قسمت اول آفتاب در آسمان غروب میکرد و باران میبارید، کوچهها خیس بودند. بادها شاخههای درختان را به لرزش درمیآوردند و صدای وزش باد در گوشها طنین میافکند. در آسمان، مرغکانی پرواز میکردند و بر درختان نشسته، چهچه میزدند. در میان این آشوب طبیعت، حیدر به یاد دوستی قدیمی افتاد که سالها از هم دور بودند. حیدر سرانجام دوست خود، نصیر، را پیدا کرد. نصیر یکی از بهترین دوستان حیدر بود و در بالای کوچهشان دکان بقالی داشت. با دیدن حیدر، نصیر شادمان شد و انگار برق از دیدههایش پرید. او حیدر را در آغوش گرفت و گفت: «میبینی