افغانستان، سرزمینی است که در میانهی بودن و نبودن ایستاده است؛ در برزخی میان گذشتهای که نمیگذرد و آیندهای که نمیرسد. هر صبح در این خاک، روز از دلِ شب زاده میشود بیآنکه کسی بداند آیا طلوعی در پیش است یا تکرارِ غروبِ دیروز. گویی تاریخ در اینجا، نه رودخانهای روان، که برکهای راکد است که در آن تصویر رنج، بیوقفه تکرار میشود. آلبر کامو در افسانهی سیزیف مینویسد: «هیچ چیز پوچتر از تماشای انسانی نیست که سنگی را تا قله میبرد و آن سنگ دوباره فرو میغلتد.» افغانستان نیز چنین است: مردمی که نسلدرنسل سنگِ امید را بالا