ششمین سالگرد شهادت سردار قاسم سلیمانی فرصتی است برای بازخوانی نقشی که او در یکی از پیچیدهترین مقاطع تاریخ معاصر افغانستان ایفا کرد؛ نقشی که نه بر پایه مصلحتهای زودگذر، بلکه بر اساس درکی عمیق از تهدیدهای منطقهای و ضرورت ایجاد توازن در برابر افراطگرایی شکل گرفت. از میانه دهه هفتاد شمسی، زمانی که طالبان با سرعتی برقآسا کابل را درنوردیدند، سلیمانی در جایگاه فرمانده تازهمنصوب نیروی قدس، بهتدریج به یکی از بازیگران کلیدی در اتحاد و شکلگیری و تقویت ائتلاف شمال بدل شد. همکاری او با احمدشاه مسعود و دیگر گروههای جهادی_مقاومتی نقطه عطفی در مناسبات امنیتی ایران و افغانستان به شمار میرود.
آغاز یک همکاری استراتژیک در سایه سقوط کابل
ظهور طالبان در سال ۱۳۷۵ و سقوط کابل، نه تنها معادلات سیاسی افغانستان را دگرگون کرد، بلکه نگاه ایران به تحولات کشور را نیز وارد مرحلهای تازه ساخت. پیش از آن، تهران تلاشهایی برای نزدیکسازی حزب وحدت و دولت استاد ربانی انجام داده بود، اما اختلافات داخلی و پیچیدگیهای صحنه کابل مانع از شکلگیری یک اتحاد پایدار شده بود. قتل عبدالعلی مزاری و سپس تصرف کامل پایتخت توسط طالبان، نقطه پایانی بر این ناکامیها گذاشت و ضرورت ایجاد یک جبهه منسجم ضدتروریسم را آشکار کرد.
در همین مقطع بود که نام سردار سلیمانی در منابع مختلف به عنوان چهرهای فعال در همکاری با نیروهای ضدطالبان مطرح شد. از سال ۱۳۷۵ به بعد، او با اشراف اطلاعاتی دقیق بر ولایتهای شمالی—از تخار و پنجشیر گرفته تا بغلان و انداراب—بهتدریج به حلقهای مؤثر در هماهنگی میان جبهه مقاومت تبدیل شد. نیروهای قدس نیز در همین سالها به عنوان بازوی برونمرزی سپاه، نقش پشتیبان و تسهیلگر را برای ائتلاف شمال بر عهده گرفتند.
تشکیل رسمی ائتلاف شمال در خنجان، نتیجه مستقیم همین تلاشها بود؛ اتحادی که میان دولت استاد ربانی، حزب وحدت و جنبش اسلامی شکل گرفت و بعدها به ستون فقرات مقاومت علیه طالبان بدل شد. برخلاف برخی روایتهای امروزین که میکوشند نقش ایران را به حمایت از یک جناح خاص تقلیل دهند، شواهد تاریخی نشان میدهد که تهران در آن سالها به دنبال ایجاد یک جبهه فراگیر بود و سلیمانی یکی از معماران این رویکرد محسوب میشد.
پیوند فکری و عملی با احمدشاه مسعود
یکی از نقاط برجسته در کارنامه سلیمانی در افغانستان، رابطه او با احمدشاه مسعود است؛ رابطهای که از سالهای ۷۵ و ۷۶ آغاز شد و بهسرعت عمق یافت. در ابتدا، مسعود به دلیل تجربه تلخ دخالت قدرتهای خارجی، نسبت به هرگونه همکاری بیرونی محتاط بود. حتی برخی نزدیکان او گفتهاند که انتظار نمیرفت فرمانده پنجشیر بهسادگی به ایران اعتماد کند. اما دیدارهای پیدرپی با سلیمانی، این معادله را تغییر داد.
سلیمانی در مسعود، فرماندهی را میدید که نه تنها در میدان جنگ هوشمند و تاکتیکدان بود، بلکه تحلیل دقیقی از ریشههای افراطگرایی داشت. مسعود باور داشت که طالبان محصول حمایت سازمانیافته پاکستان و برخی کشورهای عربی است و این جریان با چراغ سبز قدرتهای غربی تقویت میشود. همین نگاه مشترک نسبت به تهدید طالبان، زمینهساز همکاری عمیقتر میان دو طرف شد.
در خاطرات و روایتهای منتشرشده از نزدیکان سلیمانی آمده است که مسعود پس از چند نشست، به این نتیجه رسید که ایران قصد دخالت در امور داخلی افغانستان را ندارد و حضور نیروهای قدس صرفاً برای مقابله با تروریسم است. از آن پس، همکاریها وارد مرحلهای تازه شد؛ مرحلهای که در آن ایران نه تنها پشتیبان لجستیکی و اطلاعاتی بودند، بلکه در برخی مقاطع به پناه و پشتوانه جبهه شمال تبدیل شدند.
در سال ۱۳۷۷، بنا بر نقل قولی از خاطرات آیتالله هاشمی رفسنجانی، سلیمانی حتی درخواست کمک نظامی گستردهتر برای پنجشیر را مطرح کرده بود؛ نشانهای از اینکه او تهدید طالبان را جدیتر از آن میدید که بتوان با حمایت محدود با آن مقابله کرد.
فراتر از مصلحتهای مقطعی؛ یک رویکرد پایدار امنیتی
با این حال، اگر مجموعه رخدادهای دهه هفتاد شمسی را کنار هم قرار دهیم—از جنگهای داخلی کابل تا ظهور طالبان و سپس شکلگیری ائتلاف شمال—بهروشنی دیده میشود که نقش سلیمانی و ایران در این دوره، نه بر اساس رقابتهای جناحی، بلکه بر پایه یک رویکرد امنیتی بلندمدت شکل گرفت. ایران پیش از حادثه مزارشریف و کشته شدن دیپلماتهایش نیز در کنار جبهه شمال قرار داشت و سلیمانی یک سال پیش از آن با مسعود دیدار کرده بود.
حتی برخی تحلیلگران معتقدند که همین حمایتها یکی از دلایل هدف قرار گرفتن دیپلماتهای ایرانی در مزارشریف بود؛ اقدامی که طالبان با هدف ارسال پیام سیاسی انجام دادند. با این حال، این حادثه نه تنها همکاری ایران با جبهه شمال را متوقف نکرد، بلکه آن را تقویت کرد.
امروز، در بازخوانی آن سالها، برخی تلاش میکنند نقش ایران را به حمایت از یک جریان خاص تقلیل دهند؛ اما واقعیت تاریخی چیز دیگری میگوید. سلیمانی در آن سالها فرماندهای تازهنفس بود که با ترکیبی از شناخت میدانی، ارتباطسازی هوشمندانه و درک راهبردی از تهدیدهای منطقهای، توانست نقشی کلیدی در شکلدهی به مقاومت ضدطالبان ایفا کند.