در خطابهای تازه، پاپ از پیروان و حتی منتقدان خود خواست که از او انتقاد کنند؛ تأکید کرد که نقد را میشنود، به آن میاندیشد و آن را بخشی از مسئولیت خود بهعنوان یک رهبر دینی میداند. این رویکرد، در سنت فکری مسیحیت معاصر، بهویژه پس از تحولات کلیسا در قرن بیستم، ریشه دارد؛ جایی که اقتدار دینی تلاش کرده است خود را با مفهوم پاسخگویی و گفتوگو همنوا سازد.
در سوی دیگر این جهان، در افغانستان، ساختاری سیاسی–دینی وجود دارد که در آن، رهبر خودخواندهٔ طالبان، هبتالله آخندزاده، بهعنوان «امیرالمؤمنین» معرفی میشود؛ شخصیتی که نه در فضای عمومی حضور دارد و نه سازوکار شفافی برای پاسخگویی او به جامعه تعریف شده است. در این ساختار، انتقاد نه بهعنوان حق، بلکه بهمثابه تهدید تلقی و منتقد، نه بهعنوان شهروند معترض، بلکه بهعنوان عنصر قابل حذف دیده میشود.
این دو رویکرد، پرسشی بنیادین را پیش میکشد: چرا در یک سوی جهان، رهبر دینی انتقاد و رائی را میپذیرد و در سوی دیگر، قدرت دینی–سیاسی آن را سرکوب میکند؟
قدرت، مشروعیت و ترس از نقد
در اندیشهٔ سیاسی مدرن، همانگونه که میشل فوکو توضیح میدهد، قدرت همواره با تولید «حقیقت» همراه است. یعنی هر ساختار قدرت تلاش میکند تعریف کند چه چیزی درست است، چه کسی حق سخن گفتن دارد و چه کسی باید خاموش بماند. تفاوت میان پاپ و ساختارهای اقتدارگرا در این است که پاپ، در چارچوب نهادی تاریخی و پیچیدهای عمل میکند که بهتدریج مفهوم «پاسخگویی اخلاقی» را در خود نهادینه کرده است؛ در حالی که در ساختارهای بسته، قدرت معمولاً خود را برابر با حقیقت مطلق تعریف میکند.
از منظر فلسفهٔ سیاسی، جان لاک بر این باور بود که مشروعیت قدرت، وابسته به رضایت و نظارت مردم است. در چنین چارچوبی، نقد نه تهدید، بلکه شرط بقای مشروعیت است. پاپ، بهعنوان رهبر یک نهاد مذهبی جهانی، بهنوعی در برابر افکار عمومی و تاریخ قرار دارد؛ نهادی که در دوران معاصر، برای حفظ اعتبار خود ناگزیر شده است تا حدی به منطق گفتوگو تن دهد.
در مقابل، ساختارهایی که خود را فراتر از نقد تعریف میکنند، معمولاً به سمت حذف منتقد حرکت میکنند. در این منطق، نقد به معنای تزلزل ایمان یا تهدید نظم تلقی میشود، نه بخشی از فرآیند اصلاح. در نتیجه، پاسخ به نقد نه گفتوگو، بلکه سرکوب است. این همان نقطهای است که خشونت، جایگزین استدلال میشود.
از منظر فلسفهٔ اخلاق، کارل پوپر هشدار میدهد که جوامعی که امکان نقد را از بین میبرند، به «جامعهٔ بسته» تبدیل میشوند؛ جوامعی که در آنها خطاها تصحیح نمیشوند، بلکه تکرار میگردند. در چنین ساختاری، حذف منتقد نه نشانهٔ قدرت، بلکه نشانهٔ ترس از فروپاشی درونی است.
اگر فرض کنیم که هبتالله آخندزاده در مقام رهبر یک نظام دینی–سیاسی واقعی وجود دارد، رویکرد او در برابر نقد، بازتاب نوعی نگاه به قدرت است که در آن، مشروعیت نه از رضایت مردم، بلکه از تفسیر انحصاری دین و اقتدار حاصل میشود. در چنین نگاهی، مخالفت سیاسی میتواند به مخالفت دینی تعبیر شود و همین امر، راه را برای برخوردهای سختگیرانه باز میکند. که در افغانستان این امر جریان دارد.
پایان سخن اینکه؛
تفاوت میان پذیرش نقد در یک نهاد مذهبی مانند واتیکان و سرکوب نقد در ساختارهای بسته طالبان، هم به بسته به تفاوت شخصیتی رهبران است، و هم تفاوت در فلسفهٔ قدرت است. یکی قدرت دینی را در گفتوگو و اصلاح میبیند، و دیگری در اطاعت و حذف.
پاپ با پذیرش انتقاد، در واقع بر این نکته تأکید میکند که حقیقت کامل در اختیار هیچ فردی نیست و فهم حقیقت نیازمند گفتوگو است. اما در ساختار اقتدارگرا و بستهای طالبان، نقد بهعنوان تهدیدی علیه «حقیقت مطلق» تلقی میشود و در نتیجه، بهجای اصلاح، سرکوب میشود.
در نهایت، مسئله نه فقط دو شخص، بلکه دو منطق متفاوت از قدرت است: منطق گفتوگو و منطق حذف. و تاریخ نشان داده است که هرجا نقد خاموش شده، حقیقت نیز بهتدریج جای خود را به ترس داده است.