وقتی که مهِ سپید بامدادی از گلوگاه کوه پایین کشید و بوی نم و خاکِ خیس را در دهکده پخش کرد، نجمه بیدار شد. نه از آواز خروس، که از سکوت. سکوتی که بر دهکدهٔ کوهپایهایِ شان سنگینی میکرد، گویی کوه نفسش را حبس کرده بود. او چادر سبز کمرنگش را سردرگم بر سر انداخت و به سوی پنجره رفت. پنجره مشرف بود به کوچۀ پاییندست و بعد، به درۀ عمیقی که رودخانۀ خروشان “سپیدرود” در ته آن میخروشید. نگاهش دنبال خانههای خشت و گلی همسایهها رفت. دودِ نرمِ صبحگاهی از هیچ خانهای برنخاست. درها بسته بودند. اما آنچه