جامعهی افغانستان بیش از هر چیز دیگر نیازمند آگاهی و تعمق در جنس آگاهی است. برای رهایی از هر نوع حصار فکری، قومی، زبانی و ایدئولوژیک، باید آگاهی را بهمثابهی نبض تپندهی جهان معاصر پذیرفت و آن را نه در حد شعار بلکه در هیئت یک ضرورت اجتماعی و مسئولیت تاریخی به کار بست. هیچ جامعهی بدون بازاندیشی در خویشتن و هیچ فرهنگی بدون نقد درونزاد راهی به آینده نمییابد.
مهاجرت گستردهی افغانستانیها، با همهی زخمها، شکستها و تلخیهایش، در کنار رنج و سایه وی کلفت بار غربت، فرصتهایی بیسابقه نیز فراهم کرده است؛ بهویژه برای نویسندگان باتجربه و نسل جوانی که به منابع، فضاهای فکری متنوع و امکان مقایسه با جهان امروز دست یافتهاند. این میدان اگرچه سرد و گاه بیرحم است، اما وظیفهی نویسنده آن است که آن را گرم، زنده و بارور نگه دارد؛ با خرجکردن بیدریغ آنچه در خزانهی ذهن، تجربه و اندیشه اندوخته است، برای تحلیل، نقد و تولید دانش و معنا.
رسالت نویسندگی تنها نوشتن نیست؛ نویسندگی یک مسئولیت اجتماعی است. نویسنده موظف است در سایهی حرمت و پاسداشت قلم در قالب شعر، داستان، ترجمه، مقاله، تاریخنگاری یا هر شکل متن و محتوای دیگر… مسئولانه ادای دین کند؛ نه به گروه و پارتی بازی و نه به رفاقت و خویشخوری، بلکه به حقیقت انسان و جامعه. قلم، اگر از مسئولیت تهی شود به ابزاری تزئینی بدل میگردد و ادبیاتِ بیدغدغه، صرفاً بازی با واژههاست.
متأسفانه فضای شعر و نویسندگی افغانستان، چه در داخل کشور و چه در بیرون از آن، بهشدت از فقر محتوا، کمرمقی مفاهیم و غیبت ضرورتهای عینی اجتماعی رنج میبرد. بسیاری از آنچه امروز به نام شعر و متن ادبی عرضه میشود، نه از دل تجربهی زیسته میآید، نه از آگاهی تاریخی و نه حتی حاصل زحمت یک ویراستاری ابتدایی است. چه رسد به خلق اثری بکر، اندیشمندانه و درگیر با مسائل واقعی انسان امروز افغانستان؛ انسانی که میان سنت و مدرنیته، خشونت و مهاجرت، فقر و بیهویتی معلق مانده است.
در واقع شعر و ادبیاتی که نتواند رنج زیسته و حال و حال یک جامعه را حمل کند، نیاز به چاپ کردن و عرضه کردن و حتی خواندن ندارد
ادبیات زمانی زنده است که بازتابدهندهی رنج، پرسشها و تضادهای زمانهی خود باشد. جامعهی امروز ما، خواهناخواه، با رویکردها و مفاهیم جهان معاصر درگیر است؛ از مسئلهی هویت و قدرت گرفته تا جنسیت، خشونت، تبعید، حافظهی جمعی و فروپاشی معنا. ادبیاتی که نتواند این جهان را معرفی و تحلیل کند، یا دستکم نسبت خود را با آن روشن سازد، به حاشیه رانده خواهد شد.
نگاهی کوتاه به تاریخ ادبیات نشان میدهد که بزرگان، محصول آسانگیری، رفاقتبازی و خودتشویقی نبودهاند. آنان پیش از آنکه شاعر و نویسنده شوند، انسانهایی جستوجوگر بودهاند؛ جهان دیدهاند تجربه اندوختهاند و آگاهی را زیستهاند.
سعدی سالیان دراز سفر کرد تا نویسنده شد؛ جهان دید، انسان شناخت و زبان آموخت.
ناصر خسرو نیمی از عمر خود را در سفر گذراند تا «سفرنامه» نوشت؛ نه گزارش تفریحی بلکه سند اندیشه و آگاهی.
مولانا از بلخ تا قونیه، سالها تلمذ و شاگردی کرد تا به آن قلهی فکری و معنوی رسید و بسیار بزرگمردان دیگر که پیش از آنکه شاعر و نویسنده شوند، انسانِ جستوجوگر بودند و عمری را در تلاش و تکاپوی ادبی گذراندهاند، نه اینکه یک شبه شاعر و نویسنده شده باشند.
امروز اما در بخشهایی از میدان ادبیات افغانستان با پدیدهی نگرانکننده روبهرو هستیم: ادبیاتِ رفاقتمحور. میدانی که بهجای نقد، به تشویقهای متقابل بدل شده است؛ زمینی شبیه زمین فوتبال که عدهی توپ را فقط میان خود پاس میدهند و برای هم کف میزنند. در این فضا اگر کسی «رفیق» نباشد نه متنش خوانده میشود، نه نقد میشود و نه جدی گرفته.
این وضعیت بیش از آنکه به افراد آسیب بزند، به اعتماد عمومی نسبت به ادبیات ضربه میزند. هنگامی که معیار ارزشگذاری نه کیفیت و اندیشه، بلکه رابطه و حلقه باشد، ادبیات از درون تهی میشود و مخاطب آگاه، آرامآرام از آن فاصله میگیرد.
امروز بیش از هر زمان دیگر، نویسندگی افغانستان نیازمند بازگشت به صداقت، نقد، زحمت و جسارت فکری است؛ نیازمند نویسندگانی که از نقد نترسند از تنهایی نهراسند و قلم را نه برای خوشامد رفیق، بلکه برای روشنکردن تاریکیها به کار بگیرند. تنها در این صورت است که نبض نویسندگی دوباره خواهد تپید و میدان ادبیات، از زمین بازی رفاقت، به عرصهی آگاهی و مسئولیت بدل خواهد شد