این روزها افغانستان بیش از هر زمان دیگر به سرزمینی از ترس و ابهام تبدیل شده است؛ جایی که مرگ، بیصدا و بیپرسش، در کوچهها و خانهها رفتوآمد میکند. گزارشهای پیدرپی از قتلهای مرموز، ترورهای خاموش و جنایتهایی که هیچکس مسئولیت آن را به عهده نمیگیرد، نشان میدهد که امنیت در این کشور نهتنها تأمین نشده، بلکه به یک رؤیای دوردست بدل شده است. کابل، که زمانی قلب تپنده امید و زندگی بود، اکنون به شهری تبدیل شده که هر روز خبر یک قتل تازه از آن بیرون میشود. ولایات نیز وضعیتی بهتر ندارند؛ بلکه در بسیاری موارد، شرایط بهمراتب وخیمتر است. قتل ۱۱ تن از باشندگان اهل تشیع در هرات، تنها یکی از دهها نمونهای است که نشان میدهد خشونت، بیهدف اما بیوقفه، در حال گسترش است. پشت این قتلهای مرموز و جنایتهای دیگر دست چهکسانی است؟ آیا به جز گروه تروریستی طالبان افراد و گروههای دیگری هستند که دست به این جنایتها بزنند؟
در این یادداشت کوتاه به این مهم پرداخته شده است.
قتلهای بیمسئول؛ افغانستان در سایه ترس و بیپاسخی
وقتی در یک کشور، تنها یک گروه حاکم است و عملاً انحصار سلاح، قدرت و ساختار امنیتی را در دست دارد، پرسش از مسئولیت جنایتها دیگر یک مسئله ساده نیست. چگونه ممکن است در چنین فضایی، هر روز افراد بهصورت مرموز کشته شوند، اما هیچکس پاسخگو نباشد؟ این سکوت سنگین، خود بهتنهایی نشانهای از یک بحران عمیقتر است: فقدان شفافیت، نبود پاسخگویی و شاید حتی ناتوانی یا بیمیلی در تأمین امنیت.
طالبان بارها ادعا کردهاند که امنیت سراسری را تأمین کردهاند، اما واقعیتهای میدانی چیز دیگری میگوید. امنیتی که در آن مردم نمیدانند فردا زنده خواهند ماند یا نه، امنیت نیست؛ بلکه نوعی «خاموشی اجباری» است که زیر آن، خشونت همچنان جریان دارد. وقتی یک شهروند به قتل میرسد و هیچ نهادی مسئولیت را نمیپذیرد، این پیام به جامعه مخابره میشود که جان انسانها بیارزش و بیپناه است.
قتلهای هدفمند علیه اقلیتها، از جمله حمله مرگبار به شیعیان در هرات، نگرانیها را دوچندان کرده است. اینگونه حملات، نهتنها یک جنایت عادی نیست، بلکه نشانهای از شکافهای عمیق اجتماعی و مذهبی است که میتواند به بحرانهای بزرگتری منجر شود. وقتی عاملان چنین جنایتهایی شناسایی و محاکمه نمیشوند، این چرخه خشونت تقویت میشود و به دیگران نیز جرأت تکرار میدهد.
از سوی دیگر، نبود یک سیستم قضایی مستقل و شفاف، باعث شده که خانوادههای قربانیان هیچ راهی برای دادخواهی نداشته باشند. در چنین شرایطی، بیعدالتی به یک واقعیت روزمره تبدیل میشود. مردم نهتنها از ناامنی میترسند، بلکه از اینکه حتی پس از وقوع جنایت نیز هیچ امیدی به عدالت وجود ندارد، بیشتر دچار یأس و ناامیدی میشوند.
در کنار این وضعیت داخلی، سکوت جامعه جهانی نیز قابل تأمل است. در حالی که گزارشهای متعددی از نقض حقوق بشر، سرکوب، قتلهای مرموز و محدودیتهای گسترده منتشر میشود، واکنشها اغلب محدود، محتاطانه و گاه کاملاً خاموش است. این سکوت، بهنوعی پیام غیرمستقیم میدهد که رنج مردم افغانستان در اولویت نیست. همین بیتفاوتی، به تداوم وضعیت موجود کمک میکند و حاکمان را از پاسخگویی بیشتر دور میسازد.
نکته خطرناکتر این است که با گذشت زمان، این وضعیت به «عادی شدن خشونت» منجر میشود. وقتی مردم هر روز خبر قتل میشنوند، کمکم حساسیت خود را از دست میدهند و این خود یکی از بزرگترین فاجعههاست؛ زیرا جامعهای که به خشونت عادت کند، بهسختی میتواند از آن رهایی یابد.
پایان سخن اینکه؛
افغانستان امروز در وضعیتی قرار دارد که در آن، مرگ بیپرسش است و زندگی بیضمانت. قتلهای مرموز، نبود پاسخگویی، سرکوب گسترده و سکوت جامعه جهانی، همه دستبهدست هم دادهاند تا این کشور به یکی از ناامنترین و بیثباتترین نقاط جهان تبدیل شود.
تا زمانی که یک نظام پاسخگو، شفاف و مبتنی بر عدالت در افغانستان شکل نگیرد، این چرخه خشونت ادامه خواهد داشت. طالبان نمیتوانند با ادعای تأمین امنیت، واقعیتهای تلخ موجود را پنهان کنند. امنیت واقعی زمانی معنا پیدا میکند که جان انسانها ارزش داشته باشد، عدالت برقرار شود و هیچ جنایتی بدون پاسخ نماند.
در غیر این صورت، آنچه امروز بهعنوان «قتلهای مرموز» شناخته میشود، فردا به یک بحران گستردهتر و عمیقتر تبدیل خواهد شد—بحرانی که نهتنها افغانستان، بلکه کل منطقه را تحت تأثیر قرار خواهد داد.