در جهان ادبیات معاصر فارسی، کمتر شخصیتی به اندازهٔ «زن اثیری» هدایت، اینچنین بر ذهن خواننده سایه میاندازد؛ زنی که کمتر میتوان او را در قالب یک شخصیت داستانی محدود کرد، زیرا او بیش از آنکه انسان باشد، سایه، خاطره، رؤیا و استعارهای از چیزی است که انسان میخواهد اما هرگز به آن نمیرسد. هدایت زن اثیری را در قلمروی میان هستی و نیستی خلق میکند، جایی که عشق دیگر رابطهٔ میان دو انسان نیست، بلکه گریز از جسم، عبور از زیست واقعی و تلاش برای رسیدن به مطلقی ازدسترفته است. در «بوف کور»، زن اثیری نه تنها یک زن، بلکه تمثیلی از فقدان، از آرزوی دستنیافتنی، و از تمنای عمیقی است که انسان را بیمار و بیقرار میکند. او همچون نوری است که بهجای روشنکردن حقیقت، تاریکی انسان را برجستهتر مینماید و نشان میدهد که عشق، در اندیشهٔ هدایت، اساساً تجربهای شکستخورده است؛ تجربهای که نه به وصال، بلکه به سوختن و ویرانی منتهی میشود.
هدایت در خلق این زن اثیری، تنها نیست. سنت ادبی و فلسفی جهان، مملو از زنانی است که بیش از آنکه شخصیت باشند، «امر محال» هستند؛ تجسمی از زیبایی، پاکی یا شیطنت، اما درعینحال دستنیافتنی. در ادبیات فرانسه، شارل بودلر در گلهای شر، از زنی سخن میگوید که حضورش همچون «فرشتهای آلوده» است؛ زنی که نه به زمین تعلق دارد و نه به آسمان، بلکه در فضای میان این دو سرگردان است. بودلر نیز مانند هدایت، زن را در مقام آرزویی اثیری قرار میدهد، اما همین اثیریبودن، همواره مقدمهٔ تباهی است. هدایت این نگاه را به جهان شرقی میآورد و در قالب زنی بینام، برازنده و خاموش، رنگ تازهای به آن میدهد. زن اثیری هدایت مانند زنانههای بودلری، هم منبع الهام است و هم منبع هلاکت؛ عشقی که از شدت زیبایی، خطرناک میشود و از شدت لطافت، مرگبار.
از سوی دیگر، در آثار ادگار آلن پو نیز میتوان نمونهای از همین زن رؤیایی—زن مرده، یا زنی که حضورش تنها در خاطرهها زنده است—یافت. پو بارها در داستانها و شعرهایش، زنی کامل و الهامبخش را نشان میدهد که مرگ او، سرچشمهٔ خلاقیت مرد شاعر میشود. زن در نگاه پو، در نیستیاش کامل میشود، و هدایت نیز با حذف تدریجی زن اثیری از جهان واقعی، همان مسیر را دنبال میکند. زن اثیری هدایت مانند «لِنور» یا «آنابِل لی» در آثار پو، نه با حیات، بلکه با غیبت معنا مییابد؛ گویی حضور واقعی او تنها مانع کمالش است. اینجاست که هدایت با ظرافتی هنرمندانه، زندگی را دشمن زیبایی معرفی میکند و عشق را نه تجربهای زمینی، بلکه تجربهای متافیزیکی میسازد.
اندیشهٔ فلسفی هدایت دربارهٔ زن اثیری، بیشباهت به برداشتهای نیچه از مفهوم «زن» نیست. هرچند نیچه زن را در فراسوی اخلاق و جامعه میبیند و نگاهش اغلب جنبهای پرسشگرانه و گاه انتقادی دارد، اما او نیز بهگونهای از «زن بهمثابهٔ افق» سخن میگوید. زن برای نیچه، گاهی نیرویی حیاتبخش و گاهی نیرویی فریبنده است، اما مهمتر از همه، «زن امکان دیگری» است؛ چیزی که مرد میخواهد اما هرگز تملکش نمیکند. هدایت، این نگاه فلسفی را به قلمرو ادبیات میکشاند: زن اثیری نه برای تصاحبشدن، بلکه برای رؤیاپردازیکردن ساخته شده است. او امکانی است که تنها در خیال وجود دارد و همین خیالیبودن، او را به منبع رنج تبدیل میکند. مرد در برابر زن اثیری، همیشه «ناکافی» است؛ و این نابسندگی، همان نکتهایست که هدایت میخواهد خواننده لمس کند.
اگر بخواهیم نگاه هدایت را در بستر رماننویسی بزرگتر بررسی کنیم، باید به نویسندگانی چون دوستایوفسکی و مارسل پروست نیز توجه کنیم. در آثار دوستایوفسکی، بهویژه «ابله» و «جنزدگان»، زنانی یافت میشوند که بهجای آنکه واقعیتی انسانی باشند، آینهای از آشفتگیهای درونی مرداناند. ناستاسیا فیلیپونا، همانند زن اثیری هدایت، زنی است که ویژگیهای انسانیاش زیر سایهٔ «تصویر ذهنی» مردان از او قرار میگیرد. مردان دوستایوفسکی، نه زن واقعی، بلکه سایههای ذهنی خود را میپرستند؛ هدایت نیز در «بوف کور» چنین میکند. زن اثیری نه شخصیت است، نه گذشته دارد، نه خواست و نه اراده. او تنها تصویری است که «راوی» بر آن احساسات خویش را بیان میکند؛ تصویری برآمده از ذهن بیمار و تبدار او.
پروست نیز در در جستجوی زمان از دسترفته، زنان را در قالب خاطره و رؤیا بازمیآفریند. آلبرتین یا اودت، بیش از آنکه شخصیتهایی واقعی باشند، بازتاب میل و اضطراب مرد راویاند. آنها در گذشته معنا مییابند، در خاطره، و در آن لحظهٔ گمشدهای که هیچگاه دوباره تجربه نمیشود. هدایت، زن اثیری را دقیقاً در همین قلمرو مینشاند: در جایی میان خاطره و خیال، جایی که نه میتوان به آن دست یافت و نه میتوان از آن گذشت. «زن اثیری» برای هدایت همان «زمان ازدسترفتهٔ» پروست است؛ چیزی که هرچه دورتر میشود، زیباتر و خطرناکتر میگردد.
صادق هدایت با خلق زن اثیری، تصویری از انسان مدرن میدهد که در برابر جهان بیمعنا، پناهی در رؤیاها میجوید و با این حال، همان رؤیاها نیز او را ویران میکنند. زن اثیری، گریزگاهی خیالی است از جهان بیرحم و پوچ، اما این گریزگاه نیز خیالی از آب درمیآید و چیزی جز پوچی بعدی نمیآفریند. سردی، خاموشی و رفتارهای نمادین زن اثیری، نشان میدهد که او از آغاز، سازهای ذهنی است؛ موجودی که نه برای عشقورزیدن، بلکه برای نشاندادن شکستپذیری عشق ساخته شده است. هدایت با مهارت، این زن را بهگونهای توصیف میکند که گویی او تجسد مرگ است؛ مرگی شفاف و زیبا، مرگی که مرد را نهتنها نابود، بلکه مجذوب میکند. چنین نگاهی، یادآور زنانی در آثار کافکا نیز هست؛ زنانی که هرگز فهمیده نمیشوند، همیشه فاصله دارند و در برابرشان، مرد تنها و درمانده است.
در فرهنگ شرقی نیز مفاهیم مشابهی وجود دارد؛ در شعر کلاسیک فارسی، زن ایدهآل اغلب بیش از آنکه موجودی ملموس باشد، استعارهای از زیبایی مطلق است. حافظ از «ماهرخ» و «پریوش» میگوید، مولانا از عشقهایی که جسم را طرد میکنند و به حوزهٔ معنا پناه میبرند. اما تفاوت هدایت با شاعران کلاسیک در این است که او زن اثیری را نه در مقام نجاتدهنده، بلکه در مقام ویرانکنندهٔ امید انسان تصویر میکند. او از این سنت عرفانی فاصله میگیرد و زن اثیری را نه «معشوق الهی»، بلکه «فقدان مطلق» میسازد. بههمین دلیل، زن اثیری در «بوف کور» همان اندازه که زیباست، خطرناک است و همان اندازه که الهامبخش است، جنونزا.
زن اثیری هدایت را میتوان در سطحی عمیقتر، بازتابی از بحران انسان مدرن دانست؛ انسانی که در مواجهه با فروپاشی ارزشهای سنتی و بیمعنایی جهان، به نوعی «آرمانسازی بیمارگونه» پناه میبرد. این آرمانسازی دقیقاً همان نقطهای است که زن اثیری بهعنوان رؤیای ناب و تصفیهشده وارد زندگی راوی میشود. در واقع، هدایت نشان میدهد که انسان مدرن زمانی که قادر به تحمل واقعیت نیست، آن را با خیال جایگزین میکند؛ خیالی که از شدت کمال و پاکی، خود تبدیل به شکنجه میشود. زن اثیری چیزی جز همین خیالِ کاملشده نیست؛ موجودی که چون از دل واقعیت برنخاسته، هرگز نمیتواند با آن سازگار شود. بنابراین هر تلاش برای نزدیکشدن به او، بهجای آرامش، رنج بهبار میآورد و این رنج، همان تراژدی بنیادین انسان معاصر است.
در این میان، میتوان ردّ این نگاه را در آثار کافکا نیز یافت؛ در جایی که زنان اغلب حضورهایی نامرئی، اما مؤثرند، و مردان در تلاش برای دستیافتن به حقیقتِ پشت این حضور، بیشازپیش گم میشوند. کافکا، زن را نه بهعنوان معشوق، بلکه بهعنوان گرهی از راز و بیپاسخی تصویر میکند؛ چیزی که رسیدن به آن ممکن نیست، زیرا نزدیکشدن به آن، پرده از خلأ و پوچی برمیدارد. زن اثیری هدایت نیز چنین است؛ راوی هرقدر به او نزدیک میشود، چیزی از حقیقت او روشن نمیشود، بلکه تنها تاریکی درون خود را بیشتر کشف میکند. این شباهت تصادفی نیست، زیرا هر دو نویسنده از وحشت انسان در برابر خلأ وجودی سخن میگویند؛ خلأیی که در قالب یک زن، چهرهای فریبنده و رمزآلود پیدا میکند.
اگر بخواهیم نمونهای شرقیتر از مفهوم زن اثیری بیابیم، میتوانیم به شخصیتهای زن در ادبیات صوفیانه اشاره کنیم؛ زنانی که بهعنوان رمز حقیقت یا تمثیل ذات الهی جلوه میکنند، اما هرگز در مقام انسان واقعی ظاهر نمیشوند. هدایت این سنت را به شیوهای وارونه به کار میگیرد: زن بهجای آنکه رمز حقیقت باشد، رمز نیستی است؛ نه دروازهٔ رسیدن، بلکه نشانهٔ گمگشتگی. این وارونگی نشان میدهد که هدایت، برخلاف ادبیات عرفانی که عشق را مسیر تعالی میداند، عشق را مسیری رو به تباهی تصویر میکند؛ زیرا آرمانسازی، نه به حقیقت، بلکه به فروپاشی فردی منتهی میشود. در اینجا زن اثیری، تنها آینهای برای دیدن اعماق تاریک ذهن است، نه نردبانی برای بالا رفتن.
میتوان این تحلیل را در آثار ژان پل سارتر نیز دنبال کرد؛ جایی که «دیگری» همواره بهعنوان تهدیدی برای «خود» ظاهر میشود. زن اثیری هدایت نیز «دیگریِ مطلق» است؛ دیگریای که نه قابل شناخت است و نه قابل تملک، اما بهشدت بر وجود راوی سایه میاندازد. این زن، آزادی را از راوی میگیرد، زیرا ذهن او را به بند میکشد؛ درحالیکه خود، از هرگونه مرزبندی میگریزد. همین وضعیت، جنبهای اگزیستانسیالیستی به ماجرا میدهد: راوی، در تلاش برای فهم زن اثیری، در حقیقت در تلاش برای فهم خویشتن است؛ اما هرچه بیشتر میکوشد، بیشتر درمییابد که هیچ جوابی وجود ندارد و این فقدان پاسخ، همان باری است که هستی بر دوش انسان میگذارد.
در این فضا، باید به نکتهای ظریف توجه کرد: زن اثیری هدایت، تنها تصویر یک زن نیست، بلکه تصویر یک «ضرورت روانی» است.
شخصیت راوی برای حفظ تعادل شکنندهٔ خود، نیازمند آفرینش چنین تصویری است؛ زیرا واقعیت زندگیاش فاقد معنا و نشاط است. به همین دلیل، زن اثیری نه از بیرون، بلکه از درون او سرچشمه میگیرد؛ و همین درونزادبودن، دلیل شکنندگی اوست. جهانِ هدایت، جهانی است که در آن، آرزوهای انسان برای زیبایی و معنا، در تقابل شدید با زشتی و پوچی واقعیت قرار میگیرد. زن اثیری، همان آرزوی زیبایی است؛ آرزویی که چون در جهان هدایت جایی برای تحقق ندارد، چیز دیگری نمیشود جز سایهای شکننده و غمناک.
به این ترتیب، زن اثیری در اندیشهٔ صادق هدایت، فقط یک استعارهٔ ادبی نیست، بلکه دستگاه فلسفی پیچیدهای است که در آن، عشق، رؤیا، مرگ، فقدان، و پوچی درهم میآمیزند. او تصویری از جهانی است که در آن انسان، تنها با خلق رؤیاهای اثیری میتواند زندگی را تحمل کند، اما همین رؤیاها نیز دیر یا زود به سرچشمهٔ درد تبدیل میشوند. هدایت با این زن، حقیقتی اساسی دربارهٔ زندگی انسان مدرن را آشکار میکند: اینکه ما در پی کمالی هستیم که وجود ندارد، و در جستجوی نوری هستیم که چشمانمان را میسوزاند. زن اثیری، همان لحظهٔ ناب آرزوست؛ لحظهای که بهمحض لمسشدن فرو میریزد، و تنها چیزی که باقی میماند، تلخیِ دانستن این است که عشق، در نهایت، تجربهای شکستخورده است.
در نهایت، زن اثیری در اندیشهٔ هدایت، نمایندهٔ شکاف اصلی در وجود انسان است: شکاف میان خواستن و رسیدن. او نمود آن چیزی است که انسان همیشه در پیاش است و هرگز آن را بهدست نخواهد آورد. این زن، بیشتر از آنکه شخص باشد، «آرزو» است، و بههمین دلیل، هدایت او را در جایی قرار میدهد که هرگونه تقرب به او به معنای سقوط است. زن اثیری، در نهایت، نه عشق، بلکه «آگاهی از پوچی» را در انسان بیدار میکند. این همان چیزی است که آثار هدایت را تا امروز ماندگار ساخته است: نگاه بیرحمانه و در عین حال شاعرانه به حقیقت انسان، حقیقتی که در آن زیبایی، مرگ، فقدان و رؤیا درهم میآمیزند و تصویری از جهان میسازند که هم جذاب است و هم هولناک.