ما منسوب به ملتی هستیم که همیشه با حسرت زیستهایم و اشک در چشمانمان حلقهای ابدی بسته است… ما به سرزمینی نسبت داریم که در آن، «درد» زبانِ مشترک ما شده است و حسرتها همنشین همیشگیِ خانههایمان گردیدهاند! ما مردمانی هستیم که «رنجها» به گونهٔ مداوم در کنارههای قلبهای ما ساکن اند و «لبخندها»، همانند پرندگانی تیر خورده و آلوده بهخون، به سختی بر لبان خستهٔ ما مینشینند… ما ملت غمگینی هستیم که کودکانِما با اضطراب به سوی مکتب میروند و نگران این هستند که مبادا در نیمههای راه، فُرصت زندگی از آنان گرفته شود؛ پدرانیکه از ناتوانی در