بر اساس تازهترین برآوردهای بخش جمعیت سازمان ملل متحد (World Population Prospects 2024)، اگر روندهای کنونی باروری، مرگومیر و مهاجرت ادامه یابد، جمعیت افغانستان تا پایان قرن حاضر به حدود ۱۳۰ میلیون نفر خواهد رسید. در همان سال، جمعیت ایران حدود ۸۰ میلیون و جمعیت ترکیه حدود ۶۶ میلیون نفر پیشبینی شده است.
وقتی این آمار را دیدم، دلم لرزید. افغانستان امروز کشوری فقیر است و منابع موجود آن بهسختی پاسخگوی نیازهای جمعیتی نزدیک به چهل میلیون نفر است؛ پس چگونه میتواند از عهده تأمین نیازهای بیش از ۱۳۰ میلیون شهروند برآید؟
این پرسش، ناخواسته مرا به یاد نظریه مشهور توماس رابرت مالتوس انداخت؛ اندیشمندی که بیش از دو قرن پیش، درباره رابطه میان رشد جمعیت و محدودیت منابع هشدار داده بود.
مالتوس در کتاب رسالهای درباره اصل جمعیت (۱۷۹۸) استدلال میکند که جمعیت با آهنگی سریعتر از ظرفیت تولید غذا و منابع رشد میکند. از نگاه او، اگر جامعه نتواند رشد جمعیت را آگاهانه مدیریت کند، طبیعت دیر یا زود از راه قحطی، بیماری، جنگ و مرگومیر، تعادل را برقرار خواهد کرد. او این رخدادها را توصیه نمیکرد؛ بلکه آنها را پیامد طبیعی برهم خوردن توازن میان جمعیت و منابع میدانست.
مالتوس از دو شیوه برای مهار رشد جمعیت سخن میگوید: نخست، کنترلهای پیشگیرانه؛ مانند تأخیر در ازدواج، تنظیم خانواده و کاهش فرزندآوری، و دوم، کنترلهای طبیعی؛ مانند قحطی، بیماریهای واگیردار، جنگ و مرگومیر ناشی از کمبود منابع.
جرد دایموند نیز در کتاب فروپاشی، در کنار عوامل سیاسی، قومی و تاریخی، فشار جمعیت و کمبود منابع را یکی از زمینههای مهم نسلکشی رواندا میداند. به باور او، رواندا پیش از نسلکشی ۱۹۹۴ یکی از متراکمترین کشورهای آفریقا بود. رشد سریع جمعیت، کمبود زمینهای قابل کشت، تقسیم مداوم اراضی میان فرزندان و فقر گسترده، رقابت بر سر منابع را به نقطه انفجار رسانده و جامعه را برای خشونت مستعد ساخته بود. البته دایموند تصریح میکند که این عوامل بهتنهایی علت نسلکشی نبودند، بلکه در کنار سیاست، ایدئولوژی و نفرت قومی، زمینه وقوع آن فاجعه را فراهم کردند.
افغانستان نیز، بر اساس برآوردهای سازمان ملل، در شمار معدود کشورهایی است که تا پایان قرن حاضر همچنان رشد چشمگیر جمعیت را تجربه خواهد کرد. منابع این کشور همین امروز نیز پاسخگوی نیازهای موجود نیست؛ چه رسد به جمعیتی در حدود ۱۳۰ میلیون نفر.
از سوی دیگر، نه دولت برنامهای روشن برای مدیریت رشد جمعیت دارد و نه در میان بخش بزرگی از جامعه، تنظیم خانواده به یک دغدغه عمومی تبدیل شده است. بسیاری همچنان با این باور که «روزی هر فرزند را خدا میرساند» به فرزندآوری مینگرند.
در اینکه خداوند روزیرسان است، تردیدی نیست؛ اما سنت الهی نیز بر این قرار گرفته که روزی انسان از طریق اسباب و امکاناتی که در همین جهان فراهم شده، به دست آید. این امکانات همان منابع طبیعی، آب، زمین، تولید، اقتصاد و فرصتهای کار است. افغانستان اما از یک سو کشوری عمدتاً کوهستانی با زمینهای زراعتی محدود است و از سوی دیگر، محاط به خشکه است؛ وضعیتی که هزینه توسعه و تجارت را افزایش داده و ظرفیت اقتصادی کشور را محدود کرده است.
رشد جمعیت بهخودیخود نه جنگ میآورد و نه قحطی؛ اما اگر با فقر، بیکاری، ضعف حکومت، کاهش منابع، تغییرات اقلیمی و نبود برنامهریزی همراه شود، میتواند خطر بیثباتی، مهاجرت، خشونت و منازعه را افزایش دهد. این همان هشداری است که مالتوس بیش از دو قرن پیش درباره آن سخن گفت و جرد دایموند نیز در تحلیل برخی بحرانهای معاصر به آن توجه نشان داد.
نمیتوان با قطعیت گفت که افغانستان همان مسیری را خواهد پیمود که مالتوس پیشبینی میکرد؛ اما میتوان با اطمینان گفت که بیتوجهی به مسئله جمعیت، هزینههای سنگینی بر آینده این کشور تحمیل خواهد کرد.
افغانستان سالهاست درباره جنگ، سیاست، قومیت و مداخله خارجی بحث میکند؛ اما کمتر درباره جمعیت سخن گفته است. اگر برآوردهای سازمان ملل حتی تا اندازهای درست باشد، مسئله جمعیت در دهههای آینده به یکی از مهمترین چالشهای ملی افغانستان تبدیل خواهد شد.
تنظیم خانواده، آموزش عمومی، دسترسی به وسایل پیشگیری از بارداری، توانمندسازی زنان و برنامهریزی اقتصادی، دیگر صرفاً موضوعاتی بهداشتی نیستند؛ بلکه بخشی از امنیت، توسعه و آینده افغانستان به شمار میروند.
شاید گفته شود که کاندوم و قرص جلوگیری از بارداری، موضوعی شخصی است؛ اما گاهی آینده یک ملت نیز از همین تصمیمهای کوچک اما مسئولانه خانوادهها آغاز میشود. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم سرنوشت افغانستان، نه فقط در میدانهای جنگ و پشت میزهای سیاست، بلکه در خانههای مردم و در تصمیم آنها برای فرزندآوری نیز رقم خواهد خورد.