در فضایی که تغییر موضع و بازنگری در عقاید، بهویژه در شبکههای اجتماعی، اغلب با برچسبهایی مانند بیثباتی فکری و تناقضگویی مواجه میشود، کتاب «نظرم عوض شد!» نوشتهی جولیان بارنز نگاهی متفاوت و تأملبرانگیز به مفهوم تغییر عقیده ارائه میدهد؛ نگاهی که تغییر را نه ضعف، بلکه یکی از بنیادیترین ویژگیهای انسان میداند.
بسیاری از ما تجربه کردهایم که افراد بهدلیل تغییر نظر یا بازنگری در مواضع گذشتهی خود، آماج سرزنش و قضاوت قرار گرفتهاند. حتی گاه این قضاوتها چنان شدید است که تغییر عقیده، معادل بیاصالتی یا ناپایداری فکری تلقی میشود. بارنز در این کتاب، دقیقاً در برابر این تلقی رایج میایستد.
کتاب «نظرم عوض شد!» با ترجمهی میثم محمدامینی و انتشار از سوی «نشر نو» در سال ۱۴۰۴، روایت شخصی و فکری نویسندهای است که از جوانی تا بزرگسالی بارها عقاید خود را بازنگری کرده و این تغییرات را نه مایهی شرم، بلکه نشانهی رشد میداند.
بارنز یادآوری میکند که در کودکیاش، بزرگسالان همنسل پدر و مادرش تغییر عقیده را «امتیازی زنانه» میدانستند؛ تصوری که بر پایهی کلیشهای قدیمی شکل گرفته بود و تغییر نظر را با بیثباتی ذهنی یکی میگرفت. اما نویسنده تأکید میکند که تغییر عقیده نه به جنسیت مربوط است و نه امری منفی؛ بلکه از ویژگیهای اساسی بشر است.
او عوامل متعددی را در شکلگیری تغییر عقیده مؤثر میداند. یکی از مهمترین آنها، تغییر واقعیتهاست. در اینجا بارنز به نقل قول معروف جان مینارد کینز اشاره میکند؛ اقتصاددانی که در پاسخ به اتهام تناقضگویی گفته بود:
«وقتی واقعیتها تغییر میکنند، من هم نظرم را تغییر میدهم.»
در مقابل، بارنز به دیدگاه فرانسیس پیکابیا، هنرمند دادائیست، اشاره میکند که تغییر عقیده را بیش از آنکه با تغییر واقعیت مرتبط بداند، امری ذهنی تلقی میکرد. پیکابیا میگفت:
«کلههای من گرد است تا افکار من بتوانند تغییر جهت بدهند.»
یعنی سرچشمهی تغییر جهت را باید در اذهان ما جستوجو کرد.
از نگاه بارنز، یکی از مهمترین عوامل تغییر عقیده، تغییر سن و سال است. او ماجرای دانشجویی در آکسفورد را نقل میکند که در دههی ۱۹۳۰، در پاسخ به پرسشی ساده دربارهی علاقه به بهار یا پاییز، بهار را انتخاب میکند و با این پاسخ روبهرو میشود که:
«وقتی پیرتر شوی، احتمالاً پاییز را بیشتر دوست خواهی داشت.»
مثالی ساده که نشان میدهد گذر زمان چگونه زاویهی نگاه انسان را تغییر میدهد.
بارنز در ادامه به تجربهی شخصی خود اشاره میکند؛ گفتوگویی با ویلیام گرهاردی، رماننویس سالخورده، که در پاسخ به انکار زندگی پس از مرگ از سوی نویسندهی جوان، با لبخند گفته بود:
«شاید وقتی به سن من برسی، نظرت عوض شود.»
جملهای که در زمان خود چندان جدی گرفته نشد، اما بعدها معنای عمیقتری یافت.
عامل مهم دیگر در تغییر عقیده، از نظر بارنز، حافظه است. او توضیح میدهد که حافظه نه مخزنی ثابت، بلکه پدیدهای پویا و فرسایشپذیر است. هر بار که خاطرهای را بازگو میکنیم، آن را اندکی تغییر میدهیم. به همین دلیل، روایتهایی که بیش از همه از زندگی خود تعریف میکنیم، الزاماً دقیقترین روایتها نیستند. این تغییر تدریجی حافظه، بهطور طبیعی به تغییر در قضاوتها و باورهای ما منجر میشود.
بارنز همچنین یادآور میشود که گاهی تغییر عقیده ناشی از کشف بخشهایی از واقعیت است که پیشتر برای ما ناشناخته بودهاند؛ وضعیتی شبیه داستان «فیل در تاریکی» مولانا. واقعیت همان است، اما زاویهی دید ما تغییر کرده و همین تغییر منظر، به بازنگری در باورها میانجامد.
احساس ما نسبت به تغییر عقیده
هر کسی که تغییر عقیده میدهد، احساس نمیکند به موضعی ضعیفتر رسیده، بلکه خود را پختهتر میبیند؛ گویی مرحلهای از کودکی فکری را پشت سر گذاشته است.
«نظرم عوض شد!» با نثری ترکیبی از روایت ادبی و تحلیل فلسفی، خواننده را به بازاندیشی در باورهایی دعوت میکند که آنها را ثابت و تغییرناپذیر میپندارد. پیام نهایی کتاب روشن است: زندهبودن، بهمعنای توانایی تغییر است.
کسی که هرگز تغییر نکند، گویی از حرکت زندگی بازمانده است.