کتاب «معشوق داعشی» نوشتهی هاجر عبدالصمد و با ترجمهی حبیبالله عباسی، استاد دانشکدهی ادبیات دانشگاه خوارزمی جمهوری اسلامی ایران، روایتی تلخ و عاشقانهای از زندگی زنی به نام لیلاست؛ زنی که از آغاز تا پایان عمر با هزاران رنج، غربت و نابرابری گام بر میدارد.
داستان اینگونه روایت شده است؛
لیلی زنی با چهرهای آرام، زیبا و دلی پر از غصه از کودکی در جهانِ لبریز از ثروت زیسته بود ولی سرنوشتش را گویی با اشک و غربت نوشته بودند او با مردی به نام محمود ازدواج کرد، مردی که ثروت و موقعیت داشت و بیدریغ او را دوست میداشت؛ اما این عشق برای پا برجا ماندن کافی نبود نداشتن فرزند بهانهای شد تا محمود لیلی را؛ با تمام زیباییاش با تمام روح عاشقانهاش رها کند و به خانهی پدرش باز گرداند.
لیلی با وجود همهی زیبایی و استعداد فوق العادهاش همیشه مورد طعنهی مردم قرار میگرفت و مردهای محل به او به دیدهی یک زن مطلقه و بدکاره میدیدند.
پدری لیلی که این وضعیت را تحمل کرده نمیتوانست لیلی را به پسر عمویش احمد نامزد کرد، اما دل لیلی هنوز در خانهی محمود جا مانده بود و تن به این وصلت نداد و روزها و شبهایش در اشک و حسرت میگذشت.
لیلی در محل کار با دخترانی آشنا شد که شاید بتوان گفت هرکدام تکهای از حقیقتِ گمشدهی خویش را در دل داشتند در میانشان دختری بود به نام سمیره، سادهدل و نا آگاه از عمق تاریکیای که پشت نام داعش پنهان شده بود، او با وعدههایی فریبنده لیلی را وسوسه کرد تا با هم به سرزمینهایی بروند که در نگاه سطحیشان شاید پناهی برای دلهای شکسته بود، اما در واقع گوری بود برای همهی آنچه از انسانیت باقی مانده بود.
شب نامزدی برادرش ایمن، لیلی، سمیره و دختران دیگر مصر را به مقصد سوریه ترک کردند تا این که به داعش پناه ببرند. اما آغوش داعش نه امن بود و نه هم مهربان. لیلی زنی با سواد و مترجم زبان آلمانی بود و به زودی دریافت که به چاه تاریکی فرو افتاده است، او را نزد مردی به نام ابوسیاف بردند، یکی از سرکردگان آن جماعت سیاهدل.
در آستانهی ورود به دنیایی ناشناخته نگهبانی به استقبالش آمد که او را چون گذشتهای دور اما زنده در دلش لرزاند: عمر…
همدانشگاهی سالهای جوانیاش مردی که روزگاری بیصدا عاشقش بود و با شکست در عشق بیوصال غرق تاریکی شده و سر از این فرقهی خونآلود درآورده بود.
عمر هنوز هم دل در گرو لیلی داشت و لیلی بیآنکه بداند پناهی در او یافت روزها میگذشت و لیلی تنها به ترجمهی اسناد مشغول بود، تا اینکه روزی ایمیلی از سمیره دریافت کرد:
«ما فریب خوردیم اینها آدمخوارند من باردارم و به بیماری ایدز گرفتار شدم».
نامه چون دشنهای در قلب لیلی فرو رفت و لیلی به عمر پناه برد از او کمک خواست عمر دلباختهی سالهای خاموشی به او قول داد که نجاتش خواهد داد.
اما ابوسیاف که لیلی را همچون وسیلهای برای اهداف پلید خود میخواست، از عمر خواست که با او ازدواج کند تا نقشههایش را آسانتر اجرا کند.
عمر با دلی پر از مهر اما سری پر از نقشه پذیرفت و با لیلی ازدواج کرد؛ اما نه برای ابوسیاف بلکه برای نجات لیلی.
آن دو از شهر «رقه» در سوریه، فرار نمودند و به یمن رفتند.
وقتی عمر، رازهای دلش را با لیلی در میان گذاشت و قصه جوانیاش را نمود، لیلی فهمید که عمر همان عاشق خاموش دوران جوانیاش است و کمکم دلش را به عمر داد دلی که سالها در تلاطم زندگی سرگردان مانده بود.
عمر لیلی را به مکه فرستاد تا از شر خواسته های پلید ابو سیاف در امان باشد، اما خود به دامِ این جاهل سیاه دل افتاد. لیلی دو سال در مکه چشم به راه عمر ماند و سرانجام عمر به کمک دوستش محمد از زندان فرار کرد و به نزد او بازگشت.
هر دو عازم سفر به کشور مصر شدند. ثمرهی این عشق، دختری بود به نام فرشتهی کوچک که مرهم زخم لیلی و عمر شده بود، لیلی و عمر فکر میکردند، که دوران خوشی های شان سر رسیده است؛ اما کابوس هنوز پایان نیافته بود.
عمر قربانی خواستهای داعش شد و توسط زنی به نام ام سلمان که لیلی و سمیره را با وعده و وعیدهای دروغین از راه بدر کرده بود، کشته شد و دخترشان توسط همین زن داعشی ربوده و به «رقه» سوریه برده شد.
لیلی بار دیگر با قلبی شکسته؛ همراه با محمود همسر سابقش به رقهی سوریه بازگشت تا دخترش را بازپس گیرد و بعد سه روز موفق شد دخترش را از خانه ابو سیاف پیدا کند و به مصر بر گردد، چون در مصر امنیتی نیافت به آلمان مهاجرت کرد.
در سرزمین جدید فرشته بزرگ شد، اما لیلی با دلی آکنده از خاطرات تلخ و شیرین در غربت چشم از جهان فرو بست.
و تنها چیزی که از او باقی ماند داستان زنی بود، که در طوفان زندگی همچنان عشق را فراموش نکرد.
در نتیجه من یافته هایم را از این رمان در چهار شماره خلاصه کردم:
۱: ارزش زن، فراتر از توانایی باروری اوست.
زن انسان است نه ابزار، لیلا زنیست عاشق، تحصیلکرده، متفکر و صبور اما جامعه همهی اینها را نادیده میگیرد و تنها به دلیل نازاییاش او را طرد میکند.
۲: زن مطلقه بیگناه هم که باشد در نگاه جامعه متهم است.
این نگاه تبعیضآمیز همچنان در بسیاری از فرهنگها خصوصاً در میان مردم افغانستان جاریست و این رمان با صدای بلند آن را نقد میکند.
۳: عشقهای واقعی حتی در دل جنگ و مرگ نیز زنده میمانند.
عمر و لیلی تجسم عشقی هستند که با گذر از مرزهای زمان، فاصله، ترس و مرگ زنده میماند و جاودانه میشود.
۴: وفاداری زن عمیقتر از آن است که بسیاری درک میکنند.
لیلا با وجود همهی فرصتها به یاد عشقش عمر تا پایان عمر تنها میماند و هرگز دوباره ازدواج نمیکند.
نتیجهگیری
«معشوق داعشی» تنها داستان یک زن نیست داستان رنجِ زنبودن است در جهانی که هنوز برای زن به اندازهی کافی عدالت وجود ندارد. این رمان با نثری صریح و داستانی پرکشش بر دل مینشیند و خواننده را با خود به سفری میبرد که در آن درد، عشق، ترس و مقاومت با هم آمیخته شده است.
هاجر عبدالصمد با خلق شخصیتی چون لیلا صدای زنانیست که سالهاست در سکوت و بی عدالتی میسوزند و با بازگویی عشق عمر نشان میدهد که در دل تاریکی نیز هنوز میتوان نوری از انسانیت و وفاداری را یافت.