کاکا تیغون در روایتی شنیدنی، خاطرهای ظریف و پرنمک از روزگار محمد ظاهرشاه نقل میکند؛ خاطرهای که به شایق جمال، شاعر نامدار، و خادم تندخو اما زباندار او گره خورده است. به روایت کاکا تیغون، این حکایت را مجید سپند ستارنواز صاحبنام، از زبان استاد سرآهنگ بازگو کرده است. روزی شایق جمال همراه با خادم اخمو و اسپش به ارگ شاهی میرود تا به دیدار پادشاه برسد. خادم، طبق معمول، بیرون سالون انتظار زیر آفتاب نشسته و در عالم چُرت و خواب فرو رفته بود؛ بیخبر از اینکه اسپ داخل کِرتهای گل شده و مشغول خوردن گلهاست. در همین