در تاریخ معاصر افغانستان، شکلگیری هویت سیاسی اقوام، بیش از آنکه محصول روندهای طبیعی دولت_ملتسازی باشد، نتیجهی تصمیمها و سیاستهای مشخص زمامداران، رهبران سیاسی و مداخلات کشورهای ذینفع و ذیدخل در امور این کشور است. در این میان، جامعهی هزاره یکی از اقوامی شمرده میشود که برای نخستینبار در اواخر نیمهی دوم سدهی بیستم، بهصورت رسمی وارد ساختار قدرت سیاسی کشور گردید. این ورود، بیش از همه، مرهون سیاستهای دولت ببرک کارمل و پس از آن، حکومت استاد برهانالدین ربانی میباشد.
نخستینبار در تاریخ افغانستان، ببرک کارمل، رئیسجمهور تاجیکتبار کشور، هزارهها را از حاشیهی سیاسی بیرون آورد و برای آنان جایگاه «شهروند سیاسی» قایل شد. تعیین سلطانعلی کشمند بهعنوان نخستوزیر افغانستان، نقطهی عطفی در تاریخ سیاسی هزارهها بهشمار میرود. افزون بر آن، صدها تن از هزارهها در ردههای متوسط و میانی حکومت به کار گماشته شدند. این امر تا آن زمان در ساختار قدرت سیاسی افغانستان بیسابقه بود.
پس از ببرک کارمل، استاد برهانالدین ربانی، یکی دیگر از رئیسجمهوران تاجیکتبار افغانستان، دومین زمامداری بود که نقش تعیینکنندهای در تثبیت جایگاه سیاسی هزارهها و جامعهی تشیع ایفا کرد. در دوران حکومت وی، نُه وزارتخانه به هزارهها و اهل تشیع اختصاص یافت که پنج وزارت به حزب وحدت اسلامی به رهبری استاد عبدالعلی مزاری و چهار وزارت دیگر به حزب حرکت اسلامی به رهبری شیخ آصف محسنی سپرده شد.
به قول ژنرال محمدعلی مقدسی، یکتن از فرماندهان پیشین حزب وحدت اسلامی: «حکومت استاد ربانی برای حزب وحدت اسلامی، علاوه بر پنج وزارت، مناصب کلیدی دیگری از جمله معاونت ریاستجمهوری، معاونت وزارت دفاع، معاونت وزارت داخله، معاونت ریاست عمومی امنیت ملی، ریاست دانشگاه کابل و ریاست بانک مرکزی را در نظر گرفته بود». این سطح مشارکت سیاسی هزارهها در تاریخ افغانستان، بیپیشینه بود.
در کنار این دو رئیسجمهور، سه شخصیت برجسته از میان خود هزارهها نیز نقش اساسی در ارتقای منزلت سیاسی و اجتماعی این قوم ایفا کردند که یکی از آنان، سلطانعلی کشمند بود. او بهعنوان یک سیاستمدار هزاره، نگاه قومی به سیاست را پنهان نمیکرد و آشکارا در جهت حمایت از هزارهها عمل مینمود. استاد محمد محقق نیز در کتاب خاطراتش که به تازهگی چاپ شده، از کشمند یادآوری نموده و تلاشهای وی برای تقویت جایگاه سیاسی و نظامی هزارهها را ستایش کرده است. باوجودیکه در آن زمان، هردو در دو جبههی مخالف، علیه یکدیگر میجنگیدند. در واقع، کشمند بهعنوان یک رهبر سیاسی هزاره، نخستینبار برای این طایفه، هویت سیاسی و اجتماعی تعریفشده بخشید و آنان را بهعنوان یک نیروی مشروع در معادلات قدرت مطرح ساخت.
دو تن دیگر از رهبران هزاره، استاد محمد محقق و استاد کریم خلیلی هستند. اگر کشمند پایههای هویت سیاسی هزارهها را در ساختار دولت گذاشت، محقق و خلیلی این هویت را در چهار دههی پرآشوب جنگ و سیاست حفظ و تثبیت کردند.
پس از آنکه استاد عبدالعلی مزاری به تحریک طالبان تسلیم و سپس توسط آنان کشته شد، استاد محمد محقق و استاد کریم خلیلی در میدان نبرد باقی ماندند و مبارزهی سیاسی و نظامی خود را در چارچوب حکومت استاد ربانی و تحت فرماندهی وزیر دفاع وقت، احمدشاه مسعود، ادامه دادند. این ایستادگی، نقش تعیینکنندهای در تداوم حضور سیاسی هزارهها در ساختار مقاومت و دولت داشت.
در بیست سال جمهوریت، فعالیتهای سیاسی و اجتماعی محقق و خلیلی، در مقایسه با هر رهبر هزاره در گذشته، گستردهتر و اثرگذارتر بود. در این دوره، هزارهها به مناصب بلند دولتی دست یافتند، دهها هزار تن از جوانانشان در داخل و خارج از کشور به تحصیلات عالی پرداختند و از میان آنان، یک نسل جدید تحصیلکرده و قلمبهدست شکل گرفت.
با اینهمه، تناقض تاریخ معاصر در آن است که شماری از همین نسل تحصیلکرده، بهجای تحلیل منصفانهی گذشته و قدردانی از نقش رهبران تاریخی تاجیک و هزاره، به نقدهای احساسی، غیرمستند و گاه تفرقهافکنانه روی آوردهاند. اینگونه نقدها، بیشتر بازتاب عقدههای سیاسی امروز است و ربطی با فهم دقیق از شرایط پیچیدهی دیروز ندارد.
نقد رهبران سیاسی، امر مشروع و ضروری محسوب میشود، اما این نقد زمانی ارزشمند است که بر پایهی واقعیتهای تاریخی، توازن قضاوت و درک شرایط زمانی صورت گیرد. نادیدهگرفتن نقش ببرک کارمل، پروفیسور برهانالدین ربانی، سلطانعلی کشمند، استاد محمد محقق و استاد کریم خلیلی در شکلگیری هویت سیاسی هزارهها، تحریف تاریخ است.