اگر عملیات طوفانِ اقصی نبود، هنوزهم در محراب صداهایی میایستادیم که از حقیقت تهی اما از طنین لبریز بودند؛
فریب تلاوتهای آهنگین عبدالرحمن سدیس را میخـوردیـم،
با نغمههای احساسبرانگیز “مشاری راشدالعفاسی” دل خوش میکردیم،
اشـکهای نمایشی صالح المغامسی را حجت میپنداشتیم، و
فصاحت نرم و فریبندهی عمرو خالد را بیداری مینامیدیم.
در حالیکه حقیقت آنسوتر از این صداها، در خـــون و خــاک نوشته میشد.
اگر رنجو محنت نبود، اگر درد چون تازیانه بر وجدانها فرود فرود نمیآمد، عائض القرنی همچنان بر منبر نصیحت، خوابِ آرامِ ما را طولانیتر میکرد، و وسیم یوسف با بازیِ واژههــا، حقیقتِ حدیث را به میلِ قدرت معنا میکرد؛ و ما سادهدلانه، میان کلماتِ بزکشده، حقیقت را گم میکردیم.
اگر طوفان نمیوزید،
برگهای زرد، در کنار برگهای سبز، همچنـان ادعای طراوت و داشتند؛ هیچکس زوال را از بقا تشخیص نمیداد، و هیچکس نمیفهمید که درختِ “پوسیده” حتی اگر سبز بنماید، از درون تهی است.
اگر این زلـزلـهی بیداری نمیآمد، هنوز به تحلیلهای آراستهو واراستهی علی الصلابی دل میسپردیم و حقیقت را در میان جملههای مرتب و پرطمطراق دفن میکردیم؛
بیآنکه بدانیم واژهها، اگر از وجدان جدا شوند، تنها نقاباند، نه روشنایی و هدایت.
برخی علمای بیمنطقِ عرب، تنها خود را مسلمان مینامند؛ در حالیکه ملتِ اسلام بهویژه ایران اکنون در برابرِ صهیونیستها و فرزندانِ اپستین در میدانِ مبارزه ایستادهاند.
آنان اما این ملتها را با واژههایی چون «مشرک» «مجوس» و «باطل» خطاب میکنند. اگر این طـوفـانِ بیداری نمیوزید، چگونه میتوانستیم این چهرهها و حقیقتِ سخنانِ پوچشانو بیموردشان را بشناسیم؟
و از همه تلختر…
اگر این پرده کنار نمیرفت،
چگونه چهرهی عربهای شکمپرور، و حواریونِ بیدردشان را میشناختیم؟
آنان که سیرند و از گرسنگی نمیگویند،
آنانکه در حاشیهی امنو آسودهگی ایستادهاند؛ اما دیگران را به دلِ آتش فرا میخوانند،
آنانکه خاموشاند وقتِ فریاد واجبترین عبادت است.
و اما بشنو چند فریاد دیگر از دل این طوفان:
اگر خون جاری نمیشد هنوز بسیاری میان«سکوتِ مصلحتِ» و «خیانتِ آشکار» تفاوتی نمیدیدند؛ مسلماً سکوت را حکمت مینامیدند، و فریاد را فتنه.
اگر کودکانِ بیپناهِ غزه زیر آوار تاریخ نمیگریستند جهان هم چنان وجدانِ خود را در اخبارِ بیروح دفن میکرد و دفن کرد و انسان، معنای انسانیت را در تیترها جستوجو مینمود.
اگر نقابها نمیافتاد، چه بسیار چهرههایی که با تسبیح وذکر و لبخند، زهرِ تسلیم را در کامِ امت میریختند، و ما آن زهررا شربتِ حکمت میپنداشتیم.
اگر این درد نبود ما هنوز نمیفهمیدیمکه بعضی صداها، نه از از حنجرهی ایمان، که از جیبِ قدرت برمیخیزند.
و اگر این بیداری نمیآمد، چه بسیار قلمها که در خدمت زُور و زَر بودند، نه در خدمت حـق؛ و چه بسیار منبرها که تریبونِ سلاطین بودند، نه جایگاهِ حقیقت.
اگر طوفانِ اقصی نبود،
نمیفهمیدیم که “محمد بن سلمان” چگونه سایهوار در امتداد ارادهی ترامپ حرکت میکند؛ نمیدیدیم که چگونه تختها و غیرتها گاه زیرپای سیاستهای بیگانه خم میشوند چگونه عزت در بازار معامله به بهای سکوت فروخته میشود.
و اگر فتنه و امتحان پروردگـار نبود، هرگز چهرهی «مسلمانانِ صهیونیستِمسلک» را باز نمیشناختیم؛ آنان که نام اسلام را بر زبان دارند، اما دل در گروی غیرِ آن سپردهاند.
و نیز «فرزندانِ جفری اپستین» را نمیشناختیم؛ نسلی که در تاریکیِ رسواییها پرورش یافت، اما در روشناییِ رسانه خود را وارثِ حقیقت جا زد.
این طوفان تنها یک واقعه نبود؛ آیینهای بود که زنگارِ چهرهها را شست و ما را واداشت تا میان صدا و صداقت، میان اشک و اخلاص، و میان دین و نمایشِ دین… فرق بگذاریم.