در ازدحامِ شب، تو را از خویش کم دارم هنوز در آخرِ یلدا، سحر را ماتم دارم هنوز برف از سرِ تقویم بارید و زمستان پیر شد من فصلِ برگشتت را اما در دلم دارم هنوز کوچه مرا تا بنبستِ نبودنت کشانده است این شهر را بیتو فقط راهِ عدم دارم هنوز گفتی دلم مردهست؛ باور کردم و دیدم درست اما برای مرگِ تو آیین و غم دارم هنوز قمری شدم بر سیمهای خاطره، خاموش نه از درد اگر آواز هم باشد، هم دارم هنوز یلدا گذشت و فالِ من افتاد بر تبعیدِ نور من با همه تاریکیات رویِ