است:
– حافظ میگوید: «به حال نگاه کن، تا به حقیقت برسی.»
– خیام میگوید: «به حال نگاه کن، چون تنها چیزی است که در اختیار داری»
چرا امروز به حافظ و خیام نیاز داریم؟
در عصری که ما بیشتر از هر زمان دیگری درگیر آیندهنگری استرسزا افسردگی از گذشته، و سرعت بیوقفهٔ زندگی هستیم، شعر این دو شاعر، گویافراموشنشدنی میشود.
آنها نه به ما میگویند که دنیا را رها کنیم،
نه به بیعدالتی بیندیشیم،
نه به فرار از واقعیت دعوت میکنند.
آنها میگویند:
«حالا که هستی، بیشتر زندگی کن.»
«حالا که نفس میکشی، به نفس بیاموز.»
«حالا که زمان داری، از آن استفاده کن.»
نتیجه: دو نگاه، یک دعوت
حافظ و خیام، هر دو در برابر عظمت و پوچی جهان، به یکجا میرسند:
زندگی کوتاه است. آینده نامعلوم است. پس لحظهٔ حال، تنها دارایی ما است.
تفاوت در راه، نه در مقصد.
یکی به دروازهٔ عشق الهی میرساند،
دیگری به آرامش در برابر بیمعنایی.
اما هر دو، در آخر، به ما میگویند:
«ای انسان! حالا که زندهای، زندگی کن.»