دو شب پیش، جنگندههای پاکستان اهدافی را در داخل افغانستان بمباران کردند که در نتیجه آن شماری از غیرنظامیان، به شمول زنان و کودکان، جان باختند.
فاجعه انسانی که در ننگرهار و پکتیکا رخ داد، موجی از همدلی و همدردی در سراسر افغانستان برانگیخت. بسیاری ضمن محکومکردن این حملات، کوشیدند عاملان این جنایت را معرفی کنند. گروهی انگشت اتهام را به سوی پاکستان گرفتند و برخی دیگر طالبان را نیز، به دلیل حمایت از تیتیپی و متهمشدن به استفاده از مناطق مسکونی بهعنوان سپر انسانی، در این فاجعه سهیم دانستند.
در اینکه هم پاکستان و هم طالبان در وضعیت خشونتبار حاکم بر این مناطق سهم دارند، تردیدی نیست. اما در کنار این عوامل سیاسی و امنیتی، لازم است به بُعد فرهنگی و تاریخی مسأله نیز توجه شود؛ بُعدی که کمتر درباره آن گفتوگو شده است. یکی از این ابعاد، برخی مؤلفههای سنتی در تفسیر رایج از فرهنگ پشتونوالی است.
مناطق قبایلی دو سوی خط دیورند سالهاست که به صحنه جنگ، افراطگرایی و رقابتهای ژئوپولیتیک تبدیل شدهاند. بیتردید، قدرتهای بزرگ جهانی و منطقهای — از شوروی سابق گرفته تا ایالات متحده، و از هند تا پاکستان — در بیثباتی این مناطق نقش داشتهاند. با این حال، تمرکز صرف بر عوامل بیرونی، ما را از نقد درونی و اصلاح فرهنگی بینیاز نمیسازد.
پشتونوالی بهعنوان یک نظام ارزشی سنتی، مجموعهای از قواعد و هنجارهای قبیلهای است که در طول تاریخ کارکردهای اجتماعی مشخصی داشته است. این فرهنگ ابعاد مثبتی چون مهماننوازی، وفاداری، غیرت، حمایت از پناهنده و نظام جرگه را در خود جای داده است. اما در کنار این عناصر، برخی برداشتهای خشونتمحور از مفاهیمی چون انتقام، حمل سلاح و دفاع نامحدود از حیثیت قبیلهای نیز در طول زمان برجسته شدهاند.
برخی نویسندگان بیرونی در توصیف جوامع پشتون بر همین جنبههای خشونتآمیز تمرکز کردهاند. اکنات ایشواران، نویسنده هندی، در توصیفی اغراقآمیز مینویسد: «دو هنر والای زندگی پشتون: چگونه کشتن و چگونه مردن.» جواهر لعل نهرو و مهاتما گاندی نیز در نوشتههای خود تصویری مشابه از روحیه جنگجویانه در این جوامع ارائه کردهاند.
این توصیفها البته بازتاب نگاه بیرونی به جامعه پشتون است و خود نیازمند نقد و بازخوانی است؛ اما نشان میدهد که چگونه تصویر خشونت با این فرهنگ گره خورده است. مسئله اصلی، ذاتیبودن خشونت در یک قوم نیست، بلکه تاریخیشدن برخی الگوهای رفتاری است که در شرایط خاص سیاسی و اجتماعی بازتولید شدهاند.
واقعیت این است که ترکیب ساختارهای قبیلهای، رقابتهای مرزی، مداخلات خارجی و برداشتهای سختگیرانه از سنت، سبب شده است که مناطق پشتوننشین دو سوی دیورند بیش از دیگر مناطق در معرض چرخه مداوم خشونت قرار گیرند. بنابراین، نقد این چرخه، به معنای نفی یک قوم نیست، بلکه تلاشی برای اصلاح یک وضعیت تاریخی است.
در این میان، تجربه شخصیتهایی چون خان عبدالغفار خان نشان میدهد که بدیلی درونفرهنگی نیز وجود داشته است. عبدالغفار خان، متولد ۱۸۹۰ در منطقه اتمانزی پشاور، که به «پادشاه خان» و «گاندی سرحدات» نیز شهرت داشت، عمر خود را صرف ترویج خشونتپرهیزی در میان پشتونها کرد. او حدود سی سال از زندگی خود را در زندان گذراند و در سال ۱۹۸۸ درگذشت.
آنچه او را برجسته میسازد، تلاشش برای بازخوانی سنت در جهت صلح بود. او خطاب به مردم میگفت: «من به شما سلاحی خواهم داد که پولیس و ارتش در برابرش ناتواناند؛ این سلاح پیامبر است: بردباری و درستکاری.»
جنبش او توانست دهها هزار نفر را جذب کند؛ کسانی که سوگند میخوردند از خشونت و کینخواهی بپرهیزند، در خصومتها شرکت نکنند و به خدمت اجتماعی بپردازند. این تجربه نشان میدهد که فرهنگ، ایستا و تغییرناپذیر نیست؛ بلکه میتواند از درون خود، ظرفیت اصلاح و تحول را نیز بیافریند.
متأسفانه پس از عبدالغفار خان، این مسیر بهصورت جدی ادامه نیافت و دولتهای افغانستان و پاکستان نیز، بهجای تقویت اصلاحات اجتماعی، در مقاطع مختلف با تسلیح و نظامیسازی این مناطق، چرخه خشونت را تشدید کردند.
امروز نیاز اصلی بازاندیشی انتقادی در برخی برداشتهای سنتی است که خشونت را بازتولید میکنند. این بازاندیشی باید از درون جامعه و توسط نخبگان فرهنگی و فکری آن انجام شود.
اگر قرار است مردمان دو سوی دیورند از چرخه جنگ و بیثباتی رهایی یابند، نقد صادقانه سنت — در کنار نقد سیاست و مداخله خارجی — ضرورتی اجتنابناپذیر است. فرهنگ میتواند همانگونه که زمینهساز خشونت شود، سرچشمه اصلاح و صلح نیز باشد. انتخاب با ماست که کدام روایت از آن را تقویت کنیم.