افغانستان/خراسان در متن بحران دولت ملت پساقبیلهای، هنوز در زندان «تمرکزگرایی بدوی» نفس میکشد،نظمی که نه بر بنیاد قرارداد اجتماعی ،بلکه بر محور انحصار تاریخی قدرت، بازتولید حذف، و مهندسی خاموشی پیرامون شکل گرفته است.
آنچه امروز در جغرافیای خراسان تاریخی جریان دارد، صرفاً یک بحران سیاسی نیست؛ بلکه فروپاشی تدریجی «سوژهی هویتی» در زیر چرخهای دولت تکصدایی است.
نسل امروز شمال، خصوصاً بدخشان، اگر هنوز بالش نرم زیر سر دارد، بدون تردید عمق فاجعه را درک نکرده است. در سرزمینهایی که مرکز، پیرامون را فقط در معادلات مالیات، جنگ و استخراج منابع میشناسد، بیداری همیشه از سنگ آغاز میشود؛ از شبی که انسان دیگر نتواند در آرامش مصنوعی بردگی بخوابد.
افغانستان در تمام اشکال دولت متمرکز، از سلطنت کلاسیک تا جمهوریت قومی و امارت ایدئولوژیک، گرفتار «مونوپولی حقیقت سیاسی» بوده است ،جایی که قدرت، خود را مالک جغرافیا، زبان، اقتصاد و حتی حافظهی تاریخی ملتها میپندارد. نتیجه چه شد؟
حذف سیستماتیک اقوام، استحالهی فرهنگی، غارت معادن، مرکزیت فاسد اقتصادی، و تولید شهروندان درجهدو.
امروز، فدرالیسم دیگر یک انتخاب آکادمیک نیست؛ بلکه «ضرورت بقا» است.
فدرالیسم، واکنش عقل سیاسی به شکست تاریخی دولت متمرکز در افغانستان است.
یعنی انتقال قدرت از هرم قبیلهای کابل به ارادهی واقعی واحدهای جغرافیایی و فرهنگی.
یعنی پایان استعمار داخلی.
یعنی شکستن انحصار تصمیمگیری.
یعنی بازتعریف ملت، نه بر مبنای حذف، بلکه بر اساسِ مشارکت.
فدرالیسم، تنها مدلیست که میتواند تضاد خونین مرکز و پیرامون را به «رقابت مدنی مشروع» تبدیل کند.
در نظام فدرال، بدخشان دیگر فقط انبار لیتیوم و طلا نیست؛ بلکه صاحب ارادهی سیاسی و مالک بخشی از سرنوشت خویش است.
در نظامِ فدرال، زبانها از حاشیه به متن بازمیگردند.
اقتصاد از چنگال مافیای مرکز آزاد میشود.
قدرت، توزیع میگردد.
هویتها به رسمیت شناخته میشوند.
و انسان، رعیت مرکز نیست؛ بلکه شهروند شریک قدرت است
کسانی که هنوز فدرالیسم را «تجزیه» مینامند، یا تاریخ دولتسازی را نخواندهاند، یا منافعشان در استمرار استبداد متمرکز تعریف شده است.
در جهان مدرن، دولتهای چندملیتی فقط زمانی دوام یافتهاند که توانستهاند «تنوع» را به رسمیت بشناسند، نه اینکه آن را سرکوب کنند.
از دامنههای بدخشان تا بلخ، از هرات تا پنجشیر، این جغرافیا وارث تمدنیست که در آن مولانا جلالالدین بلخی، ناصر خسرو، بیدل دهلوی و امام ابوحنیفه قد کشیدند؛ اما امروز فرزندان همان جغرافیا حتی حق دیدن خویش را در آینهی قدرت ندارند.
اگر امروز برای بازتوزیع قدرت، عدالت سیاسی، و ساختار فدرال مبارزه نشود، فردا دیگر چیزی به نام هویت تاریخی باقی نخواهد ماند.
ملتهایی که از ترس هزینهی آزادی خاموش میمانند، دیر یا زود هزینهی حذف را خواهند پرداخت.
تاریخ، به ملتهای خاموش رحم نمیکند.
و جغرافیا، همیشه قبرستان کسانی بوده که دیر بیدار شدند.