قصهگویی برای کودکان به مثل یاددادن نوعِ به کارگیری اسباب جنگ یا فراگیری یک هنر است. همان اندازه که یاددادن طرح و کارهای مقدماتی یک هنر برای کودکان مهم و کارساز است و به رشد زودهنگام آنها کمک میکند، قصهگویی هم مهم است و آنان را بسوی هنر خلق کردن و نوشتن میکشاند. در واقع قصهگویی برای کودک یاد دادن طرح و مقدمات خلق کردن، نوشتن و نویسندهگی است. انتوان چخوف میگفت که شیرازهی نویسندهگی را باید در کودک کارید و زنده کرد و بعد هنگام او بزرگ شد توقع نوشتن خوب را از آن داشت؛ در صورتیکه شیرازهی نویسندهگی در وجود او نیست و نبوده نباید از آن توقع یکباره خوب نوشتن را داشت، باید سالها منتظر ماند تا او خلای کودکی را پر کند.
چخوف قصهگویی برای کودکان را شیرازهی نویسندهگی میداند. به قول او، هنگام یک کودک قصههای مختلف و رازدار را بشنود، ذهنش بهحاشیه می رود و فکرهای تازه و پراکنده احاطهاش میکند، که این روند برای رشد ذهن او سازنده است، این حاشیهروی و بههرچه فکر کردن و دنبال قصه را گرفتن به انکشاف ذهن او تمام میشود و یک گام او را به نوشتن و خلق کردن نزدیک میکند. برای همین است که آلبرت انیشتین تاکید میکرد: «اگر میخواهید فرزندان تان باهوش باشند، برای شان قصه بخوانید. اگر میخواهید خیلی باهوش باشند، برایشان بیشتر قصه بخوانید!» قصهگفتن نیز مثل قصهخواندن پادزهر منجمد ماندن ذهن کودک است.
مادرم و قصههایش
مادرم سواد نداشت و ندارد. در یک جامعهی مردسالار که زن جایگاه جنس دوم و جنس مطیع را دارد، بزرگ شده و زندهگی میکند. خط خواندن بلد نیست، مکتب نرفته و جز «قاعده البغدادی» و «قرآنالکریم» و پنج ده سورهی قرآن که در نمازهایش پیوسته میخواند، چیزی نمیداند. هیچگاه برایش زمینهی درس و تعلیم مهیا نبوده و همگام مهیا بوده پدرش نگذاشته است تابخواند و سپس مثل یک خدمه خادم شوهرش بوده است. با اینحال، قصهگویی خوبی بود و است؛ زیاد قصه بلد است و بسیار قصه میکند. خُرد که بودم قصههای از او شنیدم که هیچگاه فراموشم نشدند، بلکه در ذهنم نشستند و مثل تحفهی معشوق و یک راز به یادگار ماندند.
مادرم چهار فرزند داشت(وقتی کودک بودم) یک دختر و سه بچه. شبها وقتی خواب میرسید بربالین ما میآمد و میخواست سرمان را دست بزند؛ مثل اینکه مارا میخواباند و کنارمان میبود و هم میخواست دستانش را لای موهای ما ببرد و به کاویدن چیزی بپردازد. همیشه دستانش لای موی من و برادر خُردترم میبود. زیادی وقت ما نمیگذاشتیم چنین بکند، انگار راه تسلط یافتن برمارا پیدا کرده بود، شروع میکرد به قصهگفتن و ما مثل گربهای که در زمستان سرد کنار تنور گرم خوابیده، آرام میگرفتیم و به قصه گوش میدادیم. او قصه میکرد و گاهی یک ساعت و ساعتها ما گوش میدادیم و بسیار وقت میخواستیم بیشتر بگوید، گاهی خواست مارا بهجا میکرد و گاهی لحاف را سرمان میانداخت و میگفت: «بخوابید گرگ آمد؛ بخوابید گرگ آمد». این تکیهکلام و جملهی آخری اش بود که هرشب تکرار میکرد.
قصه بزچینی
«قصهی بزچینی» شاید این قصه را بیشتر از ده بار از مادرم شنیده باشم. یگانه قصهای است که دوستش داشتم و دلم میخواست همیشه از مادرم بشنوم. او هم اکثر اوقات با این قصه سر مارا گرم میکرد و میخواباند. مادرم مهارت خاصی در قصه گفتن داشت، مثل اینکه میدانست دل یک کودک را چهطور بدست بیاورد یا چگونه کودکی را نوازش بدهد و خود نیز آنچه را قصد دارد انجام بدهد. چه شبهای با قصهای بزچینی خواب مان داد. این قصه را اینطور روایت میکرد: «بود و نبود یک بزچینی بود، یک شاخ داشت و دوبینی، هردو شاخهایش کرمنی و هردوبینیاش خلمنی…» قصه را ادامه میداد و گاهی تکرار میکرد تا مارا خواب ببرد. همیشه در پایان قصه میگفت: «خُوب آنها همانجا بودن مه آمدم دیگه نفهمیدم چه شد!» و سپس میگفت: «بخابید گرگ آمد؛ بخوابید گرگ آمد!»
این قصه هنوز به طریقهی که روایت میکرد یادم است و بارها برای شماری ارائه کردهام. این قصه برای من مثل یادگیری یک زبان تمام شد، مرا محکم ساخت، ذهنم را درگیر کرد و انگار ذهنم به یک ذهن قصهگوی تبدیل شده، حالا هم مشتاق قصهگقتن هستم و هم عاشق قصه نوشتن.
کل بچه
دومین قصهی که مادرم همیشه میکرد قصهی «کل بچه» بود. این قصه را چنان با آب و تاب بیان میکرد که احساس میکنم که این روزها تازه برایم بازگو کرده است. مادرم زبان ساده و لهجهی محلی اما شیرین داشت و این زبان قصه را جذاب میکرد. وقتی مادری برای پسرش قصه بگوید، حیف است نشنود. او قصه میگفت: « یک کل بچه بود در کوهها و هرکه آنجا میرفت آزارش میداد، یک روز دختری رفت و آن را باخود برد… پدر دختر رفت تا دخترش را بگیرد آنها به جای دور فرار کردند.
یک شب پدر دختر خانه او را با جمعیکه مال و گاو آنهارا هم باخود برده بود پیدا کردند، رفتند تا به حسابش برسند، او هشیاری کرد و همه را مهمانی کرد، شب که شد یک کاسه اوماچ را در جامهخواب همه ریختاند، فردا همه از خواب بیدار شدند و فکر کردن اسهال شدهاند، شرمنده از جا بلند شدند و روسیاه فرار کردند…» این قصه را زیبا تعریف میکرد، طوریکه مارا زیاد وقت خواب میبرد و گاهی درخواست میکردیم تا دوباره قصه کند.
مثل این دو قصه، قصههای زیادی را برای سرگرمی ما و مطلب خود ارائه میداد. او باوجودی بیسواد بود، قصهگوی خوب بود.
این قصهها در یادم هستند و هیچگاه فراموشم نشدهاند؛ انگار بامن معنا شدهاند و راه میروند. من از کودکی شوق داستانخوانی داشتم؛ گاهی فکر میکنم این همه شوق داستانخوانی را مدیون مادرم هستم، مادریکه سواد نداشت و برای ما قصه میکرد. اگرچه قصهی او برای آموختن ما نبود، برای سرگرمی ما و مطلب خود بود، اما این به درس میماند و مثل درسهای مقدماتی نوشتن کمکم کرد. حالا که مینویسم، یک مجموعه داستان (دختر بودا) نوشتم و زیاد خواهم نوشت مدیون آن شبهای تاریک و مادر بیسوادم هستم.
قصه گفتن نقش مهمی برای ساختن یک کودک دارد، واقعا شیرازهی نوشتن و خلق کردن هست. مادران در این راه پیشقدماند و فرصت بیشتری برای تربیت کودک خود و قصهگفتن برای او دارند. مادران میتوانند از خُردی شیرازهی نوشتن را در وجود کودک خود بکارند و زنده کنند. چخوف میگفت که قصه گفتن برای یک کودک مثل دادن نان برایش ارزش دارد؛ فرقش همین است که نتیجهی نان دادن زود معلوم میشود و از قصه دیر.
نویسنده: شیون شرق