درنگی بر آدمیان “افغان به درون” از حوزهء غیر “افغان” بر محور دیدگاه آقای باقری کاظمی
فهمنادرست و مقطعی از واقعیتهایتاریخی یا حادثهها در متون سیاست و اندیشهء گذشته، آفات آلافات است و نسل بیخبر، بیمسیر و یا هم تبهکار و وامدار از حقیقت را میپروراند. در واقع به همه لازمی و حتا یکی از نیازهای اساسی است که باید از متن،تاریخ، حادثه،رنج، درد و عوامل و انگیزههای روشن و تاریک سرگذشت جامعه و انسان خود آگاه باشیم و مبتنی به این آگاهی در پی جستن راهحل باشیم. زیرا اگر نباشیم، نسخهپیچی و نگرههای خردسوز و تبهکار را ارایه خواهیم کرد چالشزا خواهد بود زیرا مانند گفتهء شمستبریزی تحقق مییابد که گفته بود ” گره گشایان به انبوه گره میافزایند” تا گشایش یا رهایی از بنبست یا چالش موجود..
برخی از کنشگران وقتی ابراز نظر میکنند و از نشانی خود ارایهء نسخه یا راه جاگزین مطرح میسازند، درونمایه نسخههاشان، نشان میدهد که هنوز چالش و منازعهء سرزمین همیشه در رنج را نشناخته اند.
این رفتار شبیه کسانی است که مواد مخدر را نشناخته، نچشیده، به دنبال محو آن اند که شدنی نیست. از نظر من دیدگاه و موضع آقای باقر کاظمی دقیقا مانند این جمله بالا در مورد مبارزه بر مواد مخدر است. در واقع نوشداروایکه ایشان پیشکش کرده اند، مسموم کننده و تباهیآور است. چالش را نمیشود به عنوان رهیافت معرفی کرد. مسالهء رهیافت باید ضد چالش باشد و بازتاب و واقعیت یا ماهیت منازعه را در نظر داشته باشد.
انکار و مسخهویت دیگری جسارت و راه حل نیست، قرار گرفتن در خوی غیر مدنی و یکهسالاری است. تنها آنانی که آزادی و کرامت را نفی میکنند و آرامش خود را در سرکوب دیگران میبینند در پی سرکوب، سلب و انکار هویت دیگری اند طرفدار چنین مشرب و رفتاری هستند به چنین راه حالهای دل میبندند البته نه کسانی که برای کرامت و آزادی دیگران میاندیشند و خود را در رنج آنان همسو و واقع شده میبینند.
فرار از رنج و چالش راستین دیگران یا قرار دادن آن در سطح فرودست و فرعی، فرافگنی و فروگذاشت است که معنای دیگر آن خیانت و لِه کردن شرف و ارزش دیگران تلقی میشود.
از اینرو باید گفت هر اندیشمند و کنشگری نمیتواند بدون پیوست آگاهانه و موشگوفانه به متن گذشته، تحلیل متن منازعه رهیافت کارا و اصلی مطرح کند. به ویژه هنگامی که کارمان ارایه رهیافت و مدد رهایی از بنبست است باید از گذشته و ماهیت منازعه باخبر باشیم..
طبیعی است که خالی بودن از افقروشن، دیدگاه و موضعسیاسی و عدمآشنایی با متونتاریخی و بیخبری از سرنوشت انسان در لاک منازعههای گوناگون، سبب پدیدارشدن فرایندی خواهد شد که انسان را به توهم و بیمسیر سوق خواهد داد.
به گفتار دیگر کنشگر سیاسی بدون اندیشه و افق و دیدگاه روشن، هم خود در چاه است و هم دیگری را به چاه خواهد انداخت. بسیاری از سیاست پیشهگان تصادفی و سمارقی نقش چاه کَنهای غیر حرفهیی را دارند، نه تنها موفق نیستند؛بل در جریان حفر چاه نیست میشوند.
در حالی که مسالهء هویت گفتمانداغ و مستولی شده امروزین است و نیازمند گفتوگو و به رسمیتشناسی. فرهنگ و هویت همذات و مکمل هم اند، ارزشهای معامله ناپذیر و غیرکالایی هر فرد و هر جامعه میباشد که نباید با آن با دید سطحی و کالایی داشت. هویت به تعبیر و تفسیر هایدگریاش در متنتاریخ و هستیانسان به مثابهء هستن و ارزش بنیادین بودن و حضور در صحنه است و این را نمیشود به دادوستد گرفت و یا ابطال کرد. انکار ابراز هویت و شناختن آن نفی حضور و بودن است..
جایی خوانده بودم در فرایند سازههای مردمسالاری و یا در ساختار جامعهءباز خرده هویتها در ساختار برابر در کنار بزرگ هویتها، مجال بالندگی و تبارز پیدا میکنند و میتوانند ابراز اقتدار داشته باشند. یعنی دموکراسی بستر پذیرش رسمی و برابریساز برای تفاوتهاست و در این تنوع و پذیرش است که کثرتگرایی اجتماعی و فرهنگی ایجاد میگردد. هدف از پذیرش تفاوتها، محق دانستن و خودسالار بودن تفاوتها نیز است نه اینکه هویتی عامل سلب هویت دیگری گردد.
نویسنده یا سیاستمدار اگر در پی ارایهء چشمانداز و نسخهپیچی روی مسایل پیچیده است باید از واقعیتها، ریشههای منازعه و بنبست گفتمان جاری سخن براند و باخبر باشد. دقیقا تبارشناسی منازعه درک ژرف و اساسی را برای گذار از وضع موجود فراهم خواهد کرد در حقیقت دریافت و تحلیل مبانی اصلی گره گاههاست که میشود به به راه حل آن اندیشه کرد.
در خراسان غصب شده، ما تنها دارای یک منازعه نیستیم، شمار منازعههای اجتماعی و فرهنگی، تاریخی و هویتی مردمان خراسان زیاد است و هر کدام نیازمند بررسی و گفتوگو علمی و کارشناسانه است تا برای سرنوشت مشترک و عادلانه به توافق برسیم. همانگونهایکه هیچچیزی در ساختار پسا خراسان ملی نیست، هیچ سازه و نماد فراگیر و انگار ملی وجود ندارد که تا در پرتو آن به مفاهیم دولتملت و یکپارچگی برسیم. نمادها و سازههای باید شمولیتگرا و مشروعیت تاریخی و فرهنگی داشته باشد.
مگر اینکه به یمن شناخت حقیقت و دادخواهی مردم، روشها و راه مطلوب و تجربه دیگران را برای ملت و دولت شدن طی کنیم و سازوارهء را بنا کنیم که همه دارای ارزش و زیست برابر مبتنی بر عدالتاجتماعی باشد. ابطال و به همریزی قرادادها و توافقات از قبل، در بسیاری جهت سبب توسعه و پایداری بیشتر شده است و ملتها در تجارت تنش و منازعه خود شهامت کرده اند تا با به همریزی ساختارها به چارچوب و قرادادهای نوین برسند.
در حقیقت تعدیل تاریخی و فرهنگی گاهی نیز راه را برای آشتیملی فراهم میکند نمونهیی میشود از منازعه هویت ومنازعهء تاریخی آلمان شرقی و غربی سخن راند. دراین دو سرزمین تفاوت، تنش و منازعه خیلی ژرف وجود داشت و گفتمان و پرسمانشان دقیقا مانند گفتمان و منازعه سایر جوامع، تاریخ را به بنبست کشانده بود؛ اما تعدیل، گفتوگو، آموزش از تاریخ، تدوین قرارداد نوین، به رسمیتشناسی تفاوتها و محق دانستن همه، راهبرد آشتی و همبستگی را برایشان به ارمغان آورد و توانستند از ساختارقدرت تا مسالهء هویت را در جامعه به صورت دموکراتیک آن حل کنند.
انسان خراسانی امروز در واگراییسیاسی به سر میبرد این واگرایی ناشی از عدم پذیرش تفاوتها و تا ناعادلانه بودن ساختار قدرتسیاسی و عدم دسترسی مردم به عدالت و برابری ریشه دارد. اینکه چه گونه باید به عدالت و برابری رسید؟ بزنگاه اصلی و بستر اساسی گفتوگو و پرسمان است.
دقیقا نقطه ضربت تاریخ و منازعهء اصلی همین موارد است بایست مورد بحث اربابانذوق و صاحبان خِرد و کنشسیاسی قرار گیرد. حالا هر سازه پیشنهادی برای گذار و ملتشدن اگر مورد گفتوگو و تبیین باشد، میشود آن را بسط داد و برمحور آن اندیشهورزی کرد؛ اما باید صریح و آشکار سخن گفت که هویت “افغان” سازه مورد بحث نیست و این هویت تکتباری، تنها و تنها منوط به تبار ساکن در خراسان است. یعنی نمیشود دیگران یا مجموعهء از تفاوتهای مستقل و دارندهء شناسنامهء تاریخی و متن را دراین هویت تکتباری یا پشتونی درآمیخت. سلبی که صد و چند سال است زمینههای شدن و گردیدن را هدر داده است و با اکراه هم تحقق یافتنی نیست.
واژه” افغان”این هویت خود چالش است و مورد منازعه یعنی تاجیکان، هزاره گان، اوزبیکان و بقیه خرده هویتهای ساکن در خراسان خود را در ذیل این مفهوم نمیبینند..زیرا مطابق به حقیقت و معنای دقیق با توجه به هزاران سند از نظر تاریخی و معنایی تنها هویت یک تبار به معنای پشتون را حمل میکند و در ادبیات و فرهنگ به صورت شفاف متعلق به همین تبار است. یادداشتهای نویسندگان پشتون از دربار احمدشاه درانی تا زمان پسین، همه گواهی بر این مدعاست و هیچگونه دخل و تصرفی در آن جای ندارد.
ناسیونالیزمافغانی که خود از دوران محمود طرزی شروع شد بیشتر این تحمیل را بر دیگران دامن زد و زمینهساز ادبیات واگرایی در زبان و مسالهء هویت شد. شاهان و سردمداران افغانتبار نیز در ادامهء این خطوط گام زدند و حتا مخالفان و دادخواهان هویتی و میهنی را سر به نیست کردند.
هرچند جسدها و چهرههای زیادی از عدالتطلبان زیر خاک شدند؛ اما داعیهء پاسداری از هویت و دادخواهی برای عدالتاجتماعی همچنان زنده است و اینک به مثابهء شیپوری آوازش بلند است و هرازگاهی دادسخن دارد. جنگ جاری و مسالهء پایداری موجود نیز ادامه همین دادخواهی درسینهء تاریخ است. البته باید با صراحت بیان کنم که اگر نبرد و دادخواهی ریشه برای حل بنیادین منازعهها نباشد دوباره رفتن در مسیر شکست و دورباطل تاریخ است.
من نیز خودم از زبان شهید استاد ربانی در وزیراکبرخان در خانه شخصیاش شنیدم که دولت او قربانی تبارش شد و اینکه حکمتیار امتیازها و مقامهای پیشنهادی را نپذیرفت مسالهء تباری و هویتیاش بود. باید گفت که انکار این وضع توسط سیاسیون به گذار ما از بنبست مددی نخواهد رساند برخلاف شگافها و تنشها را بیشتر خواهد کرد. انکار سیاستمداران و اربابان مصلحتگرا به جای نمیرسد باید موضع را آفتابی مطرح کرد تا رسیدن به راه حل بنیادین و پایدار.
با آنکه آقای باقر کاظمی سه گزینه را سازههای توسعه و گزینهء شدن برای ملتسازی مطرح کرده اند؛ ولی به غیر از هویتزبانی یعنی فارسی در دو مورد دیگر نیازمندیم که بسطتاریخی و معنایی بدهیم. درمورد کاربرد اسلام به مثابه هویتدینی و نهاد مهم، باید گفت که ریشههای آیینخودی و خوانشاعتدالی و بومی خراسانی آن امریست درخور ستایش و مورد پذیرش رویکرد آشتی عقل و وحی در آنست خیلی مهم است ولی لای افراطیت و هجوم خامیهای زیاد تیره و نامریی شده است، البته رسیدن به آن هم سهل و ساده نیست کوشایی و انقلاب بازگشت و روشنگری نیاز دارد، زیرا هویتدینی و فرهنگی خراسان، از بنیادگرایی، قشریگرایی و جزماندیشی خیلیها صدمه جبرانناپذیر دیده است؛ اگر بازگشت صورت گیرد از اینکه ریشههایتاریخی آن در دلتاریخ نفس میکشد، میشود به احیای آن همت گمارید. در واقع بازسازی اندیشهءدینی یا احیای تفکر دینی از رویکرد خراسانی آن را باید به دیالیکتیک فرهنگی و تاریخی مبدل کرد تا رسید به طلوع خوانش درست و اعتدالی معرفت دین. در شرایط کنونی که چراغ دین را دودی کرده اند و سقف معیشت، تعبیر و تفسیر مستبدانه و خردسوزانه و انسانستیزانه از معرفت دینی را در ساختار قدرت عملی کرده اند، انتخاب اینگونه خوانش نه تنها راه حل نیست؛ بل جدال را بیشتر میسازد. اگر آن ماهیت اصیل خراسانی و گونههای ماتریدیی و یا خردگرایانه دین به عنوان گفتمان رایج، جا باز کند، آنگاه سازه پویا و مورد گذار به سمت توسعه خواهد شد. گزینهء سوم یعنی تعمیم هویت یکتبار یعنی افغانان که متعلق به تبارساکن خراسانی پشتونان است خود چالش است و نمیتواند مولفهء شدن باشد.
نام تحمیلی کشور به عوض خراسان یعنی “افغانستان نیز” مورد منازعه است و احساس ملکیت و سالاری خاک را به صاحبان بومی و خراسانی بازتاب نمیدهد. اسکناس و درفش این سرزمین ریشه در دل تاریخکهن این سرزمین ندارد و همینگونه سرود و هر نماد دیگری که افغانیزه شده و متعلق به یک تبار ساخته شده است. برای رسیدن و داشتن سازههای ملتشدن، نیازمندیم که تاریخگشنبیخ و واقعگرایی فرهنگی و تاریخی را در نظر بگیریم تا عدالت اجتماعی و برابری را نهادینه کنیم. با توجه به اینکه در مدرنترین گفتمان دانشملل از نظریه هژمونی فرهنگی نیز اندیشمندی مانند گرامشی به مثابه یک تیوری یاد میکند باید هویت و ارزشهای سازندهء یک ملت ریشه در عمق و واقعیتهای تاریخی و فرهنگی مردمان آن سرزمین داشته باشد در غیر تحریف و تحمیل هویت بر دیگران ادامهء چرخه خونبار و فاجعهبار برای همه است.
در واقع باید میهن را برای همهگان میهن ساخت. دقیقا شبیه خراسان و هویتخراسانی که منوط به همه گان است و همه تبارها در آن سهم برابر دارند و میتوانند به ریشههایکهن و باستانی تاریخی خود بازگشت داشته باشند. پر زیبا و منطقی است که هویت خراسانی را به عنوان سازهء بنیادین بازگشت به همبستگی و ملتشدن مطرح کنیم در غیر با هویت تک قومی نمی شود به یک پارچگی ملی رسید. ناسیونالیزم افغانی عامل اساسی واگراییملی است و سبب شده است بیاعتمادی و بحران دامنگستر شود. پیچیدن در این نسخه گامزدن و رفتن در نقشپای نازیسمآلمانی یا فاشیسمافغانی است.
باید نمادها و سازههای یک دولتملی بازتاب دهنده رضایت و شناسنامهء تمدنی و فرهنگی تبارها و المونهای ساکن آن جغرافیا باشد. یعنی چارچوبها و قراردادهای توافقیایکه عامل هبستگی و رضایت گردد نه واگرایی و جدایی. از کوره تمامیتخواهی و برتریجویی افغان تراشی، جامعه و ساختاری پدید آمده که غرق در بیاعتمادی و بحران هویت است.
قشریگری و نادیده گرفتن اعتراض شهروندان نسبت به هویتشان، نابخردی و ریشه در جهل دارد. انسان مدنی و شهروندشده، ممیزهاش شناخت تفاوت و به رسمیتشناسی خواست و حقوق دیگران در چارچوب یک قانونروشن و شفاف است. باید گسستها را به پیوند، بیاعتمادیها را به گفتوگو و فرار را از حقیقت به پذیرش واقعیت و حقیقت مبدل کنیم و چارهیی جز توافق، روی یک منشور یا سازوارهءحقوقی جدید نداریم.
گفتمان بازگشت به خراسان چتری است میتواند این همه تفاوتها را زیرخود جمع کند و زمینه را برای آشتی ارزشها و تفاوتها فراهم سازد. در حقیقت همه دراین درفش گنجایش خواهند داشت و سرزمین و مدنیت و گذشتهء خود را میتوانند ببینند و از مشترکات آن برای زندگی آشتیگرا و با مدارا استفاده کنند.
هر خواننده و صاحب خردی اگر به دنبال شناخت این حقیقت است با مراجعه به انبوه از اسناد و متونتاریخی میتواند این رهیافت روشن در مورد بازگشت به خراسان و منظومه ارزشی و معنایی آن را دریابد. زیرا در بررسی و توافق برای بازگشت به خراسان شهروند خراسان خود را جز لاینفک و جداییناپذیر تمامی افتخارات مدنی، فکری و خردی آنست. در معنا و مفهوم ساختگی و تحمیلی افغانستان ما نمیتوانیم خود را در مشترکات و ارزشهای بلندیمان ببینیم و این غربت و گسست، سبب نگونبختی و خسوفهویت ارزشمند ما شده است. کار و مبارزه اساسی به معنای جهاد اکبر ما بازگشت به داشتههای تمدنیمان باید باشد. اگر مردمی! تمدن، ریشه، هویت، گذشته، متن، تاریخ و فرهنگ نداشته باشد در جهان هیچگونه ارزشی نخواهد داشت و خود را محروم از همهچیز خواهد دید. این محرومیت از قدرت سیاسی، حق فرمانروایی تا داشتن زندگی آبرومندانه شروع الی مرگتدریجی و حذف قهارانه ادامه پیدا خواهد کرد و شبیه سوهان آتشین استخوان ریزه مردم را لِه خواهد کرد.
ازاین رو باقریها و کاظمیهای مصلحتگرا و منتظر به کرنش به قبیله باید بدانند که سوراخ دعایشان اشتباه است و اینگونه افغانیزه کردنها، ادامه همان اشتباه ها و فروگذشتهای ننگین و سرشکن است که جز فرودستی تاریخی چیزی به بار نخواهد آورد.