ساعت شش شام بود، ما مصروف پرکردن آشک بودیم. دروازه تَکتَک شد، برادران کوچکام گویا هر دو دوقلو بودند بهطرف در دویدند. چند لحظه نگذشته بود که هر دو از دستان پدرم کشالکشال وارد خانه شدند. آنروز بهلبهای نازک پدرم خندهی ملیحی دیده میشد و من به آن چشمان عسلیاش که شبیهی خودم بود، از داخل آشپزخانه نگاه میکردم؛ چون من احساس آدمها را بیشتر از چشمهایشان درک میکردم و آنشب هم پدرم را شاد حس کرده بودم. ساعت هفتوسی شده بود که من و مادرم از پختن آشک خلاص شدیم و هردو با غوریهای پُرپُر بهطرف خانه رفتیم.