من چند وقت است که خودم نیستم؛ یعنی هستم اما در ذهنم مسیحاست. او در ذهنم خانه کرده و در خیالاتم با مسیحا زندگی میکنم. با مسیحا گرسنگی را تحمل میکنم. با مسیحا در حالی که مادرم مرا دشنام و نفرین میکند، لباس میشویم. با مسیحیت در دیار رؤیاها سیر میکنم. گهگاهی با مسیحا به تارها و نامههای عاشقان و آرزومندان به درخت پیر خیره میشوم. وقتی مسیحا سطلهای آبی را که آورده، از دستش میافتد، بدنش درد میگیرد و آب روی زمین میریزد، گریه میکنم. وقتی در مسجد کنار چشم مردم از سردی میلرزید و از طعنههای مادرش