بقاء از مباحث مهم در دفتر حیات انسانی محسوب می شود. نظام سیاسی در کلیت ساختارمند خود مستلزم موازنه میان نیروهای حفظ کننده و تهدیده کننده است. هنر سیاست، چیزی فراتر از خلق و حفظ تعادل میان آن دو نیست. جوامع سیاسی زمانی موفق به مهار بحرانها و عبور به ثبات سیاسی شدند؛ که نقطه موازنه را تشخیص و حفظ کردند. از آن جایی که هیچ کنش سیاسی خنثی نیست، جز نیروی حفظ کننده یا تهدید است. محک عقلانیت سیاسی جمعی یک ملت در گرو فهم استلزامات راهبردهای بقاء است.
دولتهای فروافتاده و قبیله محور قادر به طرح مسائل تهدید کننده علیه خود در سطح مسئله سیاسی نیست، در نتیجه موفق به حفظ موازنه و بقا نمی شوند.بقاءجامعه محصول کارکرد جمعی عناصر متکثر سیاسی، اجتماعی-فرهنگی، اقتصادی و جغرافیایی است. افغانستان کشوری است که در طی حد اقل ۲۵۰ سال موفق به تعریف راهبرد بنیادی برای بقاء و ثبات نشده است. فرضیه های قابل آزمون فراوان در چرایی آن قابل بحث است؛از ساختار قبیله ای، نظام های سیاسی استبدادی، حاکمیت قومی، ابزاری شدن دین، بی خردی سیاسی(نبود هنر سیاسی)، روحیه نوکرصفتی و عامل استخبارت خارجی شدن و جغرافیا نام برد.همه این پارامترها علتهای ناموفق بودن این دولت عقب گرا در خلق و حفظ تعادل همیشگی در این جغرافیا می تواند باشد؛ در این نوشته به دلایل ناتعادلی همیشگی این جغرافیا پرداخته می شود.
بقاء و امنیت ایده بنیادی در سیاست بشمار می رود؛ ریالیسم قدرت را ابزار بقاء می داند، لیبرالیسم همکاری و نهاد سازی را طریق بقاء دانسته و سازه انگاری محتوای نرم داشته بر هویت، هنجارها و تصور جمعی در زمینه بقاء تاکید دارد و ذات تهدید را برداشت ذهنی دولتها می داند. هانتینگتون پیچیده بودن نهادی های سیاسی را در نسبت جامعه رمز بقاء گفته در غیر آن با خشونت تمام نظام سیاسی فرومی پاشد در ضمن بر مشروعیت، نهادسازی و کارآیی توجه خاص دارد. تیوری موازنه قدرت بقاء را در موازنه بین قدرت داخلی و تهدید خارجی دانسته و اندیشمندی مثل چارلز تیلی در باب بقاء تصویر روشنی ارائه کرده و آن را در گرو توان استخراج منابع، انحصار مشروع خشونت، خدمات حکمرانی و مهار تهدید داخلی /حفظ انحصار قدرت میداند. همه اینها می تواند چارچوب نظری بر مطالعه امنیت و بقاء در افغانستان باشد.
سرزمین تاریخی خراسان/افغانستان امروزی چهار راه آسیب پذیر و فاقد ثبات سیاسی است.این ناموزونی عامل اصلی ناکامی همه پروسه های سیاسی در این خطه بلاخیز است. سیر تاریخ معاصر برای ما فهمی های متفاوتی می دهد؛ اگر به نقشه سیاسی دوره احمد شاه ابدالی(۱۷۴۷م) بنگریم؛ کشوری از برتابحر همه عناصر لازم برای بقاء را در خودش دارد.با شروع دوره انحطاط و تولد کشوری باهویت وخطوط جغرافیایی معیوبی بنام افغانستان توسط دستان غارتگر انگلستان و روسیه تزاری داستان منازعه ابدی این ملک آغاز شد. هوش حسی انگلیس یک نقشه ذاتاً نامتعادل را در این چهار راهه ترسیم کرد، باعمق یابی سیاستهای استعماری نو انگلیس و تجزیه هند منطقه در آشوب همیشگی قرار گرفت. نتیجه باز طراحی انگلستان زمینه بنیادی منازعه ابدی در این جغرافیا است.
خط کشی جغرافیاچطور تعادل را برهم می زند؟
به دور از بحثهای تیوریک جغرافیای سیاسی ریشه بحث به این می رسد که، انسان موجود ثابت و خنثی نیست. آگاهی جمعی تبار/قوم واحد در دل زمان نسج گرفته صعود وگاها ًقوس انحطاط می پیماید. اوغان/پشتون/پتان یک واقعیت انسانی با یک جغرافیا درمنطقه است. ایام پرآشوب منطقه در کنار تجربه سیاسی قبیله ی برخوداگاهی، دگرآگاهی این قوم افزوده است. خوداگاهی این قوم اثر مستقیم بالای خط کشی های جغرافیایی داشته و عملا باعث خلق وضعیت پارادوکس شده است. بالطبع حاکمیت سیاسی هر دو کشور نامتعادل منطقه را آبستن دگرگونی های دایمی خواهد ساخت. این درد جغرافیا است؛ با هیچ چیزی قابل علاج نیست. هرگز نمی توان ورودی ذهن ملیونها انسان را بسته کرد؛ بطور مستقیم یا غیر مستقیم خودآگاهی تاریخی افاغنه در حال نسج گیری است که مزید بر آن بازی های استخباراتی منطقه بر شعله آن می افزاید. نتیجه طولانی مدت آن دگرگونی جغرافیایی در کل منطقه ما خواهد بود. چی زمانی این درد جانکاه جغرافیایی به تعادل می کشد؛ نیازمند زمان است. افت و خیزهای سیاسی، سرنگونی نظامهای سیاسی، جنگهای نیابتی، مناقشه های درون تباری در جامعه افغانستان پس زمینه های خوداگاهی تاریخی افاغنه را بیدارتر، آگاه تر و منسجم تر ساخته و زمینه های عینی گسست خط فاصل را مساعد می سازد.
ناتعادلی جغرافیا ریشه ناموزونی سیاست داخلی:
سیاست داخلی و خارجی افغانستان بخصوص با تولد اسلام آباد(۱۹۴۷م) بحیث یک کانون قدرت سیاسی دیگر تعادل نیافت. هیچ نظام سیاسی در این جغرافیا موفق به خلق موازنه میان عوامل بقاء و تهدید کننده و سیاستهای داخلی و خارجی خود نشده است. نظامهای سیاسی و چی نیابتی در افغانستان در حل بحران ناتعادلی ساختاری به راهبردهای داخلی و خارجی متفاوت دست زده که می توان از موارد ذیل یاد کرد:
راهبرد تمرکز گرایی استبدادی در داخل و وابستگی در سیاست خارجی:
شیوه حکومت عبدالرحمن خان(۱۸۸۰م) در سپیده دم زایش محصول استعماری بنام افغانستان متکی برچنین راهبرد بود.شهوت جنون انگیز قدرت طلبی بنیاد ناتعادلی جغرافیایی را بوجود آورد. از آنجایی که موصوف هیچ انگیزه ی فراتر از قدرت شخصی نداشت برای حفظ تعادل در جغرافیای بی ثبات سیاست استبدادی پیشه کرد و باخون و شمشیر از منافع حیاتی ببر استعمارگر انگلیسی و بقای قدرت شخصی اش پاسداری کرد. نظامهای سیاسی دیگر هم در محتوای چنین منطقی حکومت کردند؛ اما ابزار تعادل بخش را گاهاً مدرن سازی، اصلاحات داخلی و.. اتخاذ کردند.
دولت سازی مدرن و تکیه بر ابرقدرتها:
این راهبرد متکی بر تمرکز قدرت در حکومت مرکزی با سازوکارهای مدرن مثل انتخابات، قانون اساسی، پارلمان وجامعه مدنی است. در سیاست خارجی وابسته به حمایت حیاتی و اراده استمرار بخش ابرقدرت است که نمونه آن نظامهای سیاسی پسا بن با مرکزیت ایالات متحده است. حامدکرزی(۲۰۰۱م) ومحمداشرف غنی(۲۰۱۴م) با حواریون مجاهد در دل این راهبرد حل ناتعادلی جغرافیایی را در وجود دولت متمرکز فرد محور دانسته؛اما هرگز چنین تعادلی را ایجاد نتواستند. ناموزنی ناشی از درد جغرافیایی بر هر زمامداری در کابل قابل حس است؛ برای خلق تعادل به ابزارهای مثل اصلاحات و ایدئولوژی های مشخص تکیه کردند اما درد جغرافیا قرار نگرفت.
استبداد ایدئولوژیک مذهبی و سیاست خارجی منطقه ای:
نظام های سیاسی مذهب محور متکی بر ایدئولوژِی و تفکر سیاسی شرعی اند. درد جانکاه جغرافیا بر ابدان نظامهای دینی نیز ترحم نمی کند.طالبان بهترین نمونه این نوع راهبرد اند که با تبانی استخباراتی با زعم التیام این درد جغرافیایی جانکاه بر ارگ حاکم شدند،اما استلزامات قاعده بقاء در کابل زمینه بازی را دگرگون کرد. برای اولین نظام سیاسی در افغانستان سنتی سیاست افزایش قدرت، خلق تهدید و نیروی نیابتی سازی برای تطبیق سیاستهای بقاء را در پیش گرفته است.
در حاکمیت داخلی تمرکزگرا، ایدئولوژیک و مقلد شیوه حکومتداری خلاقت اند.برای تثبیت قدرت و غلبه بر ناتعادلی ذاتی این جغرافیای معیوب بر مذهب و سیاست خارجی فعال منطقه ی تکیه دارند شریعت طالبانی وسیع و بی رحم بوده و عملا این ملک در یک آزمون تاریخی سرنوشت سازی قرار گرفته است. ماهیت این بازی حداقل برای عموم واضح نیست. نیروی نیابتی و برآمده از ارکان قدرت اسلام آباد(طالبان) به تهدید راهبردی علیه پاکستان مبدل شده است. ریشه این تقابل از دید صاحب این نوشته در چیزی است که من آن را “دردجغرافیا” می نامم. طراحی جغرافیایی معیوب استعماری پاسخگوی نیازمندی های امروزی جهان نیست. اقوام متفرق،گسسته و قبیله محور پشتون(افغان/پتان) در جغرافیای وسیع خیبر- قندهار به نقش تاریخی خود پی برده و پس زمینه های آگاهی تاریخی بدنبال خلق واقعیت سیاسی جدید است.
اسلام اباد بعد از تولدش در نیمه قاره هند در خط مرزی غربی خود با هیچ نوع ادعای مستقیم حقوقی از طرف نظامهای حاکمه افغانستان مواجه نشد؛ اما هیچ وقتی هم به تمام معنا از این ناحیه به اطمینان لازم حقوقی-سیاسی نرسیده و هراس پنهان در راهبردهای بقای این کشور از توطئه تا جنگ نیابتی دیده می شود. راهبرد بقاء در اسلام آباد ملزم به ساختن نظام تابع(وابسته) در افعانستان بوده تا در هیچ زمینه ی به بازیگر مستقل و خودمختار مبدل نشود. این حقیقت و قاعده الزامی امنیت ملی پاکستان است، برای اسلام آباد کی با چی تباری حکمرانی کند ارزش ذاتی ندارد؛ تنها نباید مستقل از سیاست خارجی اسلام آباد عمل نماید. اما درد جغرافیا در همین حقیقت نهفته است که راهبردهای بقاء و ثبات سیاسی کارآمد در هر دو سرزمین قابل جمع نبوده و منجر به وضعیت پاردوکس شده است.
طالبان زاده ومحصول ارتش- سازمان استخبارات پاکستان بوده و کمتر نیروی نیابتی به این حد از همگونی و وابستگی میرسند؛ اما امروز منطق جغرافیا چنان معنادار رابطه آنها را ذوب کرده که عملاً ارکان قدرت در اسلام آباد بدنبال بدیل و نیابتی سازی گروهای دیگر در افغانستان است. مرکز پیچش درد جغرافیا این بار در نقط جرح شده قرار دارد، این نکته بنیادی برای بقاء و حیات جغرافیای افغانستان امروزی است. منازعه ابدی حاکم، منازعه دو راهبرد بقاء با ابزارها، منطق، شیوه و نیروهای تاثیرگذار متکثر است. تجربه تاریخی اسلام اباد، نفوذ بلاقید وشرط بر همه اقشار جامعه افغانستان، میل شدید بر نیابتی شدن نیروهای مخالف طالبان، راهبردهای امنیت ملی کشورهای همسایه افغانستان(بخصوص ایران)، نفوذ جهانی دیپلوماسی اسلام اباد در میان اعراب و بلاخره نقش جهانی استعمارگران انگلیسی تبار در منطقه نتیجه نهایی بازی بقاء را مشخص خواهد کرد. این بازی بقاء و مهار رقیب با چالشهای غیر قابل پیش بینی مواجه شده که نقش عوامل داخل افغانستان بر چگونگی نتیجه این بازی اثر مستقیم خواهد داشت. پیچیدگی عجیب این دردجانکاه جغرافیا این است که:” هیچ نیروی تباری نیابتی بدیل قابل اعتماد و به شریک راهبردی اسلام آباد مبدل شده نمی تواند، در نتیجه درد جانکاه بر پیچش خود ادامه خواهد داد”.