سیدمحمد ، متولد ۱۲۱۷ شمسی، فرزند سیدصفدر معروف به سیدجمالالدین اسدآبادی (افغانی)، اندیشمند، سخنور و از رهبران انقلابی ضد استعمار ملل اسلامی است. درباره زادگاه و سالهای نخست زندگی وی اختلافاتی وجود دارد. ایرانیان وی را ایرانی، شیعه و از مردم اسدآباد میدانند که در آوان جوانی در قزوین به کسب مقدمات علوم و سپس به تکمیل تحصیلات خود در شهرهای تهران، اصفهان و شیراز پرداخته است. اما در سوی دیگر افغانستانیها وی را اهل افغانستان، حنفی و بعضا شیعه مذهب و زاده اسعدآباد ولایت کنر میدانند. در این نبشته به صورت اختصار به این موضوع اشاره میکنیم که سید جمال واقعا اهل کجا بود ایران یا افغانستان؟
ایرانیها سید جمال را زاده اسدآباد در نزدیکی همدان این کشور می دانند. دکتر کریم مجتهدی فیلسوف برجسته ایرانی که کتابی تحت عنوان «سيد جمال الدين اسدآبادی و تفكر جديد» نوشته راجع به اینکه سید جمال از ایران است یا افغانستان می گوید: سید جمال الدین اسدآبادی ایرانی است و این امری روشن است و در زمان حیات خودش نیز این مسئله را کتمان نکرده و پاسپورتی که از وی پیدا شده ایرانی است و فکر می کنم اسناد آن در کتابخانه ملی وجود داشته باشد.
وی تأکید کرد: لقب « افغانی» برای سید جمال الدین اسدآبادی یکی از چند لقبی است که در در زمان حیات او استفاده می شد و این مسئله به دلایل مختلفی برمی گردد. چون سید جمال الدین اسدآبادی بیش از آنکه یک متفکر باشد یک چهره سیاسی بین المللی است و در مواقع گوناگون اسامی و القاب مختلفی داشت. حتی عکس هایی که از او بر جا مانده بسیار متفاوت است، یعنی عکس های او در مصر، روسیه، هندوستان و… با هم بسیار متفاوت هستند.
این مدرس و پژوهشگر فلسفه در ذکر ادله خود مبنی بر ایرانی بودن سید جمال می گوید که “سید جمال الدین اسدآبادی ظاهر خود را نوعی نمایان می کرده که تا حدودی اصلیت و موطن و ریشه اصلی اش مشخص نباشد، چون سید جمال از لحاظ سیاسی پیش از آنکه مرد نظر باشد، مرد عمل است. در موارد مختلف افکار متفاوت و حتی متناقض مطرح می کرده است. مثلا سید جمال در رساله نیچریه(طرفداران اصالت طبیعت) که آن را در هندوستان نوشته با انتقاد از این گروه عنوان می کند که اینها اسلامیت خود را به افکار مورد قبول کلیسا فروخته اند و بیشترشان خود را طبیعی مسلک می خوانند، اما در سخنرانی های دیگر او به فارسی برعکس این مسئله را می بینیم که بر کسب علوم جدید توسط شرقیان تأکید می کند. این نشان می دهد که این شخص در موارد مختلف، افکار و موضع خود را به شکل کاربردی در می آورده است و از افکار خود استفاده سیاسی می کرده است. سید جمال مدرس دانشگاهی نبوده است که صرفا مقید باشد که مقدمات گفته هایش با نتایج آن یکی باشد.
این فیلسوف ایرانی همچنین در کتاب خود با اشاره به مباحثی که بین سید جمال الدین اسدآبادی و ارنست رنان فیلسوف سرشناس فرانسوی پیش آمد، پیرامون استعمار اروپاییان در ممالک شرقی گفته که به نظر می رسد که گاهی در غرب آن اتحادی که اروپاییان در مورد ممالک اسلامی شمال افریقا داشتند از افکار سیدجمال استفاده ابزاری می کردند، نه اینکه با سیدجمال موافق باشند بلکه به مخالفان خود از طریق افکار سیدجمال جواب می دادند. به گفاه وی “در اینکه یکی از القاب سیدجمال الدین«افغانی» است شکی نیست، اما دلیل بر این نمی شود که ملیت او افغانی باشد. البته ایران و افغانستان اقوام نزدیک به هم هستند اما سیدجمال الدین متولد اسدآباد همدان است و اقوام او تا ۲۰- ۳۰ سال پیش در اسدآباد زندگی می کردند.”
البته استدلال ایرانیها به اینجا ختم نمی شود، آنان دلایل و مستنداتی دیگری در زمینه اینکه سید جمال را ایرانی و زاده اسدآباد همدان می دانند، ارائه می کنند.
اخیرا مطلبی در رسانه عصر ایران منتشر شد که در آن چندین دلیل تاریخی در زمینه اینکه سید جمال ایرانی است، بیان شده است که آن را در ذیل بازگو میکنیم:
اول: نخستین ادله برای ایرانی شمردن سید جمال که بیان شده، این نوشته در یکی از روزنامه های عصر قاجار در این کشور است؛ اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات عصر ناصری که تقریباً تمام ۵۰ سال در کنار او بود و سه ماه قبل از ترور شاه درگذشت و مشاور و مترجم و کاتب ناصرالدین شاه قاجار به حساب میآمد در روزنامه خاطرات و در «دوشنبه غره ربیعالآخر ۱۳۰۴ قمری» مینویسد: «صبح، خانه حاجی محمدحسن امین دارالضرب ملعون که پدر ایران و ایرانیان را درآورده مکنت و ملت و دولت را به باد داده دیدن سید جمالالدین رفتم. این شخص از بوشهر به گفته من آمده است و خیلی مرد به اعلم و معتبری است. دو سه زبان میداند. در نوشتن عربی اول شخص است. اگرچه افغانی امضا میکرد اما حالا میگوید اهل سعدآباد همدان است. (در پانوشت: اسدآباد)» – [روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه – به کوشش ایرج افشار – امیرکبیر – صفحه ۴۷۰]
دوم: استدلال دیگر ایرانی، استناد به ندشته ادوارد براون مستشرق انگلیسی(۱۸۶۲_۱۹۲۶) است که در کتاب «انقلاب ایران» مینویسد: «این فقره بر همه ایرانیان و همچنین مورخان بزرگی مانند ژنرال هوتن شیندلر ثابت شده که او در اسدآباد نزدیک کابل زاده نشده و قطعاً در اسدآباد همدان ایران تولد یافته است… چنین تصور میرود که چون یک ایرانی واقعی بوده با ادعای افغان بودن میخواسته در محیط سُنی جماعت آنجا روزگار را با آسایش و امنیت بیشتری بگذراند و از طرف دیگر از حمایت بیاعتبار حکومت ایران نسبت به رعایای خود برکنار باشد.»
سوم: دلیل دیگر ایرانیها نوشته مهدی بامداد در کتاب مجموعه «شرح حال رجال ایران و جلد اول آن در قرون ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجری» که این استدلال را مطرح کرده است: «روزی سردار عبدالعزیزخان اولین سفیر افغانستان در ایران که پس از استقلال آن مملکت و بیرون آمدن از تحت حمایت و سلطه انگلستان در سال ۱۹۱۹ میلادی یا ۱۲۹۸ خورشیدی به ایران آمد از قول عمو و پدرزن خود – سردار اسکندرخان که سالیان متمادی در ایران بود و بیشتر ایام در اصفهان اقامت داشت و در همان جا درگذشت و مدفون شد – به نگارنده این سطور چنین نقل میکرد: روزی سردار از سید جمالالدین که به تهران آمده بود پرسید من تمام خانوادههای معروف افغانستان را به خوبی میشناسم و شما از هیچ یک از آنها نیستید. چرا خود را افغانی شهرت دادهاید؟ سید جمال در پاسخ اسکندرخان گفت: چون من خیالاتی دارم و میخواهم در اقدامات و عملیات چندی داخل شوم و دولت ایران در ممالک خارجه نماینده دارد و ممکن است مانع اقدامات و عملیات من شود و مرا جلب کنند خودم را افغانی معرفی کردم زیرا افغانستان در هیچ جا نماینده سیاسی ندارد و میتوانم آزادانه به کارهای خودم مشغول باشم و کسی متعرض و مزاحم من نخواهد شد.»
چهارم: استدلال دیگر ایرانی ها در زمینه سید جمال، این که آنان می گویند در تصاویر دو تذکره یا گذرنامه او – یکی از سرکنسولگری وین و زمان عزیمت به روسیه صادر شده و دیگری از مصر برای او صادر شده – نشانی از «افغانی» نیست. یعنی که نشان میدهد در سالهای بعد و حولوحوش همان نقل خاطره اعتمادالسلطنه (صنیعالدوله) این عنوان را برای خود برگزیده و مربوط به سالهای آخر است و بر پایه ملاحظات عثمانی.
ششم: آخرین استدلال ایرانی ها هم اینکه گفته میشود سید جمالالدین نه یک ایرانی ناسیونالیست که معتقد به انترناسیونالیسم (جهانوطنی) بود. همان طور که جرج زیدان در کتاب مشاهیر شرق مینویسد: «آرزوی او وحدت مسلمین اقالیم جهان تحت لوای یک امپراتوری بزرگ و خلافت عالیه بوده». ایرانی ها این مسئله پیشکش میکنند که بر این پایه میتوان گفت به عمد خود را افغانی میخواند تا فراتر از یک ملیت شناخته شود. به اعتقاد آنان اگر سید را «یکی از مفاخر افغانستان» بدانیم باز نقض غرض شده چون او را به یک کشور محدود کردهایم.
در کنار این چند مورد، نکاتی و استدلالهای دیگری نیز از سوی ایرانیها در زمینه اینکه سید جمال اهل اسدآباد همدان بوده، ارائه میشود، ولی کلیت استدلالها همین است.
با این حال اما در سوی افغانستان ادلهها بیشتری در زمینه اینکه سید جمال از افغانستان بوده، ارائه میشود.
مورخان مطرح معاصر کشور مانند غبار، محمد صدیق فرهنگ، عبدالحی حبیبی و دیگران به تفصیل در کتابهای شان زندگی نامه و کارکردهای سید جمال در افغانستان بیان کرده اند. از جمله اینکه سید جمال مجله شمسالنهار را تاسیس و برنامههای فرهنگی و اصلاحی امیر شیرعلی خان را جهت می داد. وقتی هم که با امیر شیرعلی خان به مشکل خورد، استعفای خود را تقدیم کرد و راهی ملک هند و ایران بعد حجاز و اروپا شد.
اما در کل دلایل که برای افغانستانی بودن سیدجمال مطرح میشود می توان به نکات ذیل اشاره کرد:
اول: سیدجمال الدین در جریدۀ عروت الوثقی با صراحت و به کرات گفته که او افغانی است از اسعدآباد کنر می باشد. همچنین محمد عبده از بنیان گذاران اندیشه اخوان المسلمین و از شاگردان معروف سید در کتاب خودش از زبان سید نقل قول کرده که او افغانی است. یعنی كساني كه با سيد آشنايي داشته اند از جمله شيخ محمد عبده، اديب اسحاق، محمد فخزومي، عبدالقادر مغربي، و شكيب ارسلان، از قول خود سيد، او را افغاني ثبت كرده اند. این ها در واقع اسناد برونمرزی در جهت اثبات افغانستانی بودن سید است.
دوم: مهمترین ادله دیگر، تخلص سید است که در همه اسناد «افغانی» میباشد. از پاسپورت و تذکره گرفته تا سخنرانیها و یادداشتها در همه وی خود را افغانی گفته است. اینکه ایرانی استدلال می کنند او به دلایل سیاسی هویت افغانستانی گذاشته، از دید مورخان افغانستان موجه به نظر نمی رسد.
سوم: علاوه بر معرفی سید به عنوان اهل افغانستان از سوی شاگردان سید مانند محمد عبده، محققین زیادی از جمله دانشمندان ترکی در منابع و دایرت المعارف ها، سید را مستدل و با صراحت افغانی معرفی کرده اند. جز چند مورخ انگلیسی که به طور مبهم سخن گفته اند، اکثر نویسندگان آن زمان سید جمال را اهل افغانستان دانسته اند.
چهارم: انتقال پیکر او به افغانستان در سال ۱۹۴۵ نشان از این است که او تبعه و زاده افغانستان بود. هرچند ایرانی ها در زمان انتقال پیکر او هم حداقل در نشریات محدود که وجود داشت، اعتراض کردند، ولی بنابر اسناد تاریخی ارائه شده، ترکها جنازه سید را به دولت افغانستان سپرد.
پنجم: از سویی دیگر آقای شمسالحق آریانفر از نویسندگان مطرح کشور در نوشتهی که از او خواندم، در ادله افغانستانی بودن سید جمال می گوید که: سيما و تصوير سيد، نشان مي دهد كه او افغانی است. همچنین تخلص افغانی سيد نيز اين اصل را تاييد مي كند. از سویی هم گفتار و نوشتار او در فارسی- دری، به شيوه افغانی بوده است: “لهجه و نوشته جات فارسی وی بيشتر مايه و سبك افغانی داشته است.
ششم: همان طور که در ادله اول ذکر شد، ادعاي خود سيد جمال الدين بر افغانستانی بودنش است، او در نوشته ها و آثارش خود را افغاني معرفي كرده در عروة الوثقی خود نوشته است: الافغان و هي اول ارض مس جسمي ترابها. همچنین به جز از ايران در ديگر کشورها او را افغانستانی می دانند. صفايي، شيخ عباس قمی، سيدمحمد علی آستانه و ديگر ايرانيان، نيز او را فرزند سيد صفدر حسينی، از خانواده هاي بزرگ افغانستان دانسته اند. شيخ محمد عبده شاگرد و همكار سيد، در زندگي نامه سيد نوشته است كه سيد جمال الدين در قريه “اسعدآباد” از قراي كنر در سال ۱۲۵۴ هجري قدم به دنيا نهاد. اديب اسحق شاگرد سيد، سيد محمد رشيد رضا صاحب تفسيرالمنار، محمدپاشا مخزومي دوست و پيرو سيد، عبدالقادر مغربي، جرجي زيدان نويسنده مصري، محمد فريد وجدي در دايره المعارف، علامه حيدربامات در كتاب “مجالي الاسلام” سيد حسين شيرازي، احمد امين مصري، عبدالرحمن رافعي در كتاب عصر اسماعيل، دكتر عثمان امين، سيد جمال الدين افغاني را از اسعدآباد كنر دانسته اند. همچنين ابراهيم مصطفي الوكيلي در كتاب مفاخر الاجيال مي نويسد: سيدجمال الدين در قريه اسعدآباد يكي از قريه هاي كنر به سال ۱۲۵۴ متولد گرديد. در كتاب مقام جمال الدين افغاني، تدوين سيد مبارز الدين رفعت، چاپ دكن هند، هجده مقاله از اقبال، ابوالكلام آزاد، ضياءالدين برني، سليم كاهندري وغيره چاپ شده كه مسقط الراس سيد را افغانستان تاييد كرده اند. و نيزاستوارد لوتروب امريكايي با ذكر دلايل، سيد را از اسعدآباد كنر و مليت او را افغان ثابت كرده است.
در كناراين گواهي ها ادبياتي كه سيد در نوشته هاي فارسي يا دری اش بكار برده نشان مي دهد او افغانی است. اوتاريخ “تتمه البيان فی التاريخ الافغان” را نوشت كه بيان وابستگی و شناخت او از افغانستان است. و نيز در لابلاي نامه هايی كه سيد برای ايرانيان نوشته برخی از واژه ها و اصطلاحات ناب افغانی بكار برده شده است.
با این حال دو طرف (هم ایرانیها و هم افغانستانیها) ادلههای برای اینکه اثبات کنند سید جمال از اسعد آباد کنر یا اسد آباد همدان است، ارائه کرده اند؛ اما باهمه اين دلايل سوالی كه باقي مي ماند اين است كه وجود تناقض ميان دو استناد متقابل را چه بايد كرد؟ آيا استنادات يك طرف كاملا دروغ است و فقط از يك طرف راست است؟ اگر اين گونه است اسناد كدام طرف راست است و از كدام طرف دروغ؟ آيا اسناد و مدارك هردو طرف قابل جمع نيز هست؟
عبدالحي حبیبی مورخ مشهور کشور، در کتاب «نسب و زادگاه سید جمال الدین الافغانی» تحقيقاتی كه انجام داده است تلاش كرده ميان دو اسناد هويتی سيد جمال الدين كه از طرف ايرانيان و افغانستانی ها ارايه گرديده جمع كند. او در تحقيقاتش به اين نتيجه رسيده است كه جد و پدر سيد جمال از قبل با سادات مقيم همدان رابطه داشته اند. حبیبی در کتابش از رقابت های فیودالی میان سید صفدر ، پدر سید جمال الدین و پسران عمو (کاکایش) پسران سید نظیف حرف زده و می گوید که پسران سید نظیف برآنان غالب آمده و سید صفدر از بطن وادی کنر و «پشد» به روستا های کنار آخرین جنوب وادی کنر سفلی، جاییکه شیر گر( یعنی اسد آباد) نام دارد ، پس نشسته بود…و در آنجا قلعه یی به نام خود « صفدری » بنا نهاد که تا کنون هم شیر گر و صفدری به فاصله ۵۰ کیلومتر از جلال آباد به همین نامها یاد شده و همین قریه در شیر گر، مولد سید جمال الدین در سال ۱۲۵۴ق ۱۸۳۸م بود. سید علی پدر سید صفدر به سبب اقامت در همدان به همدانی شهرت داشت و در «دونهی پشد» کنر مدفون است که به نام زیارت شاه همدان مشهور است. سید محمود پاچا از بنی اعمام سید صفدر که داماد وزیر اکبر خان بود، حکمران مطلق کنر بوده است. به نوشته حبیبی سید صفدر رقیب او با فرزند و دودمانش در حدود سال ۱۸۴۴ به کابل آورده شد که سید جمال عمری بیش از ۶ و ۷ سالگی نداشت. سید صفدر برای نجات از دسایس درباری به نیت حج با اولاد و آل خود از راه قندهار و هرات به زیارت امام هشتم و مشهد شتافت و از آنجا در اسد آباد همدان با خانوادهء قاضی میرشرف الدین حسینی خویشی و سکونت و قرابت کرد، زیرا پدرش سید علی با همدانیان سابقه آشنایی داشت. آنچه لوح مرقد مسیح الله برادر سید متوفاي۱۲۹۶ ق و طیبه بیگم ، مریم و دیگر اقارب نامادری سید در اسد آباد همدان مانده، از اعقاب همین خواهران و برادر او می باشند که ما نظایر چنین هجرت ها و وصلتهای خانواد گی صد ها خاندان افغانی و ایرانی را درطول تاریخ نشان داده می توانیم.
حبیبی در ادامه می نویسد: سید علی جد سید جمال الدین در راه زیارت حرمین راهش به همدان افتاده و مدتی در آنجا بوده و با خانواده سادات اسد آباد همدانی آشنایی و شاید وصلتی هم داشته است. سید علی وقتی که به کنر عودت می کند، به همدانی و شاه همدان مشهور می شود. آقای حبیبی می گوید که شیرگر، زادگاه سید جمال الدین است. ولی سید چون به شاگردان عربی و ترکی و یا غربیان یا ایرانیان می گفت که مولد من اسد آباد کنر افغانستان است ، مرادش همین شیر گر است که دری زبانان این جای را اسد آباد گفته اند و اکنون فقط نام پشتوی آن باقی مانده است، زیرا در تمام این نواحی کنر و کامه، مردم به زبان پشتو تکلم می نمایند و اسد آباد فقط ترجمه شیر گر پشتو است.
با این وجود، سید جمال را می توان افتخار مشترک ایران و افغانستان دانست. سیدجمالالدین به عنوان یکی از مبارزان و تلاشگران جهت بیداری ملل مسلمان تلاش کرد. وی علاوه بر زبانهای فارسی و عربی به زبانهای ترکی، روسی، انگلیسی و فرانسه نیز آشنا بود. او ۴۰ سال از عمر ۶۰ ساله خود را صرف آرمان اتحاد مسلمین کرد و به همین علت وی را مظهر اندیشه اتحاد جهان اسلام میدانند.
شهید مرتضی مطهری در کتاب «بررسی نهضتهای اسلامی در صدساله اخیر» درباره سیدجمال مینویسد: «بدون تردید سلسلهجنبان نهضتهای اصلاحی صد ساله اخیر، سیدجمالالدین اسدآبادی معروف به افغانی است. او بود که بیدارسازی را در کشورهای اسلامی آغاز کرد، دردهای اجتماعی مسلمین را با واقعبینی خاصی بازگو نمود، راه اصلاح و چارهجویی را نشان داد… نهضت سیدجمال، هم فکری بود و هم اجتماعی. او میخواست رستاخیزی هم در اندیشه مسلمانان به وجود آورد و هم در نظامات زندگی آنها… سیدجمال در نتیجه تحرک و پویایی، هم زمان و جهان خود را شناخت و هم به دردهای کشورهای اسلامی که داعیه علاج آنها را داشت دقیقا آشنا شد.
سیدجمال مهمترین و مزمنترین درد جامعه اسلامی را استبداد داخلی و استعمار خارجی تشخیص داد و با این دو به شدت مبارزه کرد. آخر کار هم جان خود را در همین راه از دست داد. او برای مبارزه با این دو عامل فلج کننده، آگاهی سیاسی و شرکت فعالانه مسلمانان را در سیاست واجب و لازم شمرد و برای تحصیل مجدد عظمت از دست رفته مسلمانان و به دست آوردن مقامی در جهان که شایسته آن هستند، بازگشت به اسلام نخستین و در حقیقت حلول مجدد روح اسلام واقعی را در کالبد نیمه مرده مسلمانان، فوری و حیاتی میدانست. بدعتزدایی و خرافهشویی را شرط آن بازگشت میشمرد، اتحاد اسلام را تبلیغ میکرد و دستهای مرئی و نامرئی استعمارگران را در نفاق افکنیهای مذهبی و غیر مذهبی میدید و رو میکرد.