چند روز پیش در صفحه عبدالحفیظ منصور خواندم که از اصطلاح «بنیادگرایی» دفاع کرده و آن را به «اصولگرایی» یا اعتقاد به «ثوابت» ترجمه کرده بود.
منصور را نمیتوان به سادگی بنیادگرا یا مخالف آن خواند، زیرا مواضع فکریاش، حسب اقتضای دنیای سیاست، تغییر میکند.
به هر صورت، بحث من در اینجا نقد مواضع سیاسی یا فکری او نیست، بلکه میخواهم بر تعریف او از مفهوم بنیادگرایی مکث کنم.
او بنیادگرایی را به صورت تحتاللفظی ترجمه میکند: یعنی اعتقاد به بنیادها و اصول ثابت.
در نخستین کاربرد این اصطلاح در آغاز قرن بیستم، چنین برداشتی تا حد زیادی درست بود. در سال ۱۹۱۰، دو برادر آمریکایی، میلتون و لیمن استیوارت، برنامهای را برای حمایت مالی از انتشار مجموعهای از جزوههای مذهبی با عنوان «بنیادها: گواهی حقیقت» آغاز کردند. هدف این مجموعه دفاع از اصول بنیادین مسیحیت در برابر چالشهای دنیای مدرن بود.
اما از آن زمان تاکنون، مفهوم بنیادگرایی دچار تحول معنایی شده است.
تری ایگلتون، منتقد ادبی انگلیسی، میگوید: «واژهها مانند انسانها زندگی اجتماعی دارند؛ زاده میشوند، رشد میکنند، دگرگون میشوند و گاه حتی میمیرند.» این سخن درباره واژه «بنیادگرایی» نیز صادق است.
اصطلاحی که روزگاری در بستر خاص پروتستانیسم آمریکایی شکل گرفت، امروز دامنهای بسیار گستردهتر یافته است.
ملیس روتون در کتاب «بنیادگرایی» توضیح میدهد که این اصطلاح دیگر صرفاً به معنای اولیه خود محدود نیست، بلکه به مجموعهای از جنبشها و گرایشها اطلاق میشود که با وجود تفاوتهای فراوان، دارای «شباهتهای خانوادگی» هستند.
این مفهوم را روتون از ویتگنشتاین وام میگیرد. ویتگنشتاین برای توضیح آن از مثال «بازیها» استفاده میکند: بازیهای ورقی، صفحهای، توپی یا المپیکی، همگی بازیاند؛ نه به این دلیل که یک ویژگی واحد و مشترک دارند، بلکه چون شبکهای از شباهتهای متداخل میان آنها وجود دارد. او این وضعیت را به شباهت میان اعضای یک خانواده تشبیه میکند.
امروزه نیز با بنیادگراییهای متنوعی روبهرو هستیم؛ از بنیادگرایی مسیحی و اسلامی گرفته تا اشکالی از بنیادگرایی در سنتهای دیگر. این جریانها با وجود تفاوتهایشان، چند ویژگی مشترک دارند.
۱. کثرتستیزی
یکی از ویژگیهای مهم بسیاری از جنبشهای بنیادگرا، دشواری در پذیرش تکثر است.
دنیای سنتی غالباً بر این فرض استوار بود که هر جامعه، نظام ارزشی و اعتقادی خود را حقیقت برتر میدانست و بیرون از آن را با دیده تردید یا انکار مینگریست. دنیای مدرن اما با گسترش ارتباطات، فناوری اطلاعات و رفتوآمد میان جوامع، انسانها را با فرهنگها، ادیان و سبکهای زندگی متفاوت روبهرو کرده است.
در چنین شرایطی، فرد دیگر با یک روایت واحد مواجه نیست، بلکه با گزینههای متعدد روبهرو است. این وضعیت نیازمند انتخاب، مسئولیتپذیری و اندیشیدن است.
بنیادگرایی در بسیاری از موارد پاسخی به همین پیچیدگی جهان مدرن است؛ پاسخی که میکوشد یک روایت قطعی و غیرقابلمناقشه را جایگزین تکثر دیدگاهها کند.
از این منظر، بنیادگرایی معمولاً با پذیرش چندصدایی و امکان وجود قرائتهای متفاوت از حقیقت مشکل دارد.
۲. تفسیر نصگرایانه از دین
در بسیاری از جنبشهای بنیادگرا، نوعی گرایش به تفسیر سختگیرانه و تحتاللفظی از متون مقدس دیده میشود.
در جهان مسیحیت، برخی بنیادگرایان بر خطاناپذیری کامل متون مقدس تأکید دارند و دیدگاههایی را که این متون را محصول تجربه تاریخی و انسانی میدانند، رد میکنند.
در جهان اسلام نیز این گرایش شکل متفاوتی دارد. باور به وحیانی بودن قرآن میان مسلمانان گسترده است؛ اما در برخی جریانها، تأکید افراطی بر ظاهر نص، عدم پذیرش تأویل، و بیتوجهی به شرایط تاریخی و اجتماعی ظهور متون دینی دیده میشود؛ ویژگیهایی که در برخی قرائتهای سلفی و وهابی برجسته است.
۳. مسئله زنان و نقشهای جنسیتی
یکی دیگر از ویژگیهایی که در بسیاری از جنبشهای بنیادگرا دیده میشود، تلاش برای تنظیم و کنترل نقشهای جنسیتی بر اساس برداشتهای سنتی است.
برای نمونه، در برخی جریانهای بنیادگرای هندو، دفاع از سنتهایی مانند «ساتِی» (سوزاندن بیوهها در کنار پیکر شوهر مرده) در دورههای تاریخی مطرح بوده است.
در برخی جریانهای بنیادگرای یهودی نیز محدودیتهایی برای مشارکت زنان در برخی امور مذهبی وجود دارد.
در افغانستان نیز جریانهای بنیادگرای اسلامی با محدود کردن آموزش، کار و حضور اجتماعی زنان، یکی از نمونههای معاصر این رویکرد را نشان دادهاند.
البته این رفتارها را نباید به تمام پیروان یک دین تعمیم داد؛ مسئله، نوع خاصی از قرائت بنیادگرایانه از دین و جامعه است.
جمعبندی
در بحث بنیادگرایی باید به چند نکته توجه کرد:
- بنیادگرایی را نمیتوان صرفاً به معنای تحتاللفظی «اعتقاد به اصول» فهمید. این اصطلاح در طول یک قرن گذشته دگرگون شده و معنایی گستردهتر یافته است.
- بنیادگرایی به ادیان ابراهیمی محدود نیست و در سنتهای فکری و مذهبی گوناگون قابل مشاهده است.
- بهتر است از «بنیادگراییها» سخن بگوییم، نه از یک بنیادگرایی واحد؛ زیرا با مجموعهای از پدیدههای متفاوت اما دارای شباهتهای خانوادگی روبهرو هستیم.
- صرف اعتقاد به اصول ثابت، کسی را بنیادگرا نمیکند. آنچه اهمیت دارد، نحوه مواجهه با تکثر، تفسیر متون، جایگاه انسان و نسبت فرد یا گروه با جهان مدرن است.