شخصی که دچار بیمار گِل خوری بود به دکان یکی از عطاران رفت تا مقداری قند بخرد، گِلخوار همین که دید سنگ ترازو عطار از گِل مقداری بر دارد و بخورد همینکه عطار به برداشتن و شکستن قند سر گرم شد، آن شخص شروع کرد به برداشتن و خوردن سنگ گِل، عطار چون مردی هوشمند و زیرک بود با اینکه متوجه عمل او شده بود اما خود را عمدا سرگرم نشان داد تا او بیشتر گِل بخورد و وزن گِل ترازو را سبکتر کند در نتیجه قند کمتر به او تحویل دهد. مولانا این نقد را حالی میداند برای