در خانهای گلی و خاموش، دو زن از دو نسل زندگی میکنند: یکی زنی یکچشم با بینی بریده، دیگر دخترکی نوجوان و سادهرو، اما با دستانی هنرمند در قالینبافی. مردم دهکده باور دارند که «خاله نامیرا» هر سال یکبار در جنگل ظاهر میشود و با خود گاهی برکت و سعادت میآورد. امسال، این ظهور، سرنوشت دخترک نوجوان را دگرگون میسازد. زلفا، آن دخترک خاموش، در شبی رازآلود با خاله نامیرا در جنگل روبرو میشود. خاله به او نوری میبخشد، آتشی در درونش میکارد، هیبتی، شجاعتی، زیباییای خیرهکننده. زلفا، که دیگر همان دخترک ساده نیست، اکنون پر آوازهی ده و