بسیاری از ما این تجربه را داشتهایم که در شبکههای اجتماعی، از سوی کسانی مورد دشنام و ناسزا قرار گرفتهایم که خود را آدمهایی شریف، اصولگرا و مدعی فضیلت میدانند.
برای من شخصاً این تجربه بارها تکرار شده است؛ چه از سوی کسانی که با من ادعای دوستی و رفاقت داشتهاند و چه از جانب افرادی که بهظاهر پایبند اخلاق، اصول و ارزشها بودهاند.
این تجربه یک پرسش جدی را پیش میکشد:
آیا شرافت و فضیلت با فحاشی و دشنامگویی قابل جمع است؟
بدیهی است که هر فحاشی الزاماً ریشهی ایدئولوژیک ندارد. گاه خشم لحظهای، رنج شخصی یا واکنش دفاعی میتواند انسان را به ناسزاگویی بکشاند.
اما آنچه در اینجا موضوع بحث است، فحاشیای است که خود را اخلاقی، رسالتمند و حتی فضیلتمند میپندارد؛ فحاشیای که از موضع «حق مطلق» سخن میگوید.
دیشب هنگام خواندن کتاب رابرت جی. لیفتون با عنوان «زوال واقعیت: در باب فرقهها، فرقهگرایی، ذهنیت سیاسی و تعصب مذهبی»، به نکتهای برخوردم که یکی از معماهای ذهنیام را روشن کرد.
عنوان یکی از فصلهای این کتاب «تمامیتخواهی ایدئولوژیک: هشت گناه کبیره» است و لیفتون یکی از این گناهان را خلوصخواهی مینامد.
پیشتر نیز در کتاب «افراطگرایی: یک تحلیل فلسفی» اثر قاسم کسام، با تحلیلی مشابه روبهرو شده بودم. در آنجا نیز خلوصگرایی بهعنوان یکی از ویژگیهای بنیادین ذهنیت افراطی معرفی میشود.
من دربارهی آموزهی خلوص هم زیاد خواندهام و هم نوشتهام، اما توضیح لیفتون بهنحو خاصی این پرسش را برایم روشن کرد:
چرا آدمهایی که خود را شریف میدانند، فحاشی میکنند؟
آموزهی خلوص
اگر بخواهیم ریشهی این مسئله را بکاویم، باید به اعتقاد به اصل «خلوص» بازگردیم.
آموزهی خلوص بر این پیشفرض استوار است که جهان را میتوان به دو قطب کاملاً مجزا تقسیم کرد: خیر مطلق و شر مطلق.
در چنین نگاهی، وظیفهی اخلاقی انسان «پاکسازی» جهان از ناپاکی، آلودگی و فساد است.
این خلوصطلبی میتواند اشکال گوناگونی به خود بگیرد:
ایدئولوژیک، دینی، فرهنگی یا تباری.
• خلوصطلبی ایدئولوژیک رفتاری بود که حفیظالله امین با جناحهای رقیب حزبی انجام میداد.
• خلوصطلبی دینی همان منطقی بود که داعش در قبال شیعیان در پیش گرفت.
• و نمونهی کلاسیک خلوصطلبی تباری، پاکسازی نژادی یهودیان در آلمان نازی است.
در همهی این موارد، «دیگری» نه صرفاً مخالف، بلکه ناپاک، فاسد و شریر تلقی میشود.
فضیلتطلبی و خشونت
قاسم کسام بهدرستی نشان میدهد که خلوصطلبی معمولاً با نوعی فضیلتطلبی افراطی همراه است.
او مینویسد:
«برای ذهنیت افراطی، خلوص و فضیلت ارتباط نزدیکی دارند و هیچ شرحی از ذهنیت افراطی نمیتواند دلمشغولی آن به فضیلت را نادیده بگیرد. خلوص به معنای فسادناپذیری است و فسادناپذیری شکلی از فضیلت است.»
کسام به نقل از کتاب «انتخاب ترور» اثر ماریسا لینتون دربارهی دوران پس از انقلاب فرانسه مینویسد:
«برای نسل انقلابی، سیاست معطوف به چیزی بسیار متفاوت با جاهطلبی اخلاقی یا خودخواهی بود؛ سیاست معطوف به فضیلت بود.»
اینجاست که پارادوکس آشکار میشود:
انسانها میتوانند در زندگی شخصی خود زاهدانه، اخلاقگرا و حتی فضیلتطلب باشند، اما همزمان ترور کنند، سرکوب کنند، فحاشی کنند و خشونت بورزند.
روبسپیر نمونهی روشن این وضعیت است: سبک زندگی ساده و مقتصدانه داشت، اما به نام فضیلت، حکومت وحشت برپا کرد و انسانها را به گیوتین سپرد.
در منطق خلوصطلبانه، وقتی جهان به خیر و شر تقسیم شد، مقابله با شر ــ با هر وسیلهای ــ خود یک فضیلت تلقی میشود.
در چنین چارچوبی، کشتن، سرکوبکردن و حتی فحاشی، نه فقط مجاز، بلکه اخلاقی پنداشته میشود.
لیفتون میگوید فرض فلسفی زیربنای خلوصطلبی این است که میتوان به خلوص مطلق دست یافت و هر کاری که به نام این خلوص انجام شود، در نهایت اخلاقی است.
فحاشی به نام فضیلت
با این چارچوب میتوان رفتار بخشی از کنشگران اخلاقگرا در فضای مجازی را فهمید.
این افراد خود را اصولگرا، شریف و فضیلتمند میدانند. اما اگر کسی با اصول آنها مخالفت کند، او را نه صرفاً صاحب نظر متفاوت، بلکه موجودی شریر یا دستکم اسیر شر میپندارند.
در نتیجه، احساس میکنند وظیفهی اخلاقی دارند که بهشدت در برابر او بایستند؛ حتی با دشنام و تحقیر.
در چنین وضعیتی، فحاشی دیگر یک لغزش اخلاقی نیست، بلکه بهعنوان کنشی فضیلتمند توجیه میشود.
فضیلت دموکراتیک در برابر فضیلت خلوصطلبانه
اگر فضیلت افراطگرایان «خلوص» است، فضیلت دموکراتیک چیزی دیگر است:
تساهل، تسامح، پذیرش کثرتگرایی و احترام به انسانِ مخالف.
جوامع انسانی از نظر فکری متکثرند و یکدست نیستند. زیستن در چنین جوامعی مستلزم پذیرش اختلاف و گفتوگوی عقلانی است، نه طرد اخلاقی و فحاشی.
فضیلت، اگر نتواند با کرامت انسانیِ مخالف خود کنار بیاید، دیگر فضیلت نیست؛
ابزاری است برای سلطه.
و آنجا که دشنام به نام فضیلت توجیه میشود، شاید بیش از هر چیز باید خودِ آن فضیلت را به پرسش گرفت.