تئودور کالیفاتیدیس، نویسنده یونانی، حکایت میکند که در سوئد در خیابانی قدم میزدم که مرد ساله۳۵، با کله طاس و شکم بزرگ، سرم فریاد زد: «هوی! توی این مملکت چیزی به نام بیمارستان است!» کالیفاتیدیس به شوخی برایش میگوید که: «فکر میکنی بهش نیاز دارم؟» آنگاه آن مرد عصبانی شده و در واقع زبان نه بلکه دروازه جهنم را میگشاید و میگوید: خفه شو تُرک الدنگ. از جلو چشمم گم شو!» این مرد که بود؟ کالیفاتیدیس میگوید: او آدم تنبلی بود که «در تلاش همیشگی برای رسیدن به خورشید، به گروه برندگان تعلق نداشت» و یکباره جلو