غروب خورشید، آخرین شعاعهای نارنجیرنگش را روی دیوارهای کاهگلی خانهها پاشیده بود. کوچه خلوت و آرام بود، جز صدای دوردست چند کودک که در گوشهای بازی میکردند. نصیر، کنار درب خانهاش ایستاده بود و با چشمانی نیمهبسته به دور دستها نگاه میکرد. وقتی حیدر از سرِ پیچ کوچه نمایان شد، لبخندی زد. نصیر: خوش آمدی، حیدر. حیدر: سلامت باشی، نصیر. نصیر: ممنون که آمدی. امروز، نمیدانم چرا، احساس خستگی عجیبی داشتم. حیدر نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. حیدر: در راه که میآمدم، دو نوجوان را دیدم. یکیشان با عصبانیت، دیگری را به بادِ فحش و ناسزا