رزوگار هم عجیب است و سر نوشت هم عجیب تر. روزگار روزی در دل این کوه و این صخره، سرنوشتی برای کودکی سرشت که نه عجیب بود و نه عجیب تر بل عجیب ترین بود.
در دل این کوه اولین خاطراتی کودکی این کودک در ذهن، روح و روان اش شکل گرفت و در مغز و استخوانش عجین شد و در حافظه و ذاکره اش نقش بست.
آری! اولین صدای که به گوشش رسید، صدای لولویی و لالایی مادر نبود، صدای چنگ و رباب دلنواز نبود، صدای چهچه و نغمۀ پرندگان خوش آواز روح نواز نبود بل صدای غرشِ دلخراش بود. صدای ماشین پرنده های دست ساخت فرزندان آدم. ماشینی که فرزندان آدم برای کشتار دیگر فرزندان آدم طراحی کرده بودند و از آن برای از بین بردن همنوعان خویش استفاده می کردند. بعدها که این کودک اندکی سر عقل آمد آنگاه دانست که آن صداهای مهیبِ عجیب و غریب و از چه بودند؟ جنگنده یا طیاره های جیت و هلیکوپتر شوروی و دولت کمونیست وقت.
و اولین تصاویری که در ذهن این کودک نقش بست، تصاویر قصر و باغ و بستانِ دلارام نبود، بل تصاویر همان رواقهای دل این کوه بود که در گوشۀ سمت راست خویش زنان و اطفال را بخود جای داده بود و در سمت چپ خویش مردان سالخورده و حیوانات بی زبان را. حیوانات بی زبانی که نمیدانستند از چه رو در کنج این کوه، کنار انسانها زندانی شده اند.
آری! این کودک وقتی چشم باز کرد در دل همین کوه بود. او می دید که چگونه مردان، زنان و اطفال در زیر این کوه پناه گرفته بودند؟ و چگونه با دور و نزدیک شدن صدای دلخراش آن پرنده های بی رحم ساخت بنی نوع بشر، این زنان و مردان رنگ می باختند و رنگ می آوردند؟ و چگونه قلق و اضطراب، ترس و هراس سراپای وجود شان فرا میگرفت؟ و چگونه با کم شدن و یا دور شدن آن صدای مهیب، رنگ می انداختند و دوباره خون به رگهایشان می دمید؟
این کودک اولین تصویرهای را که بعد از چشم باز کردن و پا گذاشتن به این کرۀ خاکی، در مخیله اش ثبت کرد آن بود که: می دید در دل این کوه مأوا دارند. کوهی که از قسمت فوقانی آن، آب شفاف و ذلالی به زیر دره جاری بود. همانگونه که در هردو گوشه و کنار سمت راست و چپ آن مردان، زنان، اطفال و حیوانات (اسپها) با اضطراب و دلهره جای گرفته بودند، پیره مردی که نامش نیز پیرمحمد بود و با این کودک پیوند خونی نیز داشت با قبول صدها خوف و خطر، از قریه برای افراد زیر این کوه با خورجینِ که روی شانه هاش حمل میکرد، نان می رساند و برای مردان و زنان زیر این صخره توزیع میکرد. وسط این کوه از روی هم کردن سنگهای شکسته و پاره، دیگدان درست کرده بودند و چای بر بزرگ گلیتی که از آب کوه پر می شد را روی دیگدان می گذاشتند و قتی آب آن به جوش می آمد، داخل همان چاینک چای خشک می انداختند و با یک پیالۀ گیلی نسبتاً کم عمق به نوبت به همه مردان و زنان متحصن در آن جا، چای می نوشاندند. بسیاری از قسمت های پیشروی کوه را با شاخه های درختان سر سبز ارچه پوشانیده بودند تا داخل کوه را از دید دشمن محافظت کند. و آن گوشه تر برای اسپهای بی زبان نیز کاه و دانه می آورند و با توبره های ساخته شده از گلیم های دست بافت زنان این ده، به آنها کاه و دانه میدادند و اینگونه حیوانات نیز قوت لایموت می کردند و با افراد زیر این کوه همراه و همیار بودند.
آری! اولین چیزهای که این کودک بعد از چشم باز کردن، دیده و شنیده بود، همین ها بود. اینکه بعدها در دل این صخره چه اتفاق افتاده، داستان جداگانه ایست که بیاد این کودک نیست، بل بزرگترها راوی آن اند که کمی بعدتر آن را توضیح خواهم داد.
سرنوشت عجیب این کودک:
آنچه در فوق ذکر شد البته اولین خاطرات حک شده در صفحۀ ذهن این کودک بود نه همۀ خاطرات آن. خاطرات بعدی این کودک و داستان های از این قبیل، خیلی زیاد اند. وقت زیاد و فرصت مناسب می طلبند و هر کدام ممکن رساله و یا هم کتاب جداگانه را تشکیل دهند ولی آنرا می گذاریم بوقت مناسب آن و آنچه ارتباط به داستان دل این صخره میگیرد را میخواهم اینجا ذکر کنم.
آری! روزگار برای این کودک، تارهای سرنوشت اش را طوری رشته، تنیده و بافته بود که باید از دل این صخره و از زیر باران بمب و خونپارۀ بنی نوع خویش و هکذا از دل ده ها و صدها حادثه و واقعۀ دلخراش و باورنکردنی دیگر، جان سالم بدر برد و زنده بماند. زنده بماند تا راوی داستان ده و صدها کودکی باشد که زنده نمانده اند و در فاجعۀ که فرزندان آدم خلق کرده بودند، جان های شیرن خویش را از دست دادند. آری! این کودک زنده ماند. هم از این واقعه و هم از ده ها و صدها وقایع دیگر و بعد با صدها و هزاران مشکل از دل این دره ها و صخره ها و قریه ها به دل شهرها و کشورها زد، درس خواند، زحمت کشید، گشنگی، تشنگی و بی پولی و بی جای را تجربه کرد و از تمام این مرزها عبور کرد تا اینکه روزی فقط با زحمت و پشتیکار و به لطف پروردگار، به قُلَّۀ بزرگترین، مهمترین و اشرف ترین مناصب (یعنی، قضاء) تکیه زد. حق این منصب را – به یاری پرودگار- ادا کرد. داد و انصاف داد، حق مظلوم را از ظالم ستاند و عدالت را بر پا داشت و حبه و دیناری هم از کسی طمع نداشت و در این قول اش هم احکم الحاکمین را شاهد داشت. آنچه او میکرد و انجام میداد بر مبنای ایمان و وجدان بود نه بر مبنای هوس و آرمان. او فکر میکرد این پایان ماجراست و بمراد خویش رسیده است ولی روزگار برایش خوابهای دیگری دیده بود که این کودک نمیدانیست. بلی! او ناگهان از آن مقام رفیع به مکان وضیع سقوط کرد و دوباره راهی آن دشت و بیان و راهی آن دره ها و صخره ها شد با این تفاوت که آنوقت کودکی بیش نبود. فقط برای زنده ماندن خویش تقلا میکرد ولی حالا این کودک، خود کودکانی دارد که برای زنده ماندن آنها تقلا میکند. سرنوشت نا معلوم و آیندۀ گنگ و مبهم پیشروی کودکانش هرلحظه آزارش میدهد و عنان صبر و قرار از کف اش ربوده است، تو گویی این موجود فقط برای سوختن و ساختن ساخته شده بود.
کودک ذکی با هوش باور نکردنی:
آنچه بذهن این کودک نقش بسته بود، همان صداها و تصویرهای اولیه بود که شرح آن گذشت ولی این کودک نمیدانیست که آن کوه یا همان صخره کجا بود؟ و در آن زمان چند سال سن داشت؟ و چرا آنجا پناه گرفته بودند؟ بعدها زمانیکه محصل دانشگاه بود و در رخصتی بوطن رفت و روزی قصه از گذشته ها شد، پدر و مادر برخی وقایع گذشته را یاد کردند، خاطرات اولیه دل آن صخره دوباره بیاد این کودک – دیروز و نو جوان امروز – آمد. وقتی آن خاطرات را به پدر و مادر در میان گذاشت، نشانه ها و نمونه را بازگو کرد پدر و مادرش متعجب شدند و انگشت حیرت به دندان گرفتند و گفتند چگونه ممکن است تو آن همه خاطرات را بیاد داشته باشی در حالیکه در آن زمان تو یک و نیم سال بیشتر سن نداشتی! بعد جای آن کوه را یاد آور شدند که فلان کوه است. کوهی در دل کوه پایه های بدخشان. بدخشان پر غرور، سر بلند و آزاده. دیروز هم از آن فجایع پیروز و سر بلند بیرون شد و امروز هم دوباره پیروز و سر بلند خواهد شد. و ادامه داستان را اینگونه ذکر کردند که: آن زمان جنگ شوروی و حکومت وقت با مجاهدین بود. در قله های کوه قوه پیاده شده بود و با مجاهدین از هوا و زمین در گیر بودند. قریه ها و مکانهای را که مردم سکونت داشتند بمبارد میکردند، از ترس جنگ و بمبارد شوروی ها به آن دره رفته زیر آن کوه پناه گرفته بودند. – که این کودک نیز در جمع پناهندگان دل آن کوه بوده – روزی یکی از افراد زیر این کوه بخاطر رفع حاجت و وضو بیرون می شود، عساکر خلقی و شوروی مستقر در بالای این کوه، این فرد را در این دره می بینند. بعد میدانند که در این دره، زیر این صخره ها و کوها مردم پنهان شده اند. بعد از قله کوه به زیر دره سرازیر میشوند و اسپهای گوشۀ این مغاره را – که متعلق به همان پیره مرد (پیر محمد و پدر و برادرانش) بود – به گلوله می بندند و می کشند و افراد را به قریه میفرستند و عدۀ را اسیر گرفته با خود می برند.
این بود دنبالۀ آن داستان و آن طفل کسی نبود جز راوی و راقم این حروف و آن کوه نبود، جز همین کوهی که در تصویر مشاهده می کنید و به خط سرخ نشانی شده است.
زیارت آن کوه با وفا که از ما ندید جز جفا:
چند روز قبل گذرم دوباره به آن سمت افتاد، خسته و مانده بالای آن کوه ایستادم – کوهی که دیروز در بطن خویش ما را جای داده بود و از خطرات احتمالی مرگ و زخمی شدن ما را حفظ کرده بود – به اطراف و ما حول آن چشم دوختم و از جفای که بر من و بر این کوه رفته بود به زبان بی زبانی باهم درد دل کردیم. کوه هنوز با صلابت پا برجا بود ولی دیگر از آن درختهای سرسبز ارغوان و ارچه و غیرهم – که در حقیقت بمثابۀ لباس زیبا بر تن این کوه و دره بود – خبری نبود. آن چشمه و آبشاری زیبا که روزی از بالای این دره به تَهِ این دره سرازیر می شد و همچون حیثیت خون در رگهای این دره و طبیعت زیبا را داشت، به اثر فساد و جفای ما بنی نوع انسان خشکیده بود. گویا این دره و این صخره را لباسش را در آورده بودند عورت اش را مکشوف کرده بودند و به عزتش تجاوز و غرورش را لکه دار کرده بودند و خون اش را مکیده بودند. اینگار این کوه و دره با من داشت درد دل میکرد و مرا بمثابۀ فرزند آدم سرزنش و نکوهش میکرد و به زبان سکوت معنا دارش به من میگفت: “آیا پاداش آنی که بر شما وفا کرد، جفا بود؟؟؟” و من پاسخی نداشتم جز اینکه بگویم: ای درۀ زیبا و ای کوه با وفا! تو حق بجانبی. بلی! ما در حق تو جفا کردیم و بر تو ظلم روا داشتیم ولی تو تنها زجر کشیده و جفا دیده نیستی، بل ما خود نیز در حق خویش ظلم کرده ایم و به یکدیگر جفا روا داشته ایم. بالأخص من نیز مثل تو ای کوه با وفا، جفا دیده ام. بیا که بر جفاهای که بر من و تو رفته است، بگیریم و آب دیده بریزانیم و غمهای تلنبار شده بردل هایمان را اندکی سبک کنیم. من گریستم! اما اینگار کوه میگفت: گریه من تمام شده است و اشکهای من – که همانا چشمه ها و آبشارهای جاری بود – دیگر خشکیده است، پس من بجای او وبجای خود گریستم و اشک ریختم و بعد از لحظاتی درد دل و شکوه و شکایت و… با آن کوه با وفا وداع گفتم و دوباره به راه افتادم، راهی که، آنجامش معلوم نیست آب است یا آتش، باد است یا خاک.
آری! گریستم از غم و تنها گریستم
تنها کنار صخرۀ با وفا گریستم
بگریستم از جفای که بر ما رفته بود
نه از سر خطا بل از قضا رفته بود