پایداری غافلگیرکنندۀ جمهوری اسلامی ایران در برابر تجاوز مشترک ایالات متحده و رژیم صهیونیستی اسرائیل در ۲۸ فبروری ۲۰۲۶، در سطح منطقه و جهان بسیاری از معادلات و مفاهیم را، بهویژه در بخش روابط بینالملل، توازن قدرت و عوامل مؤثر در بازدارندگی، دگرگون کرده است.
هرچند برای بررسی گستردهتر پیامدهای جنگ ایران در ابعاد مختلف هنوز زودتر است، اما برخی از این پیامدها چنان برجسته است که گاهی بدون هیچ اندیشهای جلب توجه میکند. در این نوشته به مهمترین نقاط شکستهای راهبردی روایت امریکایی اشاره خواهیم کرد.
جنگ امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران، به لحاظ توازن قوا و درنظرداشت امکانات نظامی، لجستیکی و فناوری نظامی در سطح کمی و کیفی، یک جنگ کاملاً نامتقارن و نامتوازن بود. امریکا با آنهمه سازوبرگهای پیشرفته و با پشتوانۀ متحدانش در کشورهای اسلامی، کشوری را به جنگ فرا خواند که سالهاست برخلاف تمامی نورمهای بینالمللی تحت تحریمهای اقتصادی و تجاری قرار دارد و مبلغ هنگفتی از داراییهایش بلوکه شده است؛ بناءً ایستادگی ایران در برابر چنین قدرتی، برای امریکا بدون توجه به سایر پیامدهایش، برای امریکا خود یک شکست راهبردی به شمار میرود.
شکست روایت عمومی غرب
از سالها بدینسو ایالات متحدۀ امریکا با شعارهای دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، آزادی بیان، عقیده و سایر آزادیها، به کشورهای زیادی یورش برد و به بهانۀ صدور آزادی و دموکراسی و همۀ زیرمجموعۀ آن، از یکسو ذهنیت عمومی مالیهدهندگان امریکایی را مدیریت میکرد و از سوی دیگر، با حمایت از حکومتهای فاسد و ایجاد هرجومرجها در کشورهای میزبان، منابع طبیعی آن کشورها را تاراج و در پایان کار، میراثی جز ویرانی، فقر و گسستهای اجتماعی و اخلاقی از خود برجا نمیگذاشت. رفتار امریکا در کشورهای به قول خودشان جهانسومی، مصداق عینی سخن ملکۀ سبأ است که قرآن آن را بازگو کرده است:
«إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ.» [النمل: ۳۴]. یعنی استعمارگران وقتی به قریهای وارد شوند، آن را فاسد میسازند، عزیزترین آن سرزمین خوار و زبون میکنند و عملکردشان همواره چنین است.
آری، اینگونه عملکرد امریکا و اسرائیل از غزه تا لبنان و ایران، بهویژه نسلکشی کودکان و ترورهای هدفمند، جذابیت شعارهای حقوق کودک، آزادی بیان و حقوق بشر را حتا در بین شهروندان غربی کمرنگ و باری میتوان گفت بیارزش ساخته است. نظم جهانی به رهبری امریکا به لحاظ ارزشهای تمدنی و انسانی عملاً فروریخته و بدون شک این فروریزی در میدان جنگ با ایران صورت گرفته است.
فروپاشی اعتماد متحدان مسلمان و غیرمسلمان
امریکا کشورهای حوزۀ خلیج فارس و حواشی آن را همواره از قدرتمندشدن ایران میترساند و با استفاده از بعضی اختلافهای تاریخی و مذهبی، همواره به آنان طوری وانمود میکرد که امنیتشان از طرف ایران تهدید میشود، تا زمینۀ فروش سلاح برای شرکتهای غربی و امریکایی فراهم شود و در عین حال روحیۀ بدبینی نسبت به ایران در بین عربها و کشورهای عربی همچنان فعال نگهداشته شود؛ بهگونهای که یک شهروند عرب نسبت به اسرائیل در مقابل ایران حساستر باشد که متأسفانه چنین هم بود. اما جنگ ایران این معادله را تا حدود زیادی تغییر داده است.
فعالیت گستردۀ ایران در فضای دیجیتال، همزمان با گرمنگهداشتن جبهۀ جنگ، در برخی از کشورهای عربی این ذهنیت را شکل داده که امریکا پیش از آنکه دغدغۀ امنیت متحدان عرب خود را داشته باشد، نگران امنیت اسرائیل است. در نتیجه، این آگاهی در بین سیاستمداران و روشنفکران عرب در حال شکلگرفتن است که تکیه بر امنیت وارداتی یک خیال خام بوده و وجود پایگاههای نظامی امریکا در کشورهایشان نهتنها امنیت نیاورده، بلکه آنان را آسیبپذیرتر کرده است. به همین دلیل، در یک حالت خوشبینانه شاید در آینده شاهد بازنگری بسیاری از پروندهها در روابط بین برخی کشورهای عربی و امریکا باشیم.
علاوه براین، تحلیلها و پیشبینیهای زیادی میرساند که به دلیل جنگ ایران، قدرت بازدارندگی امریکا در برابر چین درخاور میانه، سخت آسیب دیده و به شدت درحال تضعیفشدن است.
همچنین ناموجهبودن و غیرمنطقیبودن تجاوز مشترک امریکا و اسرائیل به ایران از یکسو و پاسخهای کوبنده و ایستادگی ایران که بر چرخۀ تأمین انرژی جهانی تأثیر مستقیم گذاشت، اعتماد بسیاری از متحدان غربی امریکا را متزلزل ساخت؛ شماری از کشورهای اروپایی که عضو ناتو و متحد امریکا، اجازه ندادند از حریم هواییشان در جنگ علیه ایران از سوی امریکا استفاده شود. در تاریخ روابط امریکا و کشورهای اروپایی عضو ناتو، این یک تحول بزرگ و بیانگر آغاز افول ستارۀ امریکا در جهان است.
تنگۀ هرمز به مثابۀ نیروی بازدارندۀ جدید ایران در برابر امریکا
برخلاف تصور خام استراتژیستهای جنگ علیه ایران، کنترل فوری و زودهنگام ایران بر تنگۀ حیاتی هرمز، جریان انرژی جهانی را دچار شوک بیسابقه کرد و بهای نفت خام را در بازارهای جهان مختل ساخت. حتا مقامهای امریکایی و اسرائیلی، از جمله شخص نتانیاهو، اعتراف کردند که فکر نمیکردیم ایران اینقدر زود کنترل تنگۀ هرمز را در دست گیرد. محمد کامل عمرو، وزیر خارجۀ پیشین مصر، در یک مقالۀ تحلیلی از تنگۀ هرمز بهعنوان یک قدرت بازدارندۀ جدید یاد کرده است که امریکا با آن مواجه شده است. دمیتری مِدودِف، معاون شورای امنیت ملی روسیه نیز اعلام کرد که ایران بمب اتم خود را استفاده کرده و آن تنگۀ هرمز است.
به این ترتیب، در پی کنترل ایران بر تنگۀ هرمز، امریکا در برابر یک قدرت بازدارندۀ جدید قرار گرفته است؛ قدرتی که فعلاً به مرکز اصلی گفتوگوها بین تهران و واشنگتن تبدیل شده است.
شکست فرضیۀ اعتماد کامل به فناوری نظامی
آنچه که هژمونی امریکا را استوار نگه میداشت، ادعای یکهتازبودن این کشور در فناوری نظامی بود؛ موضوعی که به هژمونی امریکا این مزیت را بخشیده بود که تمام کاستیها و شکستها در سایر بخشها را بهوسیلۀ آن جبران کند. اما واژگونشدن جنگندههای F-15 و F-35 امریکا در میدان ایران، پِیکِ اصلی هژمونی امریکا را شکسته است و فرضیۀ اعتماد کامل به فناوری نظامی و ادعای انحصاری پیشرفت در فناوری نظامی فروپاشیده است. پس از جنگ ایران، امریکا دیگر برای کسی آن هیولای ترسناک سابق نیست و دیگر مثل گذشته نمیتواند از موضع قدرتمند سابق وارد تعامل با جهان و متحدانش شود.
جمعبندی
خلاصه اینکه به اعتراف ناظران و تحلیلگران غربی، بهویژه مقامهای امریکایی، امریکا در جنگ ایران شکست خورده و به دنبال یک راه برونرفت آبرومندانه است. ترامپ گاهی با موضعگیری تند و استفاده از لحن شخصی که قدرتمند و پیروز است، میخواهد گوشهای از این شکست را بپوشاند، اما وضعیت هژمونی امریکا پس از جنگ با ایران به قنار فرسودهای میماند که اگر یک درزش را وصله کنی، جای دیگرش میگسلد.
امریکای ترامپ در آبرومندانهترین حالت، در حالی از میدان جنگ با ایران برگشت خواهد کرد که هیچیک از اهداف راهبردیاش تحقق نیافته، ارتش امریکا و اسرائیل دچار سرخوردگی شده، اعتبار نظامی و سیاسیاش سخت آسیب دیده و خلاصه اینکه تمام آرزوهایش دربارۀ ایران نابود شده است؛ چون نظام ایران همچنان استوار و پابرجاست، هیچ شورش داخلی علیه نظام شکل نگرفت، توان نظامی و موشکیاش به قوت خود باقیست و به اعتراف شخص ترامپ، با وجود فراهمکردن سلاح و مهمات برای نیروهای کُرد، آنان نتوانستند کاری بکنند. همۀ اینها را برای یک قدرت با آنهمه ادعای عریض و طویل، جز سرافگندگی و شکست چه میتوان تفسیر کرد؟