حادثهی افشار از آن دست رویدادهایی است که نه میتوان آن را از حافظهی تاریخی افغانستان حذف کرد و نه میتوان اجازه داد هر سال با روایتی یکسویه و سیاسی بازتولید شود. افشار زخمی واقعی بر پیکر کابلِ جنگزدهی دههی هفتاد است؛ زخمی که قربانیان غیرنظامی داشت و وجدان جمعی را جریحهدار کرد. اما مسأله از جایی آغاز میشود که این زخم، بهجای آنکه با حقیقت، انصاف و مسئولیتپذیری تاریخی بررسی شود، به ابزاری برای منازعهی سیاسی و هویتی بدل میگردد. در سالهای اخیر، هر بار که سالروز افشار فرا میرسد، شاهد موجی از روایتهای تکراری، هیجانی و گزینشی