از لحاظ قانونی، ستمگری قانونی نداشته و ستمگر، موقعیت رسمی مشخصی ندارد. اگر در حق وی لقب پادشاه و یا ستمگر استفاده گردد، برای وی ارزشی ندارد؛ چون موضوع اساسی، به رسمیت شاختن اقتدار وی است. با تمرکز تمام صلاحیتها در دست او، قانونی جز اوامر وی وجود ندارد؛ اگرچه این اوامر در مخالفت با قوانین قدیم قرار داشته باشد. بلکه حتا خود وی قانون جدیدی مخالف قانون قدیم صادر میکند؛ به همین لحاظ، جای شگفتی ندارد که تناقض در نظام ستمگران، شایع است. گاهی قوانین و یا فرمانهایی را که وی صادر میکند، در نتیجهٔ احساسات و واکنش میباشد. احساسات بهگونهٔ طبیعی، موقت و تغییرپذیراست. گاهی هم فرمان خیلی با اهمیت میباشد؛ به عنوان نمونه، زندگی یک انسان را میگیرد.[۱]
اما با رشد دموکراسیدر یونان، حکومت فردی یک امر ناپسند گردید؛ از همینرو، نفرت در برابر ستمگری افزایش یافت، بلکه قتل ستمگر وظیفهٔ ملی به شمار میرفت.[۲] در قرن چهارم، فلسفهٔ یونانی به نمایندگی افلاطون و سپس ارسطو نفرت در برابر ستمگر را توضیح داد. اندکی بعد در این مورد در جریان صحبت در مورد نظریهٔ این دو فیلسوف دربارهٔ استبداد حرف میزنیم. اینک مهم است که، مهمترین نشانههای ستمگری را با استفاده از تاریخ ستمگران یونان پیش از ظهور فلسفه خلاصه نماییم:
۱ – ستمگر، فردیست که بهگونهٔ غیرمشروع به قدرت رسیده است. امکان دارد وی قدرت را در نتیجهٔ توطئه، ترور، زور و یا غلبه به دست آورده باشد. بهگونهٔ فشرده: ستمگر فردی است که اگر شرایط طبیعی حاکم بود، هرگز به قدرت نمیرسید، اما بهگونهٔ نامشروع بر حکومت چیره شده است.«از اینرو، در امور مردم براساس خواست خود و نه خواست آنان عمل میکند و براساس ارادهٔ خود، نه ارادهٔ مردم، حکومت مینماید. او خودش میداند که غاصب و تجاوزگراست. او پای خود را بر دهان ملیونها شخص میگذارد تا حقیقت را نگویند و حقوق خود را مطالبه نکنند».[۳]
۲ – او قانون را در مملکت به رسمیت نمیشناسد، بلکه ارادهٔ وی قانون حاکم است و هرچه را وی میگوید، اجرای آن لازم است. شهروندان چارهای جز حرفشنوی و فرمانبرداری ندارند.
۳ – ستمگر تمام منابع کشور را در خدمت اشباع لذتها، علاقهها و لذتجویی خود قرار میدهد. بیشتر اوقات این لذتها حسی میباشد و عملاً در دوران ستمگران قدیم یونان و شاید هم درشرق در قدیم وقرون وسطا چنین چیزی وجود داشتهاست. گاهی منظور وی کشورگشایی و یکجا سازی شهرهای مجاور و حمله به آنها به منظور افزایش ثروت و یا برپایی امپراتوری میباشد.
۴ – این حاکم در تمام عصرها یک ویژگی اساسی داشته است. این ویژگی این است که، وی مورد هیچ نوع بازرسی، محاسبه و نظارت قرار نمیگیرد. واقعیت این است که ستمگری در هر زمانی«صفت حکومت افسار گسیختهای است که در امور رعیت هر طوری که میخواهد، دخالت میکند و از حساب و مجازاتی هراس ندارد.[۴] تا زمانیکه حکومت زیر نظارت شدید و محاسبهٔ بدون تساهل قرار نداشته باشد، نمیتواند از گودال ستمگری بیرون گردد».[۵] به همین لحاظ، زمانیکه در کتابهای تراث میخوانیم که ولید بن عبدالملک باری با کمال شگفتی پرسیده بود: آیا محاسبهٔ خلیفه امکان دارد؟![۶] نباید شگفتزده شویم. پرسش در اینجا در مورد حساب خداست. بگذریم از اینکه مردم چنین جرئتی کنند.
واقعیت این است که، این ویژگی خیلی ارزش دارد؛ چون نشانهٔ قاطعی است که تفاوتهای اعضای خانوادهٔ استبداد را با نظامهای دمکراتیک نشان میدهد. در نظامهای دموکراتیک، رئیس دولت مانند هر شخص دیگری مورد محاسبه قرار میگیرد و عملاً – نه در گفتار- هیچ فردی فراتر از قانون وجود ندارد.
۵ – همینگونه ستمگر خود را به مقام خدایی نزدیک میکند. وی مردم را با برتریبینی میترساند و با زور و قوت و سلب مال، ذلیل میسازد، تا اینکه مردم به چاپلوسی پناه میبرند. در ذهن مردم عام، خدا و پادشاهان مستبد باهم قاطی میشوند… «از همینرو، صفات خداوند را در حق مستبد استفاده کردهاند: به عنوان نمونه: ولی نعمت، عظیمالشأن، جلیلالقدر و غیره… هر مستبد سیاسی صفت مقدسی دارد که با آن با خدا شریک است و یا وی را به خدا پیوند میدهد. کمترین کار این است که ستمگر شماری از اهل دین را برمیگزیند تا او را در ستم در حق مردم زیر نام خدا یاری نمایند».[۷] از همینرو، پادشاده میشود:«حاکم، غالب، بخشنده، بازدارنده[۸]، جبار، انتقامگیرنده، توانا، بزرگ، خداوندگار (پادشاه)، نگهبان، هیبتناک، تکیهگاه و دیگر اسمای حسنی که یکی از ستمگرترین ستمگران شرق در تاریخ معاصر ما را به این نامها میخوانند. آنها در این کار، اشکال و شرمی نمیبینند!!» خداوند متعال میفرماید: «فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُون» [انبیاء: ۲۲-۲۳]، «بنابراين خدا كه صاحب عرش [بزرگ] است، از آنچه وصف [ناروا] مىكنند، پاك و منزّه است خداوند از آنچه انجام مىدهد بازخواست نمىشود؛ ولى آنها بازخواست مىشوند».
[۱] – نمونههای زیادی از این دست در تاریخ ما وجود دارد. باری خلیفه عباسی، مهدی حکم قتل صالح بن عبدالقدوس، شاعر بصری را صادر میکند. این شاعر پس از صدور حکم نزد مهدی میآید و از او طلب بخش میکند و در وصف وی دو بیت شعر میسراید. مهدی هم از خون او میگذرد و او را میبخشد. اما پیش از آنکه این شاعر از دروازه بیرون گردد، مهدی شعر دیگری از او را به خاطر میآورد و او را فرامیخواند و میگوید: آیا تو چنین و چنان نگفتهای؟ سرانجام دستور اعدام او را صادر میکند. مراجعه شود: تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۲۷۵ باری خانمی راه مهدی را بست و گفت: ای همتیره پیامبر نیازم را برآورده کن. مهدی در پاسخ میگوید: این سخن را تا هنوز از هیچ کسی نشنیدهام. حاجت او را برآورده سازید و برایش ده هزار درهم بدهید. میبینید که همینطور و بدون اینکه حاجت او را بداند، این قدر پول میدهد! نگاه کنید: همان، ص ۲۷۴ باری شخصی به سفاح میگوید: نام هزار هزار درهم را شنیدهام اما هرگز ندیدهام؟! سفاح دستور میدهد هزار هزار درهم حاضر گردد. او این پول را به این شخص میدهد و دستور میدهد آنرا به خانه خود ببرد. ببینید برای او دو میلیون درهم میدهد، چون این فرد نام آنرا شنیده اما ندیده است! چقدر این کار احمقانه است و چه ساده مال مردم به هدر میرود!
[۲] – نگاه کنید: همان. ص ۷۵۱.
[۳] – نگاه کنید: «طبائع الاستبداد و مصارع الاستعباد» (۱۹۷۰م). عبدالرحمن الکواکبی، نشر: الدکتور محمد عمارة، ص ۳۴۰. همچنان «الأعمال الکاملة »، عبدالرحمن الکواکبی.
[۴] – نگاه کنید: همان. عبدالرحمن الکواکبی، ص ۳۳۸.
[۵] – نگاه کنید: همان. ص ۳۳۹.
[۶] – نگاه کنید: تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۲۲۳. زمانیکه عبدالملک بن مروان به خلافت رسید به منبر رفت تا سخنان خود را که خط و مش سیاسی او را نشان میداد القا کند. او در این سخنرانی میگوید: «سوگند به خدا هر کس مرا پس از این به سوی ترس از خدا فرابخواند، گردنش را میزنم ». سپس از منبر پایین میشود. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۲۱۹ زمانیکه یزید بن عبدالملک در سال ۷۱ م. به قدرت رسید، چهل شیخ را نزد او آوردند، تمام این شیوخ گواهی دادند که خلیفه محاسبه نمیشود و مجازات نمیگردد. نگاه کنید: همان، ص ۲۴۶. هنگامیکه ابن مقفع کتاب کم حجم اما با ارزش «رسالة الصحابة» را نوشت و در آن خلیفه را نصحیت کرد که اطرافیان نیکو برگزیند و با مردم رفتار خوب کند، مجازات شد؛ چون او جسارت نموده و نصحیت – نه مدح و ستایش – خلیفه را کرده بود. او را تکه تکه کردند. تنوری داغ گردید، اعضای بدن او را تکه تکه میبریدند و در آتش میاندختند تا اینکه تمام بدنش سوخت در حالیکه خودش به اعضای بدن خود نگاه میکرد و زنده زنده شاهد این ماجرا بود. در مورد قتل او سخنان دیگری نیز وجود دارد. نگاه کنید: البدایة و النهایة، ابن کثیر ج ۱۰ ص ۹۹۹ طبع: دار الکتب العلمیة بیروت – لبنان.
[۷] – «زعماء الإصلاح في العصر الحدیث ». احمد امین، ص ۲۷۵ – ۲۷۶.
[۸] – جمال عبدالناصر میگوید:«هرگز آرام نمیگیرم تا زمانیکه سی میلیون مصری را خودم با همین دستان سیر نکنم – باشندگان مصر آن زمان این مقدار بوده است- به عبارت با همین دستان دقت نمایید. یعنی او تنها خودش را بخشنده و دهنده میدانسته است نه کس دیگری را. او دهنده و بازدارنده است. بنابراین، کلید رزق و مال به دستان اوست». مراجعه شود: باشوات و سوبر باشوات، ص ۱۶۱، دکتر حسین مؤنس طبع: دار الزهراء الإعلام العربی – قاهره سال: ۱۹۸۴ م.
نویسنده: امام عبدالفتاح امام
ترجمه: حسیبالله ولیزاده