علامه اقبال لاهوری در کلیات اشعار فارسی خود، داستان گوسفندانی را نقل میکند که در مرغزاری میزیستند، میچریدند و آسوده روزگار میگذراندند. تا اینکه سرانجام شیران از بیشه بیرون میزنند، بر گوسفندان شبیخون میآورند، کوس شاهنشاهی مینوازند و همهچیز را به تصرف خود درمیآورند.
در این میان، گوسفندی زیرک برای قوم خود چارهای میاندیشد و با خود میگوید: ما گوسفندان نمیتوانیم شیر شویم؛ اما شیران را که میشود گوسفند کرد.
شیر نر را میش کردن ممکن است
غافلش از خویش کردن ممکن است
او برای آنکه شیران نر را به میش تبدیل کند، بر منبر میرود و بر مسند وعظ مینشیند و خطاب به آنان میگوید:
هر که باشد تند و زورآور شقی است
زندگی مستحکم از نفی خودی است
روح نیکان از علف یابد غذا
تارکاللحم است مقبول خدا
تیزی دندان ترا رسوا کند
دیدهٔ ادراک را اعمی کند
جنت از بهر ضعیفان است و بس
قوت از اسباب خسران است و بس
جستجوی عظمت و سطوت شر است
تنگدستی از امارت خوشتر است
خلاصه اینکه هرآنچه برای شیر بودن یک شیر لازم است ــ از شجاعت و زورآوری گرفته تا تیزی دندان و توان شکار ــ همه را پدیدههایی منفی و مذموم معرفی میکند و از شیران میخواهد این ویژگیها را کنار بگذارند تا به رستگاری برسند.
وعظ و نصیحت گوسفند زیرک کارگر میافتد. شیران زندگی آمیخته با شجاعت و سطوت خود را کنار میگذارند، آیین گوسفندان را اختیار میکنند و آنگاه همهچیز را از دست میدهند.
داستانی را که اقبال روایت میکند، میتوان داستان مجاهدین افغانستان نیز دانست.
پیش از جهاد، در افغانستان نظمی سلسلهمراتبی و قومی حاکم بود؛ نظمی که قدرت را در رأس هرم متمرکز میکرد و دیگران را در مراتب پایینتر قدرت قرار میداد. همه، مانند گوسفندان، از چوپانی به نام پادشاه تبعیت و اطاعت میکردند.
جهاد افغانستان باعث شد شیران از بیشهها بیرون شوند، این نظم سلسلهمراتبی را برهم بزنند و برای نخستینبار، اقوام و جوامع مختلف خود را صاحب قدرت و تصمیمگیرنده در سرنوشت خویش احساس کنند.
پس از پیروزی جهاد، توطئهها علیه این شیران آغاز شد. از هر طرف به آنان گفته شد: شما تفنگ دارید؛ جنگسالار هستید؛ سلاحتان را کنار بگذارید؛ تفنگ شر مطلق است. بهتدریج، داشتن قدرت دفاع از خود به جرم تبدیل شد و صاحب تفنگ با برچسبهایی چون «جنگسالار»، «دزد» و «راهزن» از میدان اخلاق و سیاست بیرون رانده شد.
مجاهدین نیز فریب این روایت را خوردند. در دوره جمهوریت تن به خلع سلاح دادند و پروسههای DDR و DIAG را پذیرفتند. دندانهای خود را کشیدند و تصور کردند که با بیسلاحشدن، امنیت و ثبات به وجود خواهد آمد.
تا اینکه دوباره طالبان آمدند و همان نظم سلسلهمراتبی قومی را ــ که ریشههای تاریخی آن را میتوان در نظام امیر عبدالرحمان دید ــ اینبار به شکلی سختگیرانهتر احیا کردند.
از این منظر، داستان این برچسبها نیز روشنتر میشود: طرفداران نظم امیرعبدالرحمانی، هرگاه کسی را ببینند که چنگ و دندان تیز دارد، از خود دفاع میکند و رؤیای فاشیسم را برآشفته میسازد، او را «جنگسالار» مینامند؛ و اگر لازم باشد، «دزد» و «راهزن» نیز خطابش میکنند.
نباید فریب این تبلیغات را خورد. نباید اجازه داد واژههایی چون «جنگسالار» به ابزاری برای بیاعتبارکردن حق دفاع و مقاومت تبدیل شوند.
البته سلاح، به خودی خود، نه مقدس است و نه هر صاحب سلاحی برحق. سلاح میتواند ابزار جنایت و سرکوب باشد؛ اما میتواند ابزار دفاع نیز باشد.
سلاح شر محض نیست؛ بلکه میتواند ابزاری برای دفاع از حقوق، عزت و کرامت ما باشد.
برای شکست یک شیر، همیشه لازم نیست او را کشت؛ گاهی کافی است به او باورانده شود که شیر بودن گناه است.
و شاید پرسش اصلی همین باشد:
پیش از آنکه چنگ و دندان خود را پنهان کنیم، باید ببینیم چه کسی از ما میخواهد بیدندان باشیم و چرا.